دعوت عمومی، مأموريت بزرگ پيامبر اسلام(ص)

محمداسماعيل نوري زنجاني

اشاره: در ادامة دو مقالة گذشته كه دربارة ولادت و كودكي پيامبر اسلام(ص) بود،[1] مطالبي مربوط به بعثت و مأموريت بزرگ آن حضرت و مراحل ابلاغ رسالت، و همچنين عكس العمل مردم و مخالفت و كارشكنيهاي «ابو لهب» و... با اشاره به آيات مرتبط با آنها ارائه مي گردد.

دوران جواني حضرت محمد(ص)

مورخان، در بارة جواني پيامبر اسلام- قضايايي از قبيل: گوسفند چراني، نصب «حجر الاسود» در خانة كعبه، شركت در پيمان «حلف الفضول»، سفر تجاري به شام، ازدواج با حضرت خديجه(س) و ... را نقل كرده اند؛ ولي چون در قرآن كريم به اين مطالب اشاره نشده است، از بحث ما خارج مي باشد، لذا در ادامه، فقط مطالب مربوط به بعد از بعثت ـ كه در قرآن كريم مورد اشاره قرار گرفته است ـ مطرح خواهد شد.

بعثت و دعوت پنهاني

وقتي حضرت محمد- به چهل سالگي رسيد، در بيست و هفتم ماه رجب از طرف خداي حكيم به مقام رسالت مبعوث شد.[2]

از آنجا كه سرزمين مكه دوراني طولاني به شرك و بت پرستي آلوده بود و مردم در مرداب تعصّب جاهلي و خرافه ها غوطه ور بودند، اعلان يكبارة دعوت توحيدي و قيام دفعي عليه تمام مظاهر جاهليت، جز براي افراد خاصي از اهل معرفت، قابل تحمل نبود، لذا رسول خدا- به مدت سه (يا پنج سال) به دعوت پنهاني پرداخت و به جاي توجه به عموم مردم، به دعوت فردي عنايت نمود او در اين مدت به صورت پنهاني با افرادي كه احساس مي كرد آمادگي پذيرش دارند، تماس مي گرفت و آنان را به دين اسلام دعوت مي كرد و با همين دعوت مخفي توانست جماعتي را به دين اسلام جذب نمايد. كه در رأس آنان حضرت علي بن ابيطالب(ع) و حضرت خديجة كبري& قرار داشتند.[3]

علي بن ابراهيم قمي در ذيل آية ]فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ[؛[4] «آنچه را مأموريت داري، آشكارا بيان كن و از مشركان روي بگردان (و به آنها اعتنا نكن)!» مي گويد: «اين آيه، سه سال بعد از بعثت رسول خدا- نازل شده و جريان چنين است كه: روز دوشنبه، نبوت بر رسول خدا- نازل شد، روز شنبه حضرت علي(ع) اسلام را پذيرفت، بعد از آن خديجه بنت خويلد (همسر پيامبر) اسلام را قبول كرد، سپس ابو طالب؛ روزي همراه فرزندش جعفر، وارد شد، ديد كه پيامبر- و علي(ع) نماز مي خوانند، به جعفر گفت: در كنار پسر عمويت نماز بخوان! او نيز در طرف چپ حضرت علي(ع) به نماز ايستاد، پس از آن، هر گاه پيامبر- به نماز مي ايستاد، حضرت علي(ع) و جعفر، زيد بن حارثه و خديجه& به او اقتدا مي كردند.»[5]

جريان دستور ابوطالب به جعفر براي پيوستن به نماز جماعت پشت سر پیامبر- و در كنار حضرت علي%، در روايتي از امام صادق(ع) نيز نقل شده و در آن، اين جمله اضافه شده است: «هنگامي كه جعفر به نماز ايستاد، ابوطالب با خوشحالي از آنجا برگشت (وَ انْصَرَفَ اَبُو طَالِبٍ مَسْرُوراً).»[6]

اما اينكه چرا جناب ابو طالب ـ با اينكه مؤمن بود ـ در نماز جماعت شركت نمي كرد؟ زيرا او با مخفي كردن ايمان خود، بهتر مي توانست در منصب رياست قبيلة بني هاشم از جان پيامبر اسلام(ص) محافظت نمايد؛ ولي با شركت در نماز جماعت و آشكار شدن ايمان او، اين فرصت از دست مي رفت.

در همين دوران دعوت پنهاني، گاهي مشركان مراسم نماز مسلمانان را مي ديدند و اذيت مي كردند، لذا يكي از مسلمانان به نام «ارقم بن ابي ارقم» خانة خود را ـ كه در پاي كوه صفا قرار داشت ـ در اختيار پيامبر- گذارد، تا مسلمانان در آن جمع شوند و همراه رسول خدا- نماز جماعت بخوانند و با احكام و معارف اسلامي آشنا شوند. اين وضع ادامه داشت تا اينكه در سال چهارم يا پنجم بعثت، رسول خدا- مأمور شد رسالت خود را آشكار سازد.[7]

دعوت خويشاوندان

با اتمام زمان دعوت پنهاني و آغاز دعوت علني، فرشتة وحي نازل شد و با آوردن آية زير، رسول خدا- را مأمور نمود كه دعوت علني خود را از خويشاوندان خود شروع نمايد: ]وَ أَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ * وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ * فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّي بَري‏ءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ * وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْعَزيزِ الرَّحيمِ[؛[8] «و خويشاوندان نزديكت را انذار كن، و بال و پر خود را براي مؤمناني كه از تو پيروي مي كنند، بگستر! اگر تو را نافرماني كنند، بگو: من از آنچه شما انجام مي دهيد، بيزارم. و بر خداي عزيز و رحيم توكل مي كنم!»

پس از نزول اين آيات، پيامبر گرامي اسلام- به حضرت علي(ع) دستور داد غذاي مختصري تهيه نموده، فرزندان عبد‏المطلب را دعوت كند تا پيامبر- امر خدا را به آنان ابلاغ نمايد. حضرت علي(ع) چنين كرد و حدود چهل نفر آمدند كه در ميان آنان ابوطالب، حمزه و ابو لهب نيز بودند. غذا كم بود و به صورت عادي يك نفر آنها مي توانست آن را بخورد و تمام كند؛ اما به بركت خدا همگي خوردند و سير شدند!

ابو‏لهب گفت: اين شخص شما را سحر و جادو كرد! با سخنان پوچ ابو لهب مجلس از آمادگي افتاد و زمينه اي براي طرح مطلب باقي نماند و جلسه بدون نتيجه پايان يافت. از اين رو، فرداي همان روز، برنامة ضيافت همانند روز قبل تكرار شد، اين بار رسول خدا(ص) (پس از صرف غذا) فوري برخاست و فرمود: «يَا بَنِي‏ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ‏ ! إِنِّي‏ وَ اللَّهِ‏ مَا أَعْلَمُ شَابّاً فِي الْعَرَبِ جَاءَ قَوْمَهُ بِأَفْضَلَ مِمَّا جِئْتُكُمْ بِهِ، إِنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِخَيْرِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ، وَ قَدْ أَمَرَنِيَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ أَدْعُوَكُمْ إِلَيْهِ، فَأَيُّكُمْ يُؤَازِرُنِي عَلَى هَذَا الْأَمْرِ عَلَى أَنْ يَكُونَ أَخِي وَ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي فِيكُمْ؟ اي فرزندان عبد المطّلب! به خدا سوگند! در ميان عرب كسي را سراغ ندارم كه چيزي بهتر از آنچه من براي شما آورده ام، براي قومش آورده باشد. من خير دنيا و آخرت را براي شما آورده ام. خدا دستور داده است كه شما را به سوي او فرا خوانم. اينك كدام يك از شما مرا در انجام اين وظيفه ياري مي كند تا برادر، وصيّ و جانشین من در ميان شما باشد؟» و سه بار اين جمله را تكرار نمود و در هر بار تنها حضرت علي(ع) جواب مثبت داد و عرض كرد: «أَنَا يَا نَبِيَّ اللَّهِ ! أَكُونُ وَزِيرَكَ عَلَيْهِ؛ اي پيامبر خدا! من در انجام اين وظيفه يار و ياور تو مي باشم.» اين بار پيامبر- فرمود: «آري، تو هستي!» سپس رو به جمعيت كرد و فرمود: «إِنَّ هَذَا أَخِي وَ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي فِيكُمْ فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوهُ؛ اين (علي)، برادر، وصيّ و جانشين من در ميان شماست. سخن او را بشنويد و از او اطاعت كنيد!»

در اين هنگام حاضران در حالي كه مي خنديدند، با تمسخر به ابوطالب گفتند: به تو دستور داد كه از پسرت اطاعت كني! سپس متفرق شدند.[9]

اين حديث كه مورد قبول فريقين است (جز ابن تيميه كه عداوت و عادت بر انكار مسلمات و ضروريات دارد)[10]، ما را به اين مطلب اساسي راهنمايي مي كند كه: موضوع «نبوت» و «امامت» دو اصل مهم مرتبط يكديگر و غير قابل تفكيك هستند؛ زيرا مي بينيم كه پيامبر اسلام- در همان آغاز اعلام نبوت خود، مسئلة امامت و رهبري آيندة مسلمانان را نيز مطرح فرمود و در سالهاي بعد نيز در موارد مختلف، اين اصل اساسي را يادآوري نموده كه «غدير خم» از تمام آنها مفصل تر و شهود عيني آن بيش تر بوده است.

دستور به دعوت علني و عمومي

با نزول آية زير، پيامبر اسلام- مأموريت يافت كه رسالت خود را به طور علني براي عموم مردم ابلاغ نمايد و به تهديدهاي مشركان اعتنا نكند و از آنان نهراسد.

فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ[؛[11] «آنچه را مأموريت داري، آشكارا بيان كن و از مشركان روي بگردان (و به آنها اعتنا نكن)!»

كلمه «فَاصْدَعْ» از ماده «صدع» در لغت به معني شكافتن اجسام محكم است، به سردرد شدید نيز «صداع» مي گويند، از اين جهت كه گويي شدّت درد مي خواهد سر را بشكافد.[12]

از آنجا كه با شكافتن هر چيزي، درونش آشكار مي شود، اين كلمه به معني اظهار، افشا و آشكار كردن آمده است، لذا هر گاه كسي مطلب حقي را آشكارا بگويد، به او گفته مي شود: «صَدَعَ بِالْحَقِّ؛ حق را آشكار كرد.»[13]

بنابراين، آية فوق با امر «اِصْدَع» به رسول خدا- دستور داد كه مأموريت خود را به طور آشكار ابلاغ نمايد.

در اين آيه منظور از اعراض از مشركان، ممكن است بي اعتنايي به آنان و نترسيدن از تهديدهايشان باشد، و ممكن است كه منظور از آن، ترك مبارزه و پيكار با آنها باشد، زيرا در آن زمان هنوز قدرت مسلمانان به حدّي نرسيده بود كه در مقابل دشمن، دست به مبارزه مسلحانه بزنند. به هر حال، طبق اين آيه خداوند متعال به رسول خدا(ص) دستور داد كه در انجام مأموريت بزرگ و خطير خود از زبان فصيح خود استفاده كند و مطالب حق را آشكار و بدون پيرايه و بدون ترس و واهمه به عموم مردم ابلاغ نمايد و وقت خود را به كارهاي ديگر صرف نكند.[14]

با توجه به اينكه دعوت به توحيد خالص و درهم ريختن نظام شرك و بت پرستي در آن زمان و آن محيط آلوده به خرافات، كار عجيب و خطرناكي بود، لذا از همان آغاز معلوم بود كه گروهي به مسخره و آزار مسلمانان برمي خيزند، به همين جهت پروردگار براي تقويت قلب پيامبر- در آية بعدي به ايشان اطمينان مي دهد كه در برابر استهزاء كنندگان از وي حمايت مي كند و مي فرمايد: ]إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ[؛[15] «ما شرّ استهزاء كنندگان را از تو دفع خواهيم كرد.»

ذكر اين جمله به صورت فعل ماضي ]كَفَيْنَا[ با اينكه مربوط به آينده است، شايد اشاره بر حتمي بودن اين حمايت باشد؛ يعني ما شرّ آنها را به طور حتم از تو دفع خواهيم كرد.

در برخي روايات، اسامي استهزاء كنندگان و كيفيت عقوبت و نابودي آنها با بلاي آسماني بيان شده است.[16]

آغاز دعوت عمومي

پس از دستور خدا براي دعوت علني و عمومي، پيامبر اسلام- با بيان بليغ و صداي رسا دعوت خود را آشكار كرد و عموم مردم را به آيين خداپرستي دعوت نمود و از آنان خواست تسليم امر پروردگار شوند. پيامبر(ص) از هر فرصتي براي ارشاد و تبليغ استفاده مي كرد و در اجتماعات مختلف پيام خود را به مردم مي رساند، در اينجا به دو حكايت اشاره مي شود:

1. روزي رسول خدا(ص) بر بلندي ايستاد، فرمود: َ «يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ‏ يَا مَعْشَرَ الْعَرَبِ‏ أَدْعُوكُمْ إِلَى شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ وَ آمُرُكُمْ بِخَلْعِ الْأَنْدَادِ وَ الْأَصْنَام؛‏ اي مردم قبيلة قريش! اي مردم عرب! من شما را به شهادت و اقرار بر اينكه: معبودي جز خدا نيست و من فرستادة او هستم، دعوت مي كنم و به شما دستور مي دهم كه شريكهاي خدا و بتها را دور بيندازيد!» سپس افزود: «فَأَجِیبُونِی تَملِکُوا بِهَا القربَ و تَدِینُ لَکُمُ العَجَمُ وَ تَکُونُوا مُلُوکاً فِی الجَنَّةِ؛ سخن مرا بپذيريد تا بر ملت عرب حكومت كنيد و عجم نيز تابع شما گردد، و در آخرت نيز صاحبان بهشت باشيد.»

مردم پس از شنيدن سخنان او، با تمسخر گفتند: «محمد بن عبد الله مجنون شده است.»؛ ولي به خاطر ابو طالب كسي نتوانست جسارتي كند.[17]

2. سعيد بن جبير از ابن عباس نقل كرده است: روزي رسول خدا- بر فراز كوه «صفا» رفت و ندا داد: «يَا صَبَاحَاه»[18]

مردم مكه با شنيدن اين صدا، اطراف حضرت جمع شدند، پرسيدند: چه شده است؟!

فرمود: اگر من به شما خبر دهم كه دشمن مي خواهد از پشت اين كوه به شما حمله كند، آيا باور مي كنيد؟ گفتند: آري، ما هرگز از تو دروغ نشنيده ايم!

فرمود: «فَإِنِّي‏ نَذِيرٌ لَكُمْ‏ بَيْنَ‏ يَدَيْ‏ عَذابٍ شَدِيد»؛[19] «پس من بيم دهندة شما در برابر عذاب شديد (الهي) هستم.»؛ يعني شما را به توحيد و عبادت خداي يگانه و ترك بتها دعوت مي‏كنم تا از عذاب الهي نجات يابيد.

ابو لهب (عموي پيامبر) پيش از همه گفت: «تَبّاً لَكَ أَ لِهَذَا دَعَوْتَنَا جَمِيعاً؛ هلاكت و مرگ بر تو باد! آيا فقط براي گفتن همين سخن ما را دعوت كردي؟!» در اينجا بود كه سورة مباركه "تبّت" يا "مسد" نازل شد.[20]

نگاهي به محتواي سورة «تبت»

با توجه به اينكه تفسير اين سوره از حوصلة اين مقاله خارج است، خوانندگان محترم را به مطالعة دقيق آن در تفاسير معتبر توصيه نموده و فقط به چند مطلب اشاره مي كنيم:

1. ابو لهب و دشمني او با پيامبر-

ابو لهب، فرزند عبد المطّلب و عموي پيامبر- نام او «عبد العزّي» يا «عبد مناف» و كنيه اش «ابو لهب» بود علت انتخاب اين كنيه براي وي، شايد به خاطر اين بوده كه صورتش سرخ و برافروخته بود، چون «لهب» در لغت به معني شعلة آتش است.[21]

اما اينكه چرا قرآن به جاي نام او، كنية او را ذكر كرده است؟ چند احتمال داده اند؛ شايد بهترين آنها اين باشد كه گفته اند: ميان كلمه «ابو لهب» و كلمة «ذات لهب» نوعي تجانس وجود دارد كه از نظر لفظ و معني موافقت دارند و كلمة «ابو لهب» كنايه از مرد جهنمي است و مضمون جملة «تبّت يدا ابي لهب» مثل اين است كه گفته شود «تَبَّتْ يَدَا جَهَنَّمِي»؛ زيرا انتساب آن شخص (ابو لهب) به آتش شعله ور دوزخ، همانند انتساب پدر به فرزندش مي باشد، همان گونه كه دربارة افراد منتسب به خير و شرّ و فضل گفته مي شود: ابو‏الخير، ابو‏الشرّ و ابو‏الفضل، پس انتقال از كلمة «ابو لهب» به «جهنّمي» انتقال از ملزوم به لازم يا انتقال از لازم به ملزوم ـ با توجه به اختلاف نظر علماي بلاغت ـ  مي باشد.[22]

ابو لهب، از دشمنان سرسخت پيامبر(ص) بود و در بسياري از مواقع به دنبال آن حضرت مي رفت و با سخنان زشت و ركيك خود، او را اذيت مي كرد و مانع تأثير تبليغش مي شد.

از شخصي به نام «طارق مخاربي» نقل شده است كه مي گويد: من در بازار «ذي المجاز»[23] جواني را ديدم كه صدا مي زد: «اي مردم! بگوييد: لَا إِلَهَ إِلَّا الله، تا رستگار شويد» و پشت سر او مردي را ديدم كه به او سنگ مي زد ـ به گونه اي كه از پاهاي جوان خون جاري بود ـ و آن مرد فرياد مي زد: «اي مردم! او دروغگو است. حرفش را قبول نكنيد!» پرسيدم: اين جوان كيست؟ گفتند: او «محمد» است. گمان مي‏كند كه پيامبر است، و آن عمويش ابو لهب است كه او را دروغگو مي داند.[24]

و شخصي به نام «ربيعة بن عباد ديلمي» مي گويد: همراه پدرم بودم. رسول خدا- را ديدم كه به سراغ قبايل عرب مي رفت و به هر قبيله اي كه مي رسيد، مي گفت: من رسول خدا به سوي شما هستم، مي گويم: جز خداي يگانه را نپرستيد و چيزي را شريك او قرار ندهيد و ...» هنگامي كه او از سخنانش فارغ مي شد، مرد احوال (کج‏چشم) و سرخ رويي كه پشت سرش بود، مي گفت: به حرفهايش گوش ندهيد و از او پيروي نكنيد، او مي خواهد كه شما بتهاي «لات» و «عزّي» را رها كنيد و... » سؤال كردم: او كيست؟ گفتند: عمويش ابو لهب است.[25]

از اين روايتها استفاده مي‏شود كه ابولهب از دشمنان لجوج و بدزبان پيامبر- بود و از هيچ نوع كار شكني و فعاليت براي خنثي كردن رسالت حضرت فروگذار نبود، به همين جهت در سه آية اول سوره «تبّت» با آن شدّت و صراحت مورد انتقاد و نفرين پروردگار قرار گرفته است.

2. همسر ابو لهب و دشمني او با پيامبر(ص)

همسر ابو لهب؛ به نام «امّ جميل» دختر «حرب بن اميّه»[26]، خواهر «ابو سفيان» و عمة «معاوية» بود. او نيز مثل شوهرش از دشمنان سرسخت پيامبر اسلام- بود و هر نوع اذيّت و آزار و كارشكني كه مي توانست، در حق پيامبر- انجام مي داد. حتي طبق روايت ابن عباس: آن ملعونه، خارها و بوته هاي تيغ دار بيابان را مي آورد، مقابل خانة پيامبر و سر راه حضرت مي ريخت تا ايشان هنگام راه رفتن، پاهاي مباركش آزرده شود. وي عليه آن حضرت نمامي و سخن چيني مي كرد تا كفار عرب را بر ضدّ او بشوراند.[27]

به همين جهت در دو آية آخر سورة «تبّت» مورد انتقاد قرار گرفته و به عنوان «هيزم كش جهنم» معرفي شده است.

از امام كاظم(ع) روايتي طولاني نقل شده است كه در آن معجزات رسول خدا- بيان شده، مي فرمايد: يكي از معجزات پيامبر-، داستان «اُمّ جميل» همسر ابو لهب است كه پس از نزول سورة «تبّت» (با حالت غضب) نزد پيامبر- آمد، در حالي كه یکی از اصحاب نيز پيش آن حضرت بود، آن صحابی گفت: يا رسول الله! امّ جميل با خشم و غضب مي آيد و سنگي به دست گرفته گويا مي خواهد تو را با آن بزند! رسول خدا- فرمود: او مرا نمي  بيند. امّ‏جميل آمد. از آن صحابی پرسيد: رفيقت كجاست؟ و گفت: هر جا كه خدا بخواهد. گفت:  من به سراغ او آمده ام. اگر او را ببينم، با اين سنگ مي زنم. او مرا هجو كرده،  به لات و عزّي سوگند كه من شاعر هستم (و مي دانم كه چگونه هجوش كنم). پس از رفتن او، آن فرد صحابی به پیامبر(ص) عرض كرد: يا رسول الله! راستي او تو را نديد؟!

فرمود: «لَا، ضَرَبَ اللهُ بَيْنِي وَ بَيْنَهَا حِجَاباً؛[28] نه، خدا ميان من و او پرده اي قرار داد!»

علامه طباطبايي) پس از نقل اين حديث از «قرب الاسناد»، مي گويد: قريب به همين مضمون از چند طريق اهل سنت نيز روايت شده است.[29]

از جمله آلوسي (از مفسران اهل سنت) پس از نقل روايت فوق، مي گويد: و روايت شده است كه: آن مرد از «امّ‏جميل» پرسيد: آيا نزد من كسي را مي بيني؟ ام جميل گفت: مرا مسخره مي كني؟! جز تو كسي اينجا نيست![30]

3. تناسب كلمات سوره با گفتار و كردار ابولهب و همسرش

در روايت سعيد بن جبير از ابن عباس گذشت كه پس از سخنان پيامبر اسلام- در كوه صفا، ابو لهب گفت: «تَبّاً لَكَ».

همچنين در روايتي آمده است: هر گاه گروهي از اعراب خارج مكه وارد شهر مي شدند،  براي تحقيق دربارة پيامبر- به خاطر خويشاوندي و سن و سال بالاي ابولهب، به سراغ او مي رفتند؛ ولي او به خاطر دشمني مي گفت: محمد ساحر است. آنها نيز بدون اينكه با پيامبر- ملاقات كنند، باز مي گشتند. روزي گروهي آمدند و با سخن ابو لهب قانع نشدند و گفتند: «تا او را نبينيم، از مكه بيرون نخواهيم رفت.» ابو لهب گفت: «إِنَّا لَمْ نَزَلْ نُعَالِجُهُ مِنَ الْجُنُونِ فَتَبّاً لَهُ وَ تَعْساً؛[31] ما پيوسته مشغول مداواي جنون او هستيم، خسران و هلاكت و مرگ بر او باد.»

«تبّ» و «تبات» به معني: زيان و خسران مستمرّ و مداومي است كه به هلاكت منتهي شود و يا كنايه از هلاكت است.[32]

«تعس» نيز مثل «تبّ» از كلمات نفرين و به معني: به رو (با صورت)  به زمين افتادن است، به گونه اي كه ديگر نتواند برخيزد.[33]

با توجه به اينكه زن ابو لهب هيزم و بوته هاي تيغ دار بيابان را بر سر راه پيامبر- مي ريخت و ضدّ حضرت سخن چيني مي كرد و آن نوعي هيزم كشي به حساب مي آيد در اين سوره از او به عنوان «هيزم كش» ياد شده است! ]وَ امْرَأَتَهُ حَمَّالَةَ الْحَطَب[.[34]

4. هلاكت ابو لهب

پس از نزول اين سوره، نه تنها ابو لهب توبه نكرد و از مخالفت با پيامبر اسلام- دست برنداشت؛ بلكه به مخالفت خود ادامه داد و هميشه در صف مخالفان قرار داشت تا اينكه رسول خدا- به «مدينه» هجرت نمود و در سال دوم هجرت پس از پيروزي لشكر اسلام در جنگ «بدر» به جهنم واصل شد و آية ]سَيَصْلَي نَاراً ذَاتَ لَهَب[؛ دربارة وي تحقق يافت. جريان مرگ ابو لهب را از زبان «ابو رافع» (غلام آزاد شدة پيامبر(ص ) به طور خلاصه نقل مي كنيم: ابو رافع مي گويد: زماني كه من غلام عباس بن عبد المطلب (عموي پيامبر) بودم، دين اسلام رشد كرد تا به خانة ما نيز وارد شد. من و «اُمّ الفضل» (همسر عباس) مسلمان شديم و خود عباس نيز مسلمان شده بود؛ ولي از ترس مشركان، ايمان خود را كتمان مي كرد، در جريان جنگ «بدر» هر كس كه نمي توانست به جنگ برود، مجبور بود يك نفر را به جاي خود تجهيز كند و بفرستد، ابو لهب نيز «عاص بن هشام بن مغيره» را به جاي خود فرستاد، هنگامي كه خبر پيروزي لشكر اسلام به مكه رسيد، ما خوشحال شديم و احساس عزّت نموديم، من مرد ضعيفي بودم. در كنار «زمزم» نشسته و تير مي تراشيدم و «امّ الفضل» (همسر عباس) نيز پيش من نشسته بود و هر دو از پيروزي لشكر اسلام مسرور بوديم، در اين هنگام ابو لهب با ناراحتي آمد و پشت به پشت من نشست،  در اين لحظه گفتند: «ابو سفيان[35] بن حارث بن عبدالمطلب» كه در جنگ شركت كرده بود،  مي آيد. ابو لهب بلند شد و گفت: پسر برادرم! اينجا بيا و بگو ببينم چه خبر شده است؟!

ابوسفيان، (در حالي كه مردم ايستاده و گوش مي دادند) چگونگي شكست لشكر مشركان را شرح داد، سپس گفت: به خدا سوگند! ما در اين جنگ سواراني را ديديم ميان آسمان و زمين كه به ياري لشكر اسلام آمده بودند! من (ابو رافع) در اينجا گفتم: آنها فرشتگان الهي بوده اند!

ابولهب از اين سخن من برآشفت و سيلي محكمي بر صورت من زد، سپس مرا بلند كرد و بر زمين كوبيد، و از ناراحتي خود پيوسته مرا كتك مي زد، تا اينكه «امّ‏الفضل» براي دفاع از من برخاست و گفت:  اين مرد ضعيف را تنها گير آورده اي؟! چوبي برداشت و بر سر ابو لهب كوبيد، سرش شكست، ديگر بيش از هفت روز زنده نماند، خداي قهّار دانه هايي همچون «طاعون» بر بدن او ظاهر نمود و بدنش عفونت كرد، به حدي كه كسي جرأت نمي كرد نزديك جسد او رود و او را دفن كند،  بعد از دو و سه شبانه روز مردي از قريش آمد و به پسران ابو لهب گفت:  خجالت نمي كشيد؟ جسد پدرتان گنديده است و شما آن را دفن نمي كنيد؟! گفتند: از «طاعون» مي ترسيم. در نهايت به كمك آن مرد، از دور كمي آب بر جسدش پاشيدند، سپس با وسيله اي به بيرون بردند و كنار يك ديوار گذاشتند. از دور سنگها را به طرف آن پرتاب كردند تا اينكه بدنش زير سنگها پنهان شد.[36]

آلوسي نيز جريان مرگ ابو لهب را نقل كرده و در كيفيت دفن جسدش علاوه بر كيفيت فوق، دو كيفيت ديگر نيز نقل كرده است: يكي اينكه چند نفر را اجير كردند، آنها جسد را دفن كردند. و نقل ديگر اينكه گودالي حفر کردند و با چوب بلندي جسد را تكان دادند و غلطاندند،  تا به گودال افتاد و از دور سنگ انداختند تا گودال پر شد.[37]

5. هلاكت پسر ابو لهب

روايت شده است كه ابو لهب، سه پسر (به نامهاي عُتبه، مُعَتِّب و عُتَيبه)  داشت كه قبل از بعثت پيامبر اسلام-، عُتيبه با امّ‏كلثوم (دختر آن حضرت) و عُتبه با رقيه (خواهر امّ كلثوم)  ازدواج كرده بودند؛ ولي بعد از بعثت و نزول سورة «تبّت» هر دو را به دستور ابو لهب طلاق دادند.

عُتبه و مُعتب زنده ماندند تا در «فتح مكه» مسلمان شدند، پيامبر از اسلام آنها خوشحال گشت و بر آنان دعا كرد؛ هر دو برادر در غزوة «حنين» شركت كردند و از ثابت قدمان بودند.[38]

اما عُتيبه، پس از طلاق دادن «امّ كلثوم»، روزي كه مي خواست همراه پدرش به سفر «شام» بروند، گفت: اول بروم محمد را اذيت كنم. آمد، گفت: «يَا مُحَمَّدُ! إِنِّي كَافِرٌ بِالنَّجْمِ إِذَا هَوَي وَ بِالَّذِي دَنَا فَتَدَلَّي؛[39] ای محمد! به‏درستی که من کافر شدم به خدای ستاره هنگامی که افول می‏کند و (کافر شدم به خدای) آنچه نزدیک‏تر و نزدیک‏تر شد.»سپس آب دهن خود را به سوي حضرت انداخت، به قدرت خدا، چيزي از آب دهن آن خبيث به لباس يا بدن حضرت نرسيد.

رسول خدا- از گفتار و رفتار او غضبناك گشت و گفت: «اللَّهُمَّ سَلِّطْ عَلَيْهِ‏ كَلْباً مِنْ‏ كِلَابِك‏؛ خدايا! يكي از سگهايت (درندگانت) را بر او مسلط فرما!»

عُتيبه از آنجا نزد پدرش برگشت، به سوي شام حركت كردند، بين راه يك شب نزديك دَيْر يك راهب منزل كردند، راهب گفت:  مواظب باشيد، در اين سرزمين حيوانات درنده وجود دارد. ابو لهب با شنيدن اين سخن به ياد نفرين پيامبر- افتاد و گفت: اي مردان قريش! امشب به دادم برسيد، من از نفرين محمد بر فرزندم مي ترسم!

اهل كاروان، تمام شترها را در اطراف خود (دايره وار) خواباندند و خودشان در وسط آنها قرار گرفتند؛ اما نيمه شب ديدند كه «شير» آمد صورت تك تك افراد را بوييد و ردّ  شد، تا اينكه به «عُتيبه» رسيد، او را خورد![40] (بدين وسيله يكي ديگر از دشمنان رسول خدا- به جزاي اعمال خود رسيد.)

6. معيار ارزش انسان

از مطالب گذشته به اين نتيجه مي رسيم كه در اسلام معيار ارزش انسان، پُست و مقام، مال دنيا، قرابت و خويشاوندي با بزرگان دين و امثال اينها نيست؛ بلكه ارزش هر كس در ايمان و عمل صالح اوست.

با اينكه ابو لهب عموي پيامبر- بود و از پدران و مادران (تا آدم و حوا) مؤمن و صالح به دنيا آمده بود و مي توانست همانند حضرت ابو طالب و حمزة سيد الشهدا و ديگران به مقام والايي برسد؛ ولي در اثر كفر و بي ايماني و عناد و لجاجت و مخالفت با حق، همچون منحرفان ديگر؛ (بلكه بدتر از آنها)، مورد شديدترين توبيخ و سرزنش قرآن قرار گرفت و در نهايت با منفورترين وضعي به هلاكت رسيد و گرفتار عذاب ابدي شد. همچنين پسرش (عُتيبه) با اينكه مي توانست همچون برادران و عموزاده هاي ديگرش مثل حضرت علي%، جعفر طيّار و ديگران، خود را به سعادت برساند؛ ولي به خاطر عناد و لجاجت با حق و پيروي كوركورانه از پدر كافر خود، گرفتار شقاوت ابدي گشت.

به عكس، افراد دور افتاده اي بودند كه نه تنها از خويشاوندان رسول خدا- محسوب نمي شدند؛ بلكه از نژداد و اهل شهر حضرت نيز نبودند؛ ولي در اثر پيوند فكري و اعتقادي و عملي، آن چنان به حضرت نزديك شدند كه نشان افتخار «سَلْمَانُ‏ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ» گرفتند. «فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي‏ الْأَبْصار».

پس بايد ضمن عبرت گرفتن از اين نوع قضايا، باتقويت و تصحيح ايمان و عمل صالح خود،  در دنيا پيوندمان را با رسول مكرم اسلام- و اوصياي معصوم او تقويت بخشيم تا در آخرت به شفاعت آنان نايل شويم.

_________________________________________________________

[1]. دو مقاله مزبور در شماره‌هاي 185 و 186 ماهنامه مبلغان منتشر شده است.

[2]. چون جريان بعثت، قبلاً در مقاله‌اي تحت عنوان «بعثت، بزرگ‌ترين نعمت الهي» مورد بررسي قرار گرفته و در شماره 165 ماهنامه مبلغان منتشر شده است، از تكرار آن در اين مقاله خودداري مي‌شود.

[3]. ر.ك: البرهان في تفسير القرآن، سيد هاشم بحراني، بنياد بعثت، تهران، چاپ اول، 1416 ق، ج 3، ص 389 ـ 393؛ كمال الدين و تمام النعمه، شيخ صدوق، دار‏الكتب الاسلاميه، تهران، چاپ دوم، 1395 ق، ج 2، ص 344 و 345؛ مروج الذهب و معادن الجوهر، علي بن حسين مسعودي، دار الهجرة، قم، چاپ دوم، 1409ق، ج 2، ص 275 و 276؛ سيره حلبي (انسان العيون في سيرة الأمين المأمون)، ابو الفرج حلبي، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ دوم، 1427 ق، ج 1، ص402 ـ 403.

[4]. حجر/94.

[5]. تفسير قمي، علي بن ابراهيم، دار الكتاب،‌ قم، چاپ چهارم، 1367 ش، ج 1، ص 379.

[6]. وسائل الشيعة، شيخ حر عاملي، آل البيت، قم، چاپ اول، 1410 ق، ج 8، ص 288، ابواب الجماعه، باب 1، ح 12.

[7]. سيرة حلبي، ابو الفرج حلبي، ج 1، ص 403.

[8]. شعراء/214 ـ 217.

[9]. اين حديث، با عبارات متفاوت از راويان مختلف، در كتابهاي متعدّد از فريقين نقل شده است كه به برخي از آنها اشاره مي‌شود: تفسير قمي، ج 2، ص 124؛ تفسير فرات كوفي، ابو القاسم فرات بن ابراهيم كوفي، وزارت ارشاد اسلامي، تهران، چاپ اول، 1410 ق، ص 300 ـ 303؛ الميزان في تفسير القرآن، سيد محمدحسين طباطبايي، انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه قم، قم، چاپ پنجم، 1417 ق، ج 15، ص 335 ـ 336؛ البرهان، بحراني، ج 4، ص 186 ـ 189؛ بحار الانوار، محمدباقر مجلسي، دار احياء التراث العربي، بيروت، چاپ دوم، 1403 ق، ج 18، ص 163 ـ 191؛ الغدير في الكتاب و السنة و الادب، علامه اميني، كتابخانه امير‏المؤمنين(ع) ، شاخة تهران، چاپ چهارم، 1396 ق، ج 2، ص 278 ـ 289؛ شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، حاكم حسكاني، عبيد الله بن احمد، وزارت ارشاد اسلامي، تهران، چاپ اول، 1411 ق، ج 1، ص543.

[10]. ر.ك: الغدير، علامه اميني، ج 2، ص 280.

[11]. حجر/94.

[12]. مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهاني، دار القلم، دمشق، چاپ اول، 1412 ق، ص 478، واژه «صدع».

[13]. مجمع البيان في تفسير القرآن، فضل بن حسن طبرسي، انتشارات ناصر خسرو، تهران، چاپ سوم، 1372 ش، ج 6، ص 532.

[14]. مبلغان دلسوز نيز اگر از اين برنامه استفاده كنند، تأثير تبليغ‌شان بيش‌تر و بهتر خواهد بود.

[15]. حجر/95.

[16]. ر.ك: البرهان، بحراني، ج 3، ص 389 ـ 391؛ نور الثقلين، عبد علي حويزي، انتشارات اسماعيليان، قم، چاپ چهارم، 1415 ق، ج 3، ص 32 ـ 34؛ الميزان، علامه طباطبايي، ج 12، ص 197 و 198؛ سعد السعود، سيد علي بن طاووس حلي، نشر محمد كاظم كتبي، قم، بي‌تا، ص 85 ـ 86.

[17]. تفسير قمي، علي بن ابراهيم، ج 1، ص 379، ح 14؛ نور الثقلين، حويزي، ج 3، ص 34؛ البرهان، بحراني، ج3، ص 393؛ بحار الانوار، مجلسي، ج 18، ص 180.

[18]. ميان عرب رسم بود كه هر گاه مورد هجوم قرار مي‌گرفتند، با گفتن «يا صباحاه» ديگران را آگاه مي‌ساختند.

[19]. اين جمله،‌ اقتباس از آيه‌اي است كه مي‌فرمايد: (ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ نَذيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَديدٍ) (سبأ/46).

[20]. مجمع البيان في تفسير القرآن، فضل بن حسن طبرسي، ج 10، ص 851؛ نور الثقلين، حويزي، ج 5، ص 697 ـ 698، ح 3 و 6؛ الميزان، علامه طباطبايي، ج20، ص 386.

[21]. مجمع البيان، طبرسي، ج 10، ص 852؛ الميزان، علامه طباطبايي، ج 20، ص 384.

[22]. روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، سيد محمود آلوسي، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ اول، 1415ق، ج 15، ص 497 ـ 498.

[23]. ذي المجاز، در فاصله كمي از مكه به طرف عرفات بوده است.

[24]. مجمع البيان، طبرسي، ج 10، ص 853؛ الميزان، علامه طباطبايي، ج 20، ص 386؛ روح المعاني، آلوسي، ج 15، ص 497.

[25]. الفرقان في تفسيير القرآن، محمد صادقي تهراني، انتشارات فرهنگ اسلامي، چاپ دوم، 1365 ش، ج 3، ص 502.

[26]. در تفسير قمي (ج 2، ص 448) آمده كه: «امّ جميل دختر «صخر» بود»، شايد: نام ديگر «حرب»، «صخر» بوده است.

[27]. همان، ص 503؛ مجمع البيان، طبرسي، ج 10، ص852؛ الدر المنثور في تفسير المأثور جلال الدين سيوطي، كتابخانه آيت الله مرعشي نجفي، چاپ 1404ق، ج 6،‌ ص 409؛ روح المعاني، آلوسي، ج 15، ص 500.

[28]. قرب الاسناد، عبد الله بن جعفر حميري، مؤسسه آل‏البيت، قم، چاپ اول، 1413 ق، ص 339 ـ 330؛ بحارالانوار، مجلسي، ج 17، ص 235.

[29]. الميزان، علامه طباطبايي، ج 20، ص 386.

[30]. روح المعاني، ج 15، ص 501.

[31]. الفرقان في تفسير القرآن، صادقي، ج 30، ص 502.

[32]. مفردات، راغب، ص 162 واژه «تبب»؛ مجمع البحرين، فخر الدين طريحي، انتشارات مرتضوي، تهران، چاپ سوم، 1375 ش، ج 2، ص 11، واژه «تبب».

[33]. لسان العرب، محمد بن مكرم بن منظور، دار الفكر، بيروت، چاپ سوم، 1414 ق، ج 6، ص 32، واژه «تعس».

[34]. ر.ك: في ظلال القرآن، سيد قطب، دار الشروق، بيروت ـ قاهره، چاپ هفدهم، 1412 ق، ج 6، ص400 ـ 401.

[35]. اين ابو سفيان، از عمو زاده‌هاي پيامبر- بود، بعدها مسلمان شد و در غزوة «حنين» يكي از ثابت قدمان بود. (ر.ك: ماهنامه مبلغان، شماره 156، مقاله آيات مرتبط با رخدادها ـ‌ عزوه حنين).

[36]. بحار الانوار، محمد باقر مجلسي، ج 19، ص 227 ـ 228.

[37]. روح المعاني، آلوسي، ج 15، ص 499.

[38]. ر.ك: مبلغان، شماره 156، ص 18.

[39]. اشاره به آيه اول سوره نجم: (وَ النَّجْمِ إِذَا هَوَي)؛ «سوگند به ستاره هنگامي كه افول مي‌كند.» و آيه هشتم همان سوره (ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّي)؛ «سپس نزديك‌تر و نزديك‌تر شد.» نموده و با اين بيان، كفر و بي‌اعتقادي خود به دين اسلام را اعلام كرد.

[40]. روح المعاني، آلوسي، ج 15، ص 499.

برچسب‌ها: