نگاهي گذرا به زندگاني سياسي امام جواد(علیه السلام)

سيد محمد امام (جزايري)
مقدمه:
امام نهم محمد بن علي ملقب به «تقي» 1 و «جواد» در سال 195 ق در مدينه ديده به جهان گشود. 2 و در زماني كه پدر بزرگوارش به شهادت رسيد در سال 203 ق متصدي امامت شد. امام جواد(علیه السلام) 15 سال از دوران امامتش را در زمان خلافت مأمون عباسي و دو سال پاياني را در خلافت معتصم عباسي سپري كرد و سرانجام در سال 220 ق به شهادت رسيد. 3 مأمون و معتصم مانند ساير خلفاي عباسي رابطة خوبي با امامت نداشتند. مأمون كه از زيرک‌ترين خلفاي عباسي به شمار مي‌آمد، سعي كرد از سن كم امام(علیه السلام) به نفع خويش بهره ببرد و در اين راه از تمام تلاش خود استفاده كرد. در اين مقاله برخورد متقابل مأمون، معتصم و امام جواد(علیه السلام) را در سه بخش جداگانه بررسي خواهيم كرد.
1. چگونگي برخورد مأمون با امام جواد(علیه السلام) 
مأمون از تجربة پدرش هارون استفاده كرد و عملاً نشان داد كه از پدرش زيرك‌تر است. وي كه از محبوبيت اهل‌بيت(علیهم السلام) نزد مردم خبر داشت، به جاي اينكه همانند پدر، امام را به زندان بيندازد و احساسات دوستداران حضرتش را جريحه‌دار كند،‌ در يك عمل به ظاهر محترمانه امام رضا(علیه السلام) را به خراسان دعوت كرد و حضرت را ـ‌ در حالي كه بيست سال از او بزرگ‌تر بود ـ‌ وليعهد خود كرد و براي محكم كاري و كسب اعتماد شيعيان، خود را طرفدار ولايت اميرالمؤمنين علي(علیه السلام) خواند؛ اما مواجهة امام رضا(علیه السلام) چنان بود كه نقشه‌هاي مأمون را نقش بر آب كرد و وي ناگزير شد امام را به شهادت برساند؛ ولي همانند پدرانش مسئوليت قتل امام را به عهده نگرفت؛ بلكه خود را عزادار حضرت نشان داد تا از عواقب خشم علويان در امان بماند.
مأمون پس از شهادت امام رضا(علیه السلام) فرزندش امام محمدتقي(علیه السلام) را در سال 204ق به بغداد فراخواند. وي اميد داشت كه بتواند بر امام نهم مسلط شود؛ زيرا سنّ امام كم بود و به خاطر سفر امام رضا(علیه السلام) به خراسان، از زندگي در كنار وجود مقدس پدرش محروم مانده بود. بنابراين، مأمون 4 با اميد به اينكه امام از كمالات پدر محروم مانده باشد، ابتدا سعي كرد حضرت را بيازمايد تا بداند دقيقاً با چه كسي روبه‌رو است. لذا امام را به حضور در بغداد مجبور ساخت. امام خود را از مدينه به بغداد رساند، اتفاقاً مأمون قبل از ديدار امام براي شكار بيرون رفته بود و پس از بازگشت به شهر، با امام جواد(علیه السلام)‌ 5برخورد كرد كه در كنار كودكان ايستاده بود. تمامي كودكان از سر راه وي گريختند، جز امام جواد(علیه السلام).  مأمون گفت: او را نزد من بياوريد. پس به او گفت: چرا تو مانند كودكان ديگر فرار نكردي؟ امام فرمود: نه گناهي داشتم تا از ترس آن بگريزم و نه راه تنگ بود كه براي تو بگشايم. از هر راهي كه مي‌خواهي، عبور كن. مأمون گفت: تو چه كسي هستي؟ فرمود: من محمد بن علي بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن حسين بن علي بن ابي طالب(علیهم السلام) هستم. مأمون گفت: از علوم چه مي‌داني؟ امام فرمود: اخبار آسمانها را از من بپرس. مأمون در اين هنگام، در حالي كه يك باز ابلق (سفيد و سياه) براي شكار در دست داشت، از امام جدا شد و رفت. آن پرنده به جنبش افتاد و مأمون او را رها كرد (تا شايد چيزي شكار كند) بازِ شكاري به گونه‌اي به سمت آسمان پرواز كرد كه از ديده‌ها پنهان شد، سپس در حالي كه ماري شكار كرده بود، بازگشت. مأمون آن مار را در جعبة مخصوص قرار داد و رو به اطرافيانش گفت: امروز مرگ اين كودك به دست من فرا رسيده است؟ سپس بازگشت و به امام جواد(علیه السلام) گفت: از اخبار آسمانها مي‌داني؟ 6 امام فرمود: بلي، اي اميرالمؤمنين! حديث كرد مرا پدرم از پدرانش از پيغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و او از جبرئيل و او از خداي جهانيان كه بين آسمان و فضا، دريايي است خروشان با امواج متلاطم، در آن دريا مارهايي است كه شكمشان سبزرنگ و پشتشان خالدار است. پادشاهان با آن مارها فرزندان خانوادة محمد مصطفي(صلی الله علیه و آله و سلم) را آزمايش مي‌كنند. پس مأمون شگفت‌زده شد و مقداری در او نگريست و تصميم گرفت دخترش امّ الفضل را به او تزويج كند. 7
امّا در پاسخ به اينكه چرا مأمون دخترش را به ازدواج امام جواد(علیه السلام) درآورد، چند احتمال وجود دارد كه به برخي از مهم‌ترين آنها اشاره مي‌نماييم:
الف) وي مي‌خواست با اين عمل خود را به امام نزديك كند و بر راز مسموم كردن امام رضا(علیه السلام) پرده بگذارد.
ب) همچنين مي‌خواست با اين عمل در واقع دختر خود را به عنوان جاسوس به خانة امام بفرستد و از اخبار حضرت مطّلع گردد. در تقويت اين احتمال همين بس كه نقل شده است مأمون بالاي سر هر كسي يك خبرچين داشت. 8 همچنين نقل شده است كه مأمون كنيزكان را براي جاسوسي به هر كسي مي‌خواست، هديه مي‌داد. 9 
ج) مأمون مي‌خواست به گمان غلط خود امام جواد(علیه السلام) ‌را به خود نزديك كند تا حضرت با فرهنگ عيش و نوش ـ كه سلاطين با آن مأنوس بودند ـ بزرگ شود. شاهدي كه در اين باره وجود دارد، خبر «محمّد بن ريّان» است كه: مأمون دربارة ابوجعفر(علیه السلام) 10 به هر نيرنگي دست زد؛ ولي به نتيجه‌اي نرسيد، پس چون عاجز گشت، خواست دخترش را به او تسليم كند. صد كنيزك، از زيباترين كنيزكان را با جامي جواهرنشان در دست بگمارد تا زماني كه ابوجعفر براي حضور در مجلس دامادي وارد مي‌شود، از او استقبال كنند... پس ابو جعفر به آنان توجّهي ننمود. مردي بود كه به او «مخارق» مي‌گفتند، آوازه خوان بود و ريش درازي داشت. مأمون او را فراخواند. او به مأمون گفت: اگر او (امام جواد(علیه السلام)) كم‌ترين علاقه‌اي به امور دنيوي داشته باشد، من به تنهايي مقصود تو را تأمين مي‌كنم.
پس در برابر ابوجعفر(علیه السلام) نشست و صيحه‌اي بر كشيد كه اهل خانه دورش گرد آمدند و شروع كرد به نواختن عود و آوازه‌خواني. ساعتي چنين كرد؛ ولي ابوجعفر(علیه السلام) به او و به راست و چپ خود، توجهي ننمود. سپس سر برداشت و رو به آن مرد با صداي بلند فرمود: از خدا پروا كن، اي ريش دراز! پس عود و بربط از دست آن مرد رها شد و دستش تا زمان مرگ از كار افتاد. وقتي مأمون حال او را پرسيد در پاسخش چنين گفت: زماني كه ابوجعفر فرياد بركشيد، آنچنان هراسيدم كه هرگز به حالت عادّي باز نمي‌گردم. 11
د) احتمال چهارم در مورد هدف مأمون از ازدواج دخترش با امام جواد(علیه السلام) اين مي‌تواند باشد كه وي اميد داشت امام از امّ الفضل صاحب فرزند شود تا مأمون پدربزرگ فرزندي از نسل پيامبر و اميرالمؤمنين(علیهما السلام) گردد؛ امّا مأمون در اين مسئله نيز ناكام ماند و امام جواد(علیه السلام) از دختر مأمون فرزند نياورد.  12نكتة قابل توجه اين است كه مأمون، امام رضا(علیه السلام) را كه بيست سال از او بزرگ‌تر بود وليعهد كرد، اما امام جواد(علیه السلام) را وليعهد خود نكرد؛ بلكه براي كنترل حضرت، ايشان را داماد خود كرد كه اين مسئله عدم حسن نيّت وي را نسبت به اهل‌بيت(علیهم السلام) نشان مي‌دهد.
علامه جعفر مرتضي عاملي پس از نقل كلام محمد بن ريّان مي‌گويد: اين كلام محمّد بن ريّان است؛ ولي ما با مراجعه به متون تاريخي به بيش از دو يا سه كار كه مأمون در مقابل امام جواد(علیه السلام) انجام داد،‌ بر نمي‌خوريم و اين خود نشان‌دهندة شدّت كنترل و مراقبتي مي‌باشد كه مأمون (يعني نظام حاكم) در مورد ارباب قلم و تاريخ‏نگاران معمول مي‌داشته و از اينكه تمام حقايق را براي تاريخ و نسلهاي آينده گزارش كنند، بازشان مي‌داشته است. 13
2. مواجهة فكري و عملي امام جواد(علیه السلام) با مأمون
اگر چه از زمان امام جواد(علیه السلام)‌ به بعد مواجهات ائمه(علیهم السلام) با دشمنان گزارش شده است؛ ولي با مطالعة تاريخ به نكاتي برمي‌خوريم كه قابل توجه است و مي‌تواند سرنخي براي تحقيق و بررسي زندگي آنان باشد. يكي از اين موارد، ارتباط امامان با وكلا مي‌باشد. امام جواد(علیه السلام) با توجه به شرايط و موقعيتي كه داشت، توانست افرادی از شيعيان را در دستگاه بني عباس بگمارد. وكلاي امام در بسياري از استانها مانند اهواز، همدان، بصره، بُست، سيستان، ري، واسط، بغداد، مراكز سنتي اماميّه كوفه، قم‌ و خراسان پخش شده بودند. 14 همچنين «محمد بن اسماعيل بزيع» و «احمد بن حمزة قمي» در دستگاه حكومت مقامهاي والايي داشتند. 15 بعضي ديگر از شيعيان مانند «حسين بن عبد الله نيشابوري» حاكم «بُست»  16و «سيستان»‌ شد و «حكم بن عليا اسدي» به حكومت «بحرين» رسيد. که هر دوی آنها خمس و وجوهات را به امام جواد(علیه السلام) مي‌پرداختند كه این حاكي از وابستگي پنهاني آنان به امام نهم بود. 17
فعاليتهاي سياسي گستردة امام از تجزية نيروهاي شيعه جلوگيري مي‌نمود و عاملي براي حمايت از شيعيان در برابر دشمنان بود. در عين حال، امام جواد(علیه السلام)‌ رفتار وكلا را كنترل مي‌كرد و آنها را ارشاد مي‌فرمود كه عملشان موجب ياري رساندن به ظالم نشود و در اين باره مي‌فرمود: «الْعَامِلُ بِالظُّلْمِ وَ الْمُعِينُ‏ عَلَيْهِ‏ وَ الرَّاضِي بِهِ شُرَكَاءُ ثَلَاثَة؛ 18ستمكار و كمك‌كنندة به او و راضي به عمل او، شريك يكديگرند.» 
امام جواد(علیه السلام) همانند پدر بزرگوارش با زبان و عمل خود عدم رضايت خويش نسبت به خروج از مدينه را نشان مي‌داد. براي نمونه از حسين مكاري نقل شده است كه مي‌گويد: وقتي وارد بغداد شدم،‌ ديدم امام محمد تقي(علیه السلام) نيز در بغداد و نزد مأمون در نهايت جلالت است. با خود گفتم: ديگر حضرت جواد(علیه السلام) با اين مقامي كه اينجا دارد، هرگز به مدينه باز نخواهد گشت. همين كه اين خيال از خاطرم گذشت، ديدم آن جناب سر به زير افكند، در حالي كه رنگش زرد شده بود، سپس سر خود را بلند كرد و فرمود: «يَا حُسَيْنُ‏ خُبْزُ شَعِيرٍ وَ مِلْحُ جَرِيشٍ فِي حَرَمِ جَدِّي رَسُولِ اللَّهِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا تَرَانِي فِيه؛ 19 اي حسين! نان جو با نمك نيمكوب در حرم رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نزد من بهتر است از آنچه كه در اينجا مشاهده مي‌كني.» امام در كلامي به سختي دورانش اشاره كرده و فرمود: «الْفَرَجُ‏ بَعْدَ الْمَأْمُونِ‏ بِثَلَاثِينَ شَهْراً؛ 20 سي ماه بعد از مأمون فرج و گشايش حاصل مي‌شود.» راوي اين حديث (ابن بزيع عطار)‌ مي‌گويد: ما منتظر شديم، بعد از سي ماه امام شهيد شد. اين حديث نارضايتي امام را از دورانش نشان مي‌دهد. دوراني كه همراه با تقيّه بوده است و همسر حضرت يكي از دشمنان ايشان به حساب مي‌آمده و اين مظلوميت آشكار امام را نشان مي‌دهد.
توجه به اين نكته مهم مي‌باشد كه مأمون هر حيله‌اي به كار برد،‌ به ضرر خودش تمام شد. اگر يك جاسوس (دختر خود را) به منزل امام فرستاد، حضرت به چندين نفر از شيعيان خود اجازة‌ ورود به دستگاه خلافت عباسي را داد و در عين حال احاديثي را فرمود كه در آنها مساعدت رساندن به ظلم مذمت شده است تا حضور آنان صرفاً به نفع شيعيان باشد و كمكي از جانبشان به بني عباس نشود. حضور به اين گستردگي در تشكيلات خلافت تا آن روز بي‌سابقه بوده، ‌اگر چه پيش از آن، افرادي نظير علي بن يقطين (وزير هارون) بوده‌اند؛‌ اما در زمان امام جواد(علیه السلام) تشكيلات شيعه بسيار گسترده و چشمگيرتر شد؛ ولي همچنان امام تقيّه مي‌كرد و مأمون را با واژة اميرالمؤمنين صدا مي‌كرد، لذا اين سؤال باز هم مطرح مي‌شود كه چرا امام در چنين شرايطي دست به قيام نزد؟
جاي هيچ شك و ترديدي نيست كه اگر امام نُهم موقعيت قيام و باز پس گرفتن خلافت از غاصبان آن را مساعد مي‌ديد، سكوت نمي‌كرد. 21
3. مواجهة فكري و علمي امام جواد(علیه السلام) با معتصم عبّاسي
پس از آنكه براي خلافت معتصم عباسي بيعت گرفته شد، وي بلافاصله از احوال امام جواد(علیه السلام)‌ جويا شد. به «عبد الملك بن زيّات» نوشت تا تقي و امّ الفضل (همسر امام(علیه السلام)) را به سوي او بفرستد. امام آماده شد و به بغداد رفت. معتصم او را اكرام و تعظيم نمود. 22 اين اكرام فقط صوري بود؛ چرا كه امام در همان سال با نقشة معتصم به شهادت رسيد. 23
اما اينكه چرا معتصم بلافاصله پس از خلافت، امام را به بغداد فرا خواند؟ علامه سيّد جعفر مرتضي عاملي در اين رابطه مي‌فرمايد: ما ترديدي نداريم در اينكه حكومت از نفوذ شخصيت امام جواد(علیه السلام)‌ مي‌ترسيد؛ چرا كه مي‌ديد امام توانسته است آنچه را كه نقطة ضعف براي او به شمار مي‌رفت و حكومت مي‌توانست در جهت خواست خود از آنها بهره‌برداري كند، نقطة قوت خود قرار داده است و حتي در ميان رجال دولتي كساني دلباختة او گشته، در دل، شيعة اويند. 24
عامل ديگري كه مي‌تواند در ترس معتصم از امام جواد(علیه السلام)‌ نقش داشته باشد اين است كه امام نهم داماد مأمون بود و نزديك‌ترين فرد به خليفة وقت به حساب مي‌آمد، لذا معتصم تصور مي‌كرد كه امام ممكن است وارث تاج و تخت باشد و خلافت را از دست معتصم بگيرد. اين بود كه وي را به بغداد فراخواند تا زير نظر باشد.
معتصم در برابر امام نهم(علیه السلام) سياست پليدي را به كار گرفت، از جمله از «ابن رمه» روايت شده است: معتصم تعدادي از وزرايش را فراخواند و گفت: عليه محمد بن علي بن موسي نزد من شهادت دروغ دهيد و بنويسيد كه مي‌خواهد خروج كند. آنگاه امام را خواست و گفت: تو عليه من توطئه كرده‌‌اي؟ امام فرمود: به خدا سوگند! من چنين كاري نكرده‌ام. معتصم بر وجود شاهدان پافشاري كرد. امام هم دستش را بلند كرد و عرض كرد:‌ خدايا! اگر بر من دروغ بسته‌اند، آنها را بگير. در آن لحظه ايوان لرزيد و هر يك از اطرافيان معتصم كه برمي‌خاست، بر زمين مي‌افتاد. معتصم عرض كرد: اي پسر رسول خدا! در آنچه كردم، توبه نمودم. از پروردگارت بخواه كه آن را آرام سازد. اين بار امام دست بلند كرد و عرض نمود: خدايا! آرامَش ساز و تو مي‌داني كه آنها دشمن تو و من هستند. در پي اين دعا آرامش به ايوان بازگشت. 25
همچنين امام(علیه السلام) براي نشان دادن جايگاه خود نزد خداي متعال، وقتي فردي به نام عمر (از خاندان فرج كه فرماندار مدينه بود و در زمان فرمانداريش با خاندان نبوت به خشونت رفتار مي‌كرد) به امام جواد(علیه السلام) جسارت كرد و گفت: به گمانم تو مستي، در مقابل اين گستاخي وي تنها به درگاه الهي پناه برد و فرمود: خدايا! چنانچه تو مي‌داني امروز براي تو روزه بودم، پس طعم غارت شدن و خواري اسارت را به او بچشان. طولي نكشيد كه در سال 233 ق متوكّل بر او غضب كرد و دستور داد 120 هزار دينار به عنوان ماليات از او و 150 هزار دينار از برادرش بگيرند. او بار ديگر به عمر غضب كرد و دستور داد هر چه مي‌توانند بر گردنش بزنند و شش هزار ضربه زدند و بار سوم كشان كشان به بغداد بردند و همان جا در اسارت مُرد. واقعة توهين به امام جواد(علیه السلام) چنان سنگين بود كه دل امام هادي(علیه السلام) را به درد آورد، به طوري كه وقتي خبر مرگ عمر را آوردند 24 مرتبه فرمود: الحمد لله! 26
يك سالي كه امام جواد(علیه السلام)‌ در زمان خلافت معتصم سپري كرد، به كمك و ياري شيعيان در برابر اين خليفة ستمگر و اعوانش گذراند و همان كاري را كه در زمان مأمون در رابطه با سازماندهي وكلاي خود انجام مي‌داد، در اين زمان نيز با جدّيت پيگيري نمود كه براي نمونه به دو مورد اشاره مي‌كنيم:
1. علي بن مهزيار، وكيل و نمايندة امام جواد(علیه السلام)‌ مي‌گويد: در سال 220 ق از نظر اقتصادي به شيعيان فشار زيادي وارد گرديد و حكومت،‌ اموال بسياري از آنان را به عنوان ماليات مصادره كرد. در آن سال نامه‌اي به امام نوشتم و اين مشكلات را بيان كردم. امام در جواب فرمود: چون سلطان به شما ستم كرده است و شيعيان تحت فشار قرار دارند، امسال من خمس را فقط در طلا و نقره‌اي كه سال بر آن گذشته است،‌ واجب كردم. ديگر وسايل زندگي مانند: حيوانات، ظروف، سود ساليانه، باغها،‌ كالاها خمس ندارد. اين تخفيف از ناحية من به شيعيان است تا فشار دستگاه حاكم آنان را مستأصل نكند. 27
2. مرحوم كليني با چند واسطه از بني حنفيه از اهالي «بُست» و «سيستان» نقل مي‌كند كه او گفت: در آغاز خلافت معتصم در سالي كه ابو جعفر (امام جواد(علیه السلام))‌ به حج رفته بود، ‌من با او همراه بودم. روزي كه با هم بر سر سفره نشسته بوديم و جمعي از درباريان سلطان نيز حاضر بودند، به وي گفتم: فدايت شوم! حاكم ما مردي دوستدار شما اهل‌بيت است و در ديوان او براي من مالياتي مقرر شده است. اگر صلاح بدانيد،‌ براي او نامه‌اي بنويسيد و سفارش كنيد كه به من نيكي كند. ابو جعفر فرمود:‌ من او را نمي‌شناسم. من عرض كردم: فدايت گردم! همان طوري كه گفتم، او از دوستداران شما اهل‌ بيت مي‌باشد و نامة شما براي او به نفع من خواهد بود. پس كاغذ را گرفت و نوشت: «بسم الله الرحمن الرحيم. امّا بعد، رسانندة اين نامه مذهب و مرامي جميل از تو ياد كرد. همانا آن عملي براي تو (مفيد) است كه در آن نيكي انجام دهي. به برادرانت نيكي كن و بدان كه خداي عزّ‌ و جلّ حتي از سنگيني يك ذره و يك خردل از تو سؤال مي‌كند.» آن مرد گفت:‌ چون وارد سيستان شدم،‌ قبلاً‌ خبر (ديدار با امام جواد(علیه السلام) و نامه نوشتن حضرت) به حاكم (حسين بن عبد الله نيشابوري) رسيده بود. دو فرسخ به شهر مانده به پيشواز من آمد و نامه را به او دادم. او نامه را بوسيد و بر چشمانش گذاشت و به من گفت: خواسته‌ات چيست؟ گفتم:‌ در ديوان تو بر من مالياتي مقرر شده است. دستور داد آن ماليات را از من بردارند و گفت: تا زماني كه من حاكم هستم، مالياتي پرداخت نكن. آنگاه از افراد خانواده‌ام پرسيد، تعداد آنها را به او گفتم. دستور داد مقداري بيش از هزينة زندگيمان براي من و آنان مقرر گرديد. پس مادام كه او زنده بود، مالياتي نپرداختم و تا زمان مرگش مقرّري ما را قطع نكرد. 28
علامه جعفر مرتضي عاملي در تحليل اين ماجرا مي‌نويسد: «مي‌بينيم كه امام نخست فرمود: من او را نمي‌شناسم تا به او آسيبي نرسانند؛ زيرا مي‌دانست در مجلس، از ياران سلطان كساني حضور دارند... مطلب ديگر اينكه مي‌بينيم در نامة امام به حاكم دستور خاصّي داده نشده است و فقط امام او را موعظه كرده و از حساب و محاسبة خدا بيمش داده و به او فهمانده است كه عملي براي او سودمند است كه در آن نيكي كند، چنانچه در نامه اشاره شده است كه حامل نامه، مذهب جميل او را حكايت كرده است و چيزي كه تأييد صحت اين خبر توسط امام را برساند، در نامه نيامده است... .» 29 آري رفتار حكيمانة امامان پيشين و استمرار آن توسط امام جواد(علیه السلام)‌ و رعايت اصل تقيّه، ‌علاوه بر حفظ نيروهاي خود از شرّ دشمنان باعث شد كه تشيّع گسترش پيدا كند. چنان كه در زمان امام جواد(علیه السلام)‌ تشيّع تا مصر نيز نفوذ كرد و مي‌گويند: گسترش نفوذ تشيّع در آن زمان تا مصر،‌ بر اثر هجرت بسياري از محدّثان كوفه همچون «محمد بن محمد بن اشعث»،‌ «احمد بن سهل»،‌ »حسين بن علي بن مصري»،‌ «اسماعيل بن موسي الكاظم» به مصر و فعاليت آنان در آن سرزمين بوده است 30 كه تمام افراد ياد شده تربيت يافتة مكتب اهل بيت(علیهم السلام)‌ بوده‌اند.
_________________________________
1 . شيخ صدوق(رحمه الله)‌ مي‌فرمايد: به محمد بن علي الثاني، تقي گفته شد؛ چون از خدا تقوا پيشه كرد و زماني كه مأمون شبانه با حالتي مست وارد شد و او را با شمشير زد، گمان كرد حضرت را كشته است؛ ولي خدا او را نگهداشت. (بحار الانوار، محمد باقر مجلسي، دار الکتب الاسلامیه، تهران، بی تا، ج‏50، ص16).
2 . كافي، شيخ كليني، مکتبة الصدوق، تهران، 1381 ق، ج‏1، ص‏492.
3 . بحار الانوار، محمد باقر مجلسي، ج‏5، ص‏7.
4 . مأمون در سال 203 ق امام رضا(علیه السلام) را در خراسان به شهادت رساند و در سال 204 ق به بغداد رفت و تا آخر دوران خلافت در آنجا حكومت كرد.
5 . امام در آن زمان در حدود يازده سال داشت.
6 . مأمون انتظار داشت كه امام با اين سنّ از امور غيبي مطلع نباشد و بدين ترتيب امام را مقهور كند، لذا منظور مأمون از اينكه مرگ اين كودك به د ست من فرا رسيده، شايد مرگ شخصيتي را كه شيعيان مدعي بودند امام معصوم و عالم به غيب بوده در نظر داشته است.
7 . مناقب آل ابي طالب، ابن شهر آشوب، دار الاضواء، بيروت، 1405 ق، ج‏4، ص‏9 ـ 388.
8 . ر.ك: بحار الانوار، محمد باقر مجلسی ج‏50، ص‏61؛ كافي، شيخ كليني، ج‏1، ص‏413.
9 . تاريخ تمدن الاسلام، جرجي زيدان، ترجمه علي جواهر كلام، امير كبير، تهران، 1336 ق، ج‏2، ص549.
10 . كنيه امام جواد(علیه السلام).
11 . كافي، كليني، ج‏1، ص‏413 ـ 414؛ مناقب، ابن شهر آشوب، ج‏4، ص‏396.
12 . تاريخ يعقوبي، يعقوبي، دار صادر، بيروت، افست قم، 1373 ش، ج‏3، ص‏189.
13 . زندگاني سياسي امام جواد(علیه السلام)، سيد جعفر مرتضي عاملي، ترجمه سيد محمد حسيني، دفتر انتشارات اسلامي، قم، بي‌تا، چاپ نهم، ص‏69.
14 . سيره پيشوايان، مهدي پيشوايي، مؤسسه امام صادق(علیه السلام)، قم، چاپ نوزدهم، تابستان 1386 ش، ص‏560.
15 . همان.
16 . ابو الفداء مي‌نويسد: «بُست شهري است از سجستان (سيستان) شهري بزرگ و پر نعمت، نخلستانها و تاکستانهای بسيار دارد. از بُست تا غزنه در حدود چهارده مرحله است.» (تقويم البلدان، ابوالفداء ترجمه عبد المحمد آيتی، بنیاد فرهنگ ایران، تهران، 1349 ش، ص‏391).
17 . تاريخ سياسي غيبت امام دوازدهم، دكتر حسين جاسم، ترجمه سيد محمد تقي آيت اللهي، امير كبير، تهران، 1376 ش، ص‏79.
18 . كشف الغمة، ‌علي بن عيسي اربلي، مكتبة بني هاشمي، تبريز، 1381 ق، ج‏3، ص‏138.
19 . الخرائج و الجرائح،‌ قطب الدين راوندي، تصحيح و تعليق، شيخ اسد الله ربّاني، مؤسسه امام مهدي(علیه السلام)‌،‌ قم، چاپ اول، 1409 ق،‌ ج‏1، ص‏344.
20 . بحار الانوار، محمد باقر مجلسي، ج‏50، ص‏64.
21 . زندگاني سياسي امام جواد(علیه السلام)،‌جعفر مرتضي عاملي، ص17.
22 . همان، ج‏5، ص‏8 و 9.
23 . بحار الانوار، محمد باقر مجلسي، ج‏50، ص‏8. همچنين بنا به گزارش طبري امام در سال 215 ق در تكريت با مأمون ديدار داشت و همان سال به اتفاق همسرش به مكه رفت و به اداي مناسك حج پرداخت و سپس به مدينه بازگشت،‌ تا زماني كه معتصم در سال 220 ق امام را همچون مأمون از مدينه به بغداد فرا خواند و حضرت تا زمان شهادت در بغداد ماندگار شد. (تاريخ طبري، محمد بن جرير طبري، مؤسسه اعلمي للمطبوعات، بيروت، چاپ چهارم، 1403 ق، ج7، ص‏190.
24 . زندگاني سياسي امام جواد(علیه السلام)،‌ سيّد جعفر مرتضي عاملي، ص‏117.
25 . بحار الانوار، محمد باقر مجلسي، ج‏5، ص‏45.
26 . كافي، شيخ كليني، ج‏1،‌ ص‏496.
27 . استبصار، شيخ صدوق، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1390 ش، ج‏4، ص‏60.
28 . كافي، شيخ كليني، ج‏5، ص‏111 ـ 112.
29 . زندگاني سياسي امام جواد(علیه السلام)،‌ سيّد جعفر مرتضي عاملي، ص‏118 ـ 119.
30 . تاريخ سياسي غيبت امام دوازدهم، دكتر حسين جاسم، ص‏78.

برچسب‌ها: