صبر و استقامت پيامبر(ص) در راه تبليغ دين اسلام

محمد اسماعيل نوري زنجاني

اشاره - همان گونه كه در مقالات گذشته بيان شد؛ پس از آن‌كه حضرت محمد(ص) در سنّ چهل سالگي در بيست و هفتم ماه رجب المرجب،‌ به افتخار نبوت و رسالت نايل گشت، و بعد از مدتي به حكم آية شريفة ]فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَر[؛[1] «آنچه را مأموريت داري، آشكارا بيان كن»، رسالت خود را به عموم مردم ابلاغ نمود، مخالفتها و اذیّت و آزارها و اهانت و تهمتها از سوی مشرکان شروع شد و پیامبر(ص) به امر پروردگار، در مقابل همه مشكلات صبر و استقامت نمود. در اين مقاله به مشکلاتی که پیامبر اکرم(ص) در راه تبلیغ دین مبین اسلام تحمّل کردند، اشاره خواهیم کرد.

دستور خدا به صبر و استقامت

در قرآن مجيد، به طور مكرّر و در آيات متعدّد، به پيامبر اکرم(ص) دستور داده شده است كه در برابر هر گونه مشكلي كه از سوي دشمنان ايجاد مي‌شود، صبر و استقامت پيشه كند و لحظه‌اي در انجام مأموريت خود سستي نورزد.[2]

در سورة طور، آيه 48 مي‌فرمايد: ]وَ اصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنا وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ حينَ تَقُومُ[؛ «در راه ابلاغ حكم پروردگارت، صبر و استقامت كن، چرا كه تو در حفاظت ما قرار داري، و هنگامي كه بر مي‌خيزي پروردگارت را تسبيح و حمد گوي!».

يعني اگر تو را كاهن، مجنون و شاعر مي‌خوانند، صبر كن! و اگر آيات قرآن را افتراهايي مي‌پندارند كه به خدا بسته شده است، شكيبايي نما! و اگر در برابر اين همه براهين منطقي، باز به لجاج و عناد ادامه مي‌دهند، استقامت به خرج ده! مبادا دلسرد و يا ضعيف و ناتوان شوي! زيرا تو در برابر علم ما قرار داري، و در حفاظت كامل ما هستي، ما همه چيز را مي‌بينيم و از همه چيز با خبريم، و تو را تنها نخواهيم گذارد.»

جمله «فَاِنَّكَ بِاَعْيُنِنَا» تعبير بسيار لطيفي است كه حاكي از علم و آگاهي پروردگار،‌ و لطف و حمايت كامل او مي‌باشد.

آري، انسان هنگامي كه احساس كند شخص بزرگي ناظر و حاضر است، و تمام تلاشها و كوششهاي او را مي‌بيند، و او را در برابر دشمنان حمايت مي‌كند، درك اين موضوع به او توان و نيرو مي‌بخشد، و هم احساس مسئوليت بيش تر.[3]

در آخرين آية سورة احقاف مي‌فرمايد: ]فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لا تَسْتَعْجِلْ لَهُم [؛ «پس صبر كن آن‌گونه كه پيامبران "اولوا العزم" صبر كردند، و براي (عذاب) آنان شتاب مكن!»

اين آيه به پيامبر اسلام(ص) مي‌فرمايد: تو تنها نيستي كه با مخالفت و عداوت اين قوم مواجه شده‌اي، همة پيامبران به خصوص پيامبران «اولوا العزم» (حضرت نوح، ابراهيم، موسي و عيسي() با اين مشكلات روبه رو بودند و استقامت كردند، و تو هم بايد استقامت كني زيرا جز با نيروي صبر و استقامت نمي‌توان بر مشكلات پيروز شد.[4]

در سورة شوري، آيه 15، پس از اشاره به انحراف و تفرقة امّتها بر اثر بغي و ظلم،‌ مي‌فرمايد: ]فَلِذلِكَ فَادْعُ وَ اسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُم [؛ «پس به همين خاطر تو (نيز آنان را به سوي اين آيين واحد الهي)‌ دعوت كن و آنچنان‌كه مأمور شده‌اي استقامت نما، و از هوا و هوسهاي آنان پيروي مكن.»

اين آيه به پيامبر اسلام(ص) دستور داده كه در راه تبليغ دين اسلام استقامت نمايد، امّا در مورد استقامت امت او چيزي نگفته است، ولي در سورة هود، آیۀ 112 وظيفة امتش را هم مشخص كرده است، آنجا كه مي‌فرمايد: ]فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ وَ لا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ[؛ «پس همانگونه كه  فرمان يافته‌اي، استقامت كن؛ و همچنين كساني كه با تو، به سوي خدا آمده‌اند (بايد استقامت كنند)؛ و طغيان نكنيد، كه خداوند آنچه را انجام مي‌دهيد مي‌بيند.»

در اين آيه، منظور از جملة «وَ مَنْ تابَ مَعَكَ» مؤمنان هستند كه با ايمان به خدا، از شرك و كفر برگشته و به سوي خدا رجوع كرده‌اند.[5]

در اين آيه، دستورات طاقت‌فرسايي به پيامبر اسلام(ص) و ياران او داده شده است، لذا در روايتي آمده است: هنگامي كه اين آيه نازل شد، حضرت به ياران خود فرمود: «شَمِّرُوا،‌ شَمِّرُوا،‌ فَمَا رُئِيَ ضَاحِكاً؛[6] دامن به كمر بزنيد، دامن به كمر بزنيد (كه وقت كار و تلاش است) و از آن پس هرگز خندان ديده نشد.»

و از ابن عباس روايت شده است كه: هيچ آيه‌اي شديدتر و مشكل تر از اين آيه بر پيامبر(ص) نازل نشد و لذا هنگامي كه اصحاب از آن حضرت پرسيدند: چرا به اين زودي موهاي شما سفيد شده و آثار پيري در چهره‌تان نمايان گشته است؟ فرمود: «شَيَّبَتْنِي  هُودُ وَ الْوَاقِعَةُ؛[7] سورة هود و واقعه مرا پير كرد!»

دليل آن هم روشن است، زيرا چهار دستور مهم در اين آيه وجود دارد كه هر كدام بار سنگيني بر دوش انسان مي‌گذارد، و آنها عبارت‌اند از: استقامت، اخلاص، رهبري مؤمنان، و عدم طغيان و تجاوز.

آري، اين دستورات چهارگانه، پيامبر(ص) را آنچنان در زير بار مسئوليت فرو برد كه حتي مجال لبخندزدن را از او گرفت و او را پير كرد!

بايد دانست كه: اين دستورات تنها براي ديروز نبود، بلكه براي امروز و فردا و فرداهاي ديگر نيز هست، و بدون عمل به اين چهار برنامة اصلي، پيروزي بر دشمناني كه از هر سو از داخل و خارج ما را احاطه كرده‌اند و از تمام وسايل فرهنگي و سياسي و اقتصادي و اجتماعي و نظامي بر ضدّ ما مسلمانان بهره‌گيري مي‌كنند، امكان‌پذير نمي‌باشد.[8]

تسلّي خدا به پيامبر(ص)

براي اينكه پيامبر اسلام(ص) بتواند با دلگرمي بيش تري در راه تبليغ دين، استقامت كرده و مشكلات را تحمل نمايد، خداي مهربان در بعضي از آيات قرآن، براي تقويت روحية او نكته‌هايي را بيان مي‌كند، آية زير از آن جمله است.

در سورة انعام، آيه 33 مي‌فرمايد: ]قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذي يَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ وَ لكِنَّ الظَّالِمينَ بِآياتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ[؛ «ما مي‌دانيم كه گفتار آنها،‌ تو را غمگين مي‌كند؛ ولي (غم مخور؛ و بدان كه) آنها تو را تكذيب نمي‌كنند؛ بلكه ظالمان، آيات خدا را انكار مي‌نمايند.»

پيامبر اسلام(ص) در گفتگوهاي منطقي و مبارزات فكري كه با مشركان لجوج داشت، گاهي از شدت لجاجت آنها و عدم تأثير سخن در آنان و گاهي از نسبتهاي ناروايي كه به او مي‌دادند، غمگين و اندوهناك مي‌شد، خداي مهربان پيامبرش را در اين مواقع دلداري مي‌داد، تا با دلگرمي و استقامت بيش تر، برنامه خود را تعقيب نمايد. به همين جهت است كه در آيه فوق مي‌فرمايد: «ما مي‌دانيم كه سخنان کفّار قريش تو را محزون مي‌كند، ولي بدان كه آنها تو را تكريب نمي‌كنند و در حقيقت آيات ما را انكار مي‌كنند، بنابراين، طرف آنها ما هستيم نه تو.»

نظير اين سخن در محاورات رايج ميان ما نيز ديده مي‌شود كه گاهي شخصِ «برتر» به هنگام ناراحت‌شدن نماينده اش به او مي‌گويد: ناراحت مباش، طرف آنها در واقع منم و اگر مشكلي ايجاد شود براي من است نه براي تو، و به اين وسيله ماية تسلّي خاطر او را فراهم مي‌سازد.

اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از اين آيه چنين باشد: مخالفان تو، در حقيقت به صدق و راستي تو معتقدند و در حقانيت تو شك ندارند و از روي عقيدة قلبي تو را تكذيب نمي‌كنند، بلكه به خاطر تعصب و لجاجت، يا ترس از به خطر افتادن منافعشان، در ظاهر تو را تكذيب مي‌كنند و تسليم حق نمي‌شوند در حالي كه در باطن به صدق گفتار تو معترفند.[9]

و در آيه بعد (انعام/34)، براي تكميل اين دلداري، به وضع انبياي پيشين اشاره كرده مي‌فرمايد: ]وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلى  ما كُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتَّى أَتاهُمْ نَصْرُنا وَ لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِ اللَّهِ وَ لَقَدْ جاءَكَ مِنْ نَبَإِ الْمُرْسَلينَ[؛ «پيش از تو نيز پيامبراني تكذيب شدند؛‌و در برابر تكذيبها، صبر و استقامت كردند؛ و (در اين راه) آزار ديدند، تا هنگامي كه ياري ما به آنها رسيد (تو نيز چنين باش. و اين، يكي از سنتهاي الهي است؛) و هيچ چيز نمي‌تواند سنن خدا را تغيير دهد، و اخبار پيامبران به تو رسيده است.»

اين آيه، به يك اصل كلي اشاره مي كند و آن اينكه: هميشه رهبران صالح اجتماع كه براي هدايت مردم به پا مي‌خاستند، با مخالفت سرسختانة جمعي سودجود و زورگو مواجه مي‌شدند، و آن زورگويان براي منزوي كردن رهبران صالح از هيچ‌كاري ابا نداشتند و از تمام حربه‌ها ـ‌ حربة تكذيب، تهمت، محاصرة اجتماعي و اقتصادي، اذيت و آزار و شكنجة روحي و جسمي، قتل و غارت و هر وسيلة ديگر ـ استفاده مي‌كردند.

اما حقيقت با جاذبة عميق خود، سرانجام آشكار مي‌گردد و با پيروزي خود همه خارهاي سر راه خود را برمي‌چيند، ولي شرط اساسي اين پيروزي صبر و بردباري و مقاومت و استقامت است.

خلاصه همة اين قبيل آيات كه به برخي از آنها اشاره شد، پيامبر اسلام(ص) را ترغيب و تشويق مي‌كند به اينكه در برابر همه مشكلات صبر و استقامت كند و هرگز از انجام مسئوليت بزرگ تبليغي خود دست برندارد، بلكه هر چه مي‌تواند در اين راه فعاليت نمايد.

مزاحمتهاي مشركان بر پيامبران اسلام(ص)

همان‌گونه كه اشاره شد: همه پيامبران در طول تاريخ، مورد مزاحمت و اذيت و آزار كافران زمان خود قرار گرفتند و صبر كردند، پيامبر اسلام(ص) نيز مورد اذيت و آزار كفار زمان خود قرار گرفت و طبق دستور خدا صبر كرد، اما شدت اذيّتهاي كافران به آن حضرت به حدّي بوده كه سخت‌تر از همه بوده است، لذا طبق نقلي كه خودش فرموده است: «مَا أُوذِيَ  نَبِيٌ  مِثْلَ مَا أُوذِيت ؛[10] هيچ پيامبري مثل من اذيت و آزار نديد.» و در حديث ديگر از آن حضرت روايت شده است: «مَا أُوذِىَ  أَحَدٌ مَا أُوذِيتُ فِي اللَّهِ؛[11] هيچ كس به اندازة من در راه خدا اذيت و آزار نديد.»

طبق روايت دوم، نه تنها هيچ پيامبري به اندازة پيامبر اسلام(ص) اذيت و آزار نكشيده، بلكه هيچ انساني در دنيا به اندازة او زحمت نكشيده است. در اينجا به برخي از آن اذيت‌ها به عنوان نمونه اشاره خواهد شد.

نمونه‌هايي از اذيّتهاي بعضي از مشركان

پيامبر اسلام(ص) از دست كفار زمان خويش، اذيّتهاي بي‌شماري كشيد به خصوص از بعضي از افراد معروف آن زمان كه ذكر نام آنها و اذيّتهايشان در اينجا ميسّر نمي‌باشد، لذا به نقل چند مورد اكتفا مي‌شود:

1. در رأس همه اذيت‌كنندگان و مسخره‌كنندگان پيامبر، عمويش «ابو لهب» بود كه در يكي از مقالات گذشته با برخي از اذيّتهايش و كيفيت هلاكت او آشنا شديم.[12]

2. ديگري وليد بن مغيره مخزومي بود كه با وضعيت او نيز در مقالة قبلي آشنا شديم.[13]

3. ابو جهل بن هشام مخزومي كه نامش «عمرو» و كنيه‌اش «ابو حكم» بود و مسلمانان او را به خاطر عناد و تعصب شديدش به اسلام «ابو جهل» ناميده بودند.[14]

در شأن نزول آيه ]أَرَأَيْتَ الَّذي يَنْهى  عَبْداً إِذا صَلَّى...[[15] نقل كرده‌اند: ابوجهل از اطرافيان خود پرسيد:‌ آيا محمد در حضور شما نيز (براي سجده) صورت خود را به خاك مي‌گذارد؟ گفتند: آري.

گفت: سوگند به آنچه من به آن سوگند ياد مي‌كنيم،‌ اگر او را در چنين حالي ببينم با پاي خود گردن او را خورد خواهم كرد! به او گفتند:‌ ببين، او در آنجا مشغول نماز است!

ابوجهل، با همين تصميم به سوي پيامبر(ص) حركت كرد، ولي هنگامي كه به نزديك او رسيد، ناگهان عقب‌نشيني كرد در حالي كه با دستش گويي چيزي را از خود دور مي‌كرد! به او گفتند: اي اباحكم، اين چه وضعي است در تو مي‌بينيم!؟

گفت:‌ ميان او و خودم خندقي پر از آتش مي‌بينم و منظرة وحشتناك ديگر اين كه بال و پرهايي را مشاهده مي‌كنم!

در اينجا پيامبر(ص) فرمود: «قسم به خدا كه جانم در دست اوست،‌ اگر به نزدكي مي‌آمد، فرشتگان خدا او را عضو عضو و پاره پاره مي‌كردند!»

اينجا بود كه اين آيات تا آخر سوره نازل شد:[16] ]أَ رَأَيْتَ الَّذي يَنْهى  عَبْداً إِذا صَلَّى أَرَأَيْتَ إِنْ كانَ عَلَى الْهُدى  أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْوى  أَرَأَيْتَ إِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرى [؛ «به من خبر ده آيا کسی كه نهي مي‌كند، بنده‌اي را به هنگامي كه نماز مي‌خواند (آيا مستحق عذاب الهي نيست)؟! به من خبر ده اگر اين بنده به راه هدايت باشد، يا مردم را به تقوا فرمان دهد (آيا نهي او سزاوار است)؟! به من خبر ده اگر (اين طغيانگر) حق را انكار كند و به آن پشت نمايد (آيا مستحق مجازات الهي نيست)؟! آيا او ندانست كه خداوند (همة اعمالش را) مي‌بيند؟!».

به دنبال اين آيات كه دربارة ابوجهل و طغيانگران كافر در طول تاريخ و مزاحت آنها نسبت به رسول خدا و نمازگزاران هر زمان بود، در آيات بعدي آنها را زير رگبار شديدترين تهديدها گرفته، مي‌فرمايد: ]كَلاَّ لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِيَة ناصِيَةٍ كاذِبَةٍ خاطِئَة[؛ «چنان نيست (كه او خيال مي‌كند)، اگر دست از كار خود برندارد، ناصيه اش [= موي پيش سرش] را گرفته (و به سوي عذاب مي‌كشانيم)، همان ناصية دروغگوي خطاكار را!».

«ناصيه»، به موي جلو سر و بالاي پيشاني گفته مي‌شود، و گرفتن ناصيه در جايي است كه بخواهند كسي را با ذلّت و خواري به جايي ببرند، زيرا هنگامي كه موي پيش سر كسي را مي‌گيرند، قدرت هرگونه حركت از او سب مي‌شود و چاره‌اي جز تسليم نخواهد داشت.[17]

سؤالي كه در اينجا مطرح مي‌شود اين است كه: آيا اين تهديد مربوط به قيامت است كه موي جلو سر ابو جهل و امثال او را مي‌گيرند و به سوي آتش دوزخ مي‌كشانند، يا در دنيا تحقق مي‌يابد، و يا هر دو؟!

پاسخش اين است كه: بعيد نيست هر دو باشد، و مؤيّد آن روايتي است كه در بيان كيفيت هلاكت ابوجهل خواهد آمد.

در شأن نزول آيه 17 و 18 همين سوره نقل كرده‌اند:‌ روزي رسول خدا(ص) نزد مقام ابراهيم نماز مي‌خواند، ابوجهل، او را ديد و با حالت غضب و تهديد صدا زد: مگر من تو را از اين كار نهي نكرده‌ام؟!

پيامبر(ص) نيز بر او بانگ زد و با تهديد از خود راند. ابوجهل گفت: اي محمد! بر من بانگ مي‌زني و تهديد مي‌كني؟! مگر نمي‌داني كه قوم و عشيره و حاميان من در اين سرزمين از همه بيش تر است؟! در اينجا بود كه آيه زير نازل شد.[18] ]فَلْيَدْعُ نادِيَهُ سَنَدْعُ الزَّبانِيَةَ[؛ «پس هر كه را مي‌خواهد صدا بزند (تا ياريش كنند)، ما هم بزودي مأموران دوزخ را صدا مي‌زنيم (تا او ار به دوزخ افكنند)!»

ابن عباس پس از نقل اين جريان گفته است: اگر ابوجهل در آنجا افراد قبيلة خود را فرامي‌خواند، مأموران عذاب الهي در همانجا او را مي‌گرفتند.[19]

چگونگي هلاك ابو جهل

نقل كرده‌اند:‌ هنگامي كه سوره «الرحمن» نازل شد، پيامبر(ص) به يارانش فرمود: چه كسي از شما اين سوره را بر رؤساي قريش مي‌خواند؟

حاضران در پاسخ كمي سكوت كردند، چرا كه از آزار سران قريش بيمناك بودند.

«عبدالله بن مسعود» برخاست و گفت: اي رسول خدا! من اين كار را مي‌كنم.

ابن مسعود چون چثه‌اي كوچك داشت و از نظر جسماني ضعيف بود حضرت فرمود: تو بنشين، ولي چون سه بار سخن خود را تكرار كرد و در هر بار،‌ جز ابن مسعود كسي اعلام آمادگي نكرد، حضرت اجازه داد، ابن مسعود برخاست و نزد سران قريش آمد، آنها را در گرد كعبه جمع ديد، تلاوت سوره الرحمن را آغاز كرد.

«ابو جهل» برخاست و چنان سيلي به صورت او زد كه گوش او پاره شد، و خون جاري گشت! ابن مسعود گريان به خدمت پيامبر(ص) آمد، هنگامي كه چشم پيامبر(ص) بر او افتاد، ناراحت شد، سر را به زير انداخت و در غم و اندوه عميقي فرو رفت.

ناگهان جبرئيل نازل شد در حالي كه خندان و مسرور بود،‌ فرمود: اي جبرئيل چرا مي‌خندي در حالي كه ابن مسعود گريان است؟ عرض كرد به زودي دليل آن را خواهي دانست.

اين ماجرا گذشت، هنگامي كه مسلمانان روز جنگ بدر پيروز شدند ابن مسعود در ميان كشته هاي مشركان گردش مي كرد، چشمش به ابو جهل افتاد، درحالي كه آخرين نفسهاي خود را مي‌كشيد، ابن مسعود روي سينه او قرار گرفت هنگامي كه چشمش به او افتاد، گفت: اين چوپان ناچيز! بر جايگاه بلندي قرار گرفته‌اي! ابن مسعود گفت:‌ »الْإِسْلَامُ  يَعْلُو وَ لَا يُعْلَى عَلَيْه ؛ اسلام برتري مي‌گيرد و چيزي بر اسلام برتري نخواهد گرفت.»

ابوجهل به او گفت: به دوستت محمد بگو: احدي در زندگي در نظر من از او مبغوض تر نبود و حتي در حال مرگم! هنگامي كه اين سخن به گوش پيغمبر(ص) رسيد فرمود: فرعون زمان من، از فرعون زمان موسي بدتر بود، چرا كه او در واپسين لحظات عمر گفت: من ايمان مي‌آورم[20]، ولي اين طغيانش بيش تر شد!

در نهايت ابو جهل،‌ به ابن مسعود گفت: سر مرا با شمشير خودم قطع كن كه تيزتر است،‌ هنگامي كه ابن مسعود سرش را جدا كرد، نمي‌توانست آن را بردارد و به خدمت رسول خدا آورد، موي پيش سر او را گرفت و روي زمين كشيد و چون اين كار براي ابن مسعود با آن بدن ضعيف مشكل بود، گوش او را سوراخ كرد و نخي را داخل كرد و با آن نخ كشان كشان سر را حضور پيامبر(ص) آورد، جبرئيل هم پيشاپيش او در حالي كه مي‌خنديد آمد و گفت: «يَا مُحَمَّد! اُذُنٌ بِاُذُنٍ لَكِنَّ الرَّأسَ‌هَاهُنَا مَعَ الْاُذُنِ؛ اي محمد! گوش در مقابل گوش، ولي در اينجا سر هم همراه گوش آمده است!»[21]

با توجه به قضية فوق معلوم مي‌شود: تهديدي كه در آية 15 و 16 سورة علق دربارة ابو جهل آمده هم مربوط به دنيا بوده و هم مربوط به قيامت!

اين نكته نيز قابل ذكر است كه اگر چه آيات اين سوره در مورد ابوجهل و مانع شدن او از نماز پيامبر اسلام(ص) مي‌باشد، ولي با توجه به اينكه مورد آيه مخصّص مضمون آيه نمي‌شود، لذا تهديدها و عذابهاي مذكور،‌ شامل هر كسي كه مزاحم نماز مؤمنان شود،‌ مي‌گردد.[22]

در آخرين آية سوره (كه آية سجدة واجب است)‌ براي دلگرمي پيامبر(ص)‌ و نمازگزاران ديگر، دستور مي‌دهد كه به حرف ابو جهل و امثال او گوش نكنند، و به خدا سجده كنند تا بدين وسيله مقرّب درگاه خدا شوند.

عبدالله بن مسعود از رسول خدا(ص) روايت كرده است: «أَقْرَبُ مَا يَكُونُ الْعَبْدُ مِنَ اللَّهِ إِذَا كَانَ سَاجِداً؛[23] نزديك ترين حالت بنده به خدا، زماني است كه در سجده باشد.»

و حسن بن علي وشّاء مي‌گويد: از امام رضا(ع) شنيدم مي‌فرمود: «أَقْرَبُ مَا يَكُونُ الْعَبْدُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُوَ سَاجِدٌ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ ]وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ [؛[24] نزديك ترين حالت بنده به خدا،‌ حال سجده است،‌ و مضمون كلام خدا كه مي‌فرمايد: "سجده كن و تقرب بجوي" نيز همين است.»[25]

4. عقبة‌ بن ابي معيط، يكي از دشمنان و اذيّت‌كنندگان سرسخت پيامبر(ص) و مسلمانان بود، روزي يك پيمانه‌اي را پر از نجاسات كرد آورد، جلو درِ خانة آن حضرت گذاشت، شخصي به نام «طليب بن عمير» آن را ديد، همان پيمانه را به سر او زد و گوشهايش را گرفت و کشيد. «عقبه» به مادر «طليب» شكايت كرد، گفت: پسرت از محمّد دفاع مي‌كند! مادرش گفت: جان و مال ما فداي محمد(ص) باد، چه كسي بهتر از اوست.[26]

نقل كرده‌اند: روزي رسول خدا(ص) جلو درب «كعبه» نماز مي‌خواند،‌ »عقبه» آمد و لباسهايش را دور گردن آن حضرت پيچاند و فشار داد به حدي كه نزديك بود خفه شود، مردم آمدند از دستش گرفتند.[27]

اين مرد، در جنگ بدر به دار مجازات آويخته شد و او اولين كسي است كه به دستور اسلام به دار آويخته شد.[28]

5. حارث بن قيس، يكي از دشمنان و اذيت‌كنندگان رسول خدا(ص) بود، هرگاه سنگ زيبايي مي‌يافتت آنرا بت خود قرار مي‌داد و پرستش مي‌كرد و هر گاه سنگي زيبا‌تر از آن مي‌يافت، اولي را رها مي كرد و دومي را مي‌پرستيد، و مي‌گفت: محمد اصحابش را فريب داده و وعده مي‌دهد كه پس از مرگ زنده خواهند شد، در حالي كه جز طبيعت و روزگار ما را زنده نمي‌كند ]وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْر[ تا اينكه آيه ]أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ  هَواه [؛[29] «آيا ديدي كسي را كه معبود خود را هواي نفس خويش قرار داده؟!» درباره او نازل شد.

اين مرد، يك روز ماهي با نمك خورد، پس از آن،‌ آن‌قدر آب خورد، تا اينكه شكمش پر از چرك شد و مرد.[30]

6. ركانة بن عبد يزيد، از دشمنان «شديد العداوة» نسبت به پيامبر اسلام(ص) بود،‌ روزي با آن حضرت ملاقات كرد و گفت: خبرهايي از تو به من رسيده است و تو دروغگو نيستي، بيا با هم كشتي بگيريم اگر تو مرا به زمين زدي مي‌فهمم كه در اين ادعاي نبوت نيز صادق هستي و ايمان خواهم آورد. ـ تا آن روز كسي نتوانسته بود او ار به زمين زند ـ كشتي گرفتند رسول خدا(ص) او را به زمين زد، گفت: سحري بزرگتر از اين نديده بودم، بگو برگردد جاي خود، حضرت دستور داد برگشت جاي قبلي خود، ولي باز هم ايمان نياورد و گفت:‌ اين سحر بزرگي است![31]

7. اسود بن عبد يغوث بن وهب، پسر دايي پيامبر(ص) و يكي از دشمنان و استهزاء كنندگان آن حضرت بود كه با انواع مسخره و استهزاي خود موجب ناراحتي حضرت مي‌شد.

هرگاه رسول خدا(ص) را مي‌ديد مي‌گفت: امروز آسمان با تو حرف نزده است؟! و هر گاه بعضي از مسلمانان تهي‌دست را مي‌ديد با تمسخر مي‌گفت: اينها پادشاهان روي زمين و وارث حكومت «كسري» هستند.

او روزي از منزلش خارج شد يك نوع باد سموم به صورتش خورد، صورتش سياه شد به حدي كه وقتي به منزل برگشت او را نشناختند و در را به رويش بستند، ناچار شد حيران و سرگردان در كوچه‌ها بگردد تا اين که با عطش به هلاکت رسید.

طبق نقلي؛ جبرئيل به آسمان اشاره كرد تا او مبتلا به مرض «خوره» شد و بدنش چرك كرد تا اين‌كه هلاك شد.[32]

ابن اثير جزري، پس از نقل عداوت و اذيّتهاي هيجده نفر از امثال افراد مذكور، مي‌گويد: اينها شديدترين عداوت قا به پيامبر(ص) داشتند و بعضي ديگر از رؤساي قريش از قبيل «عتبه» و «شيبه» و غير اينها عداوتشان كم تر از اينها بود، و بعضي از دشمنان و اذيت‌كنندگان نيز در «فتح مكه» (به ظاهر يا به واقع) مسلمان شدند، از آن جمله است افرادي مثل ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب، ابو سفيان بن حرب، عبدالله بن ابي اميه، حكم بن ابي العاص و....[33]

اما پيامبر اسلام(ص)، طبق فرمان الهي در مقابل همه اذيت و آزارها صبر و استقامت كرد و به تبليغ دين ادامه و هرگز از اين كار مقدس خود منصرف نشد.

خلاصه‌اي از مشكلات پيامبر اسلام(ص) در ابلاغ رسالت

در پايان، جهت اشاره به خلاصه‌اي از مشكلات طاقت‌فرسايي كه دشمنان اسلام براي رسول خدا(ص) ايجاد كردند، نكته‌اي را كه صاحب کتاب تفسیر نمونه در ذيل آية شريفه ]فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ اُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ[؛[34] تحت  عنوان «پيامبر اسلام اسطورة صبر و استقامت بود» بيان كرده،‌ مي‌آوريم.

زندگي پيامبران بزرگ خدا مخصوصاً پيامبر اسلام(ص) بيانگر مقاومت بي‌حد و حصر آنها در برابر حوادث سخت، و طوفانهاي شديد، و مشكلات طاقتفرسا است، و با توجه به اينكه مسير حق هميشه‌ داراي اينگونه مشكلات است رهروان راه حق بايد از آنها در اين مسير الهام بگيرند.

ما معمولاً از نقطه روشن تاريخ اسلام به روزهاي تاريك پيشين مي‌نگريم و اين نگرش كه از «آينده به گذشته» است واقعيتها را طور ديگري مجسّم مي‌كند ما بايد خود را در آن روز تصور كنيم كه پيامبر(ص) تك و تنها بود، هيچ نشانه‌اي از پيروزي در افق زندگي او به چشم نمي‌خورد.

دشمنان لجوج براي نابودي او كمر بسته بودند، و حتي خويشاوندان نزديكش در صف اول اين مبارزه قرار داشتند! پيوسته به ميان قبائل عرب مي‌رفت، و از آنها دعوت مي‌كرد، اما كسي به دعوت او پاسخ نمي‌گفت.

آن‌ چنان او را در محاصره اجتماعي و اقتصادي و سياسي قرار دادند كه تمام راه ها به روي او و پيروان اندكش بسته شد، بعضي از گرسنگي جان دادند، و بعضي را بيماري از پاي درآورد.

ياران اندكش را شكنجه مي‌دادند، شكنجه‌هايي كه بر جان و قلب او مي‌نشست.

روزهايي بر پيامبر گذشت كه توصيف آن با بيان و قلم مشكل است، هنگامي كه براي دعوت مردم به سوي اسلام به طائف رفت نه تنها دعوتش را اجابت نكردند بلكه آن قدر سنگ بر او زند كه خون از پاهايش جاري شد.

افراد نادان را تحريك كردند كه فرياد زنند و او را دشنام دهند، ناچار به باغي پناه برد در سايه درختي نشست، و با خداي خودش اين چنين راز و نياز كرد:

«اللَّهُمَّ اِنِّي اَشْكُوا اِلَيكَ ضَعْفِي، وَ قِلَّةَ حِيلَتِي، وَ هَوَانِي عَلَي النَّاسِ،‌ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ! اَنْتَ رَبُّ الْمُسْتَضْعَفِينَ، وَ اَنْتَ رَبِّي، اِلَي مَنْ تَكِلْنِي؟ اِلَي بَعِيدٍ يَتَجَهَّمْنِي؟ اَمْ اِلَي عَدُوٍّ مَلَّكْتَهُ اَمْرِي؟ اِنْ لَمْ يَكُنْ بِكَ عَلَيَّ غَضَبٌ فَلَا اُبَالِي...؛[35] خداوندا! ناتواني و نارسايي خودم و بي‌حرمتي مردم را به پيشگاه تو شكايت مي كنم، كسي كه از همه رحيمان رحيم‌تري، تو پروردگار مستضعفين و پروردگار مني، مرا به كاه وا مي‌گذاري؟ به افراد دور دست كه با چهره درهم كشيده با من روبه رو شوند؟ يا به دشمناني كه زمام امر مرا به دست گيرند؟

پروردگارا! همين اندازه كه تو از من خشنود باشي مرا كافي است.»

گاه ساحرش خواندند، و گاه ديوانه‌اش خطاب كردند،‌ گاه خاكستر بر سرش ريختند، گاه كمر به قتلش بستند و خانه‌اش را در ميان شمشيرها محاصره نمودند. اما با تمام اين احوال هم چنان به صبرو شكيبايي و استقامت ادامه داد.

و سرانجام ميوة شيرين اين درخت را چشيد، آيين او نه تنها «جزيره عربستان»‌ بلكه شرق و غرب عالم را در بر گرفت، و امروز بانگ اذان كه فرياد پيروزي اوست هر صبح و شام از چهار گوشة دنيا و در تمام پنج قارة جهان، به گوش مي‌رسد.[36]

______________________________________

[1]. حجر/ 94.

[2]. ر.ك: سوره‌هاي هود/ 49 و 115، نحل/ 127، طه/130، ص/17، غافر/55 و 77، احقاف/39، ق/39، طور/48، قلم/48، مزمل/10، مدثر/7، انسان/24 و.... .

[3]. ر.ك: تفسير نمونه، مكارم شيرازي و همكاران، دارالكتب الاسلاميه، تهران،‌ چاپ سي و يكم، 1388، ج 22، ص 477 و 478.

[4]. در ذيل آيه فوق، مطلب جالبي در تفسير نمونه ذكر شده است كه در پايان همين مقاله خواهيم خواند.

[5]. الميزان في تفسير القرآن، علامه طباطبايي، انتشارات جامعه مدرسين، قم، چاپ پنجم، 1417ق، ج11، ص49.

[6]. الدر المنثور، في تفسير المأثور، جلال الدين سيوطي، كتابخانه آيت الله مرعشي نجفي، 1404ق، ج3، ص 351؛ مجمع البيان، طبرسي، ج5، ص 304.

[7]. مجمع البيان، طبرسي، ج 5، ص 304؛ الميزان، طباطبايي، ج 11، ص 66.

[8]. ر.ك: تفسير نمونه، مكارم شيرازي و همكاران، ج9، ص 308 ـ 310.

[9]. ر.ك: الميزان، علامه طباطبايي، ج7، ص60 و 61؛ مجمع البيان في تفسير القرآن، فضل بن حسن طبرسي، انتشارات ناصر خسرو، تهران، چاپ سوم، 1372 ش، ج4، ص 455.

[10]. وافي، فيض كاشاني، كتابخانه امير المؤمنين%، اصفهان، چاپ اول، 1406 ق، ج 2، ص 235؛‌مناقب آل ابيطالب، ابن شهر آشوب مازندراني (محمد بن علي)، علامه، قم، چاپ اول، 1379 ق، ج 3، ص 247؛ كشف الغمة في معرفة الأئمّة،‌ علي بن عيسي اربلي با تصحيح رسولي محلاتي، هاشمي، تبريز، چاپ اول، 1381 ق، ج 2، ص 537.

[11]. نهج الفصاحه، ابو القاسم پاينده، دنياي دانش، تهران، چاپ چهارم، 1382 ش، ص 697، ح 2626.

[12]. مقاله فوق، تحت عنوان «دعوت عمومي، مأموريت بزرگ پيامبر اسلام» در شماره 187 مبلغان منتشر شده است.

[13]. اين مقاله نيز تحت عنوان «تهمت‌ها...»‌در شمارة 188 همان مجله چاپ شده است.

[14]. الكامل في التاريخ، ابن اثير جزري، دار الصادر، بيروت، 1385 ق، ص 73.

[15]. علق/9 و 10 تا آخر سوره.

[16]. مجمع البيان، طبرسي، ج 10، ص 782؛ الميزان، علامه طباطبايي، ج 20، ص 329.

[17]. مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهاني، دار القلم، دمشق، چاپ اول، 1412 ق، ص 444،‌ واژه «نصا».

[18]. في ظلال القرآن، سيد بن قطب، دار الشروق، بيروت، چاپ هفتم، 1412 ق، ج 6، ص 3943.

[19]. مفاتيح الغيب، فخر الدين رازي، داراحياء‌التراث العربي، بيروت، چاپ سوم، 1420 ق، ج 32، ص 22.

[20]. اشاره به آيه 90 سوره يونس.

[21]. مفاتيح الغيب، فخر رازي، ج 32، ص 224 و 225.

[22]. ر.ك: همان، ص 223؛ في ظلال القرآن، سيد بن قطب، ج 6، ص 3943.

[23]. مجمع البيان، طبرسي، ج 10، ص 783؛ الميزان،‌ طباطبايي، ج 20، ص 329.

[24]. علق/19.

[25]. الكافي، شيخ كليني، دار الكتب الاسلاميه، تهران،  چاپ چهارم، 1407 ق، ج 3، ص 264 و 265.

[26]. الكامل في التاريخ، ابن اثير، ص 74.

[27]. سيره حلبي،‌(انسان العيون في سيرة الامين المأمون)،‌ ابو الفرج حلبي، دار الكتب العلميه، بيروت،‌ چاپ دوم، 1427 ق، ج 1، ص 417.

[28]. الكامل، ابن اثير، ص 74.

[29]. جاثيه/23؛ سيوطي نيز گفته است: اين آيه درباره مردي از قريش نازل شده كه هر گاه سنگ زيبايي مي‌يافت آن را معبود خود قرار مي‌داد. (الدر المنثور، جلال الدين سيوطي، كتابخانه مرعشي نجفي، قم،‌ چاپ 1404 ق، ج 6، ص 35).

[30]. الكامل، ابن اثير، ص 71.

[31]. همان، ص 75 و 76.

[32]. الكامل، ابن اثير، ص 71.

[33]. همان، ص 76.

[34]. احقاف/35.

[35]. سيرة المصطفي نظرة جديدة، هاشم معروف حسيني، دار التعارف، بيروت، چاپ 1416 ق، ص220.

[36]. تفسير نمونه، ج 21، ص 399 و 400.

برچسب‌ها: