سرانجام یهود بنی قینقاع

محمد اسماعیل نوری زنجانی
در ماه شوال حوادث مهمي اتفاق افتاده است كه برخي از آنها با آيات قرآن ارتباط دارد؛ يكي از اين رخدادها غزوة «بني قَينُقاع»  است كه در پانزدهم شوال سال دوم هجرت، (بيست ماه پس از ورود پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) به مدينه) واقع شده است. 1
در اين مقاله به چگونگي پيدايش اين غزوه و سرانجام آن و آيات مربوطه اشاره مي‌شود.
سكونت يهود در مدينه
در تفسير آية شريفة ((وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكافِرينَ)) 2 با سند صحيح از امام صادق(علیه السلام) روايت شده است: «يهوديان در كتابهاي خود ديده بودند كه هجرتگاه پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) بين كوه‌هاي «عير» و «اُحد» خواهد بود ،3 پس از سرزمين خويش بيرون آمدند و به جستجوي اين مكان پرداختند تا به كوهي به نام «حداد» رسيدند. 
با خود گفتند: «حداد» همان «احد» است، پس در همان منطقه متفرق شدند و هر گروهي در جايي مسكن گزيدند؛ بعضي در سرزمين « تیما»  و بعضي ديگر در «فدك» و عده‌اي در «خيبر». 
آنان كه در « تیما» بودند، ميل ديدار برادران خود نمودند. خواستند به سوي فدك و خيبر بروند. در اين اثنا عربي از قبيلة «قيس» عبور مي‌كرد. از او مركب كرايه كردند. او گفت: من شما را از ميان كوه «عير» و «احد» خواهم برد. به او گفتند: هنگامي كه ميان آن دو كوه رسيديم، ما را آگاه كن. 
مرد عرب هنگامي كه به سرزمين مدينه رسيد، اعلام كرد كه اينجا همان سرزمين است، سپس اشاره كرد كه اين «عير» است و آن هم «احد». يهود از مركب پياده شدند و گفتند: ما به مقصود رسيديم. ديگر احتياج به مركب تو نيست، و هر جا مي‌خواهي، برو.
آنان به برادران خويش نامه‌اي نوشتند كه ما آن سرزمين را يافتيم. شما نيز به سوي ما كوچ كنيد. آنها در پاسخ نوشتند: ما در اينجا مسكن گزيده‌ايم و خانه و اموالي تهيه كرده‌ايم و از آن سرزمين فاصله‌اي نداريم. هنگامي كه پيامبر موعود به آنجا مهاجرت نمود، به سرعت به سوي شما خواهيم آمد! آنها در مدينه ماندند و اموال فراواني كسب كردند. اين خبر به «تُبَّع» 5  رسيد و با آنها جنگيد. يهود در قلعه‌هاي خويش متحصن شدند. وي آنها را محاصره كرد و سپس به آنها امان داد. آنها به نزدش آمدند. تبّع گفت: من اين سرزمين را پسنديده‌ام و در اين سرزمين خواهم ماند. آنها در پاسخ وي گفتند: اين چنين نخواهد شد؛ زيرا اين سرزمين هجرتگاه پيامبري است كه جز او كسي نمي‌تواند به عنوان رياست در اين سرزمين بماند.
«تُبَّع» گفت: بنابراين، من از خاندان خويش كساني را در ميان شما باقي مي‌گذارم تا زماني كه پيامبر موعود مي‌‌آيد، او را ياري نمايند، لذا دو قبيلة «اَوس»‌ و «خَزْرَج» را در آن مكان سكونت داد.
هنگامي كه جمعيت اين دو قبيله فراوان شد، به اموال يهود تجاوز نمودند. يهوديان به آنها مي‌گفتند: زماني كه محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) مبعوث گردد، شما را از سرزمين ما بيرون خواهد كرد.
اما هنگامي كه حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) مبعوث شد، اوس و خزرج كه به عنوان «انصار» معروف شدند، ايمان آوردند؛ ولي يهود او را انكار نموده و كافر شدند. اين است معني قول خدا كه فرموده است: ((وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا...)) 6  بدين ترتيب،‌ هنگام هجرت پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) به مدينه، دو قبيلة «اوس» و «خزرج» از خاندان «تبع» و قبايلي از يهود ـ‌ كه مهم‌ترين آنها سه قبيلة «بني قينقاع»، «بني نضير» و «بني قريظه» بود ـ‌ در آنجا سكونت داشتند.
پيمان پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با يهود
پس از هجرت پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) به مدينه و استقبال با شكوه مردم از ايشان، نمايندگان هر سه قبيلة يهود (بني قينقاع، بني نضير و بني قريظه) خدمت حضرت آمدند و گفتند:‌ «يَا مُحَمَّدُ ! إِلَى مَا تَدْعُو؟ ای محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) مردم را به چه چيزي دعوت مي‌كني؟» 
فرمود: «إِلَى شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ وَ أَنِّي الَّذِي تَجِدُونَنِي مَكْتُوباً فِي التَّوْرَاةِ؛ (مردم را دعوت مي‌كنم)‌ به اينكه شهادت دهند: معبودي جز خدا نيست،‌ و من رسول خدا هستم، و كسي هستم كه شما در تورات مي‌يابيد و [اوصاف من] در آن نوشته شده است.»
و در ادامه فرمود: «من همان كسي هستم كه علمايتان به شما خبر داده‌اند كه ظهور من در مكه و هجرت من در حرّه (منطقه‌اي در مدينه) خواهد بود. من همان پيامبري هستم كه عالمي از شام پيش شما آمد و گفت: من شراب‌خواري و خوشگذراني هاي ديگر را ترك كرده و خودم را آمادة فقر و مشكلات نموده و به اينجا آمده‌ام تا آن پيامبري كه در مكه ظهور مي‌كند و به اينجا مهاجرت خواهد كرد، درك كنم. او آخرين پيامبر و افضل انبيا مي‌باشد ... ميان دو كتف او مهر نبوّت است و ... (اوصافي را كه آن عالم شامي گفته بود، حضرت براي آنها بازگو كرد).» 
يهود گفتند: مطالبي را كه مي‌گويي، شنيده‌ايم، ولي ما آمده‌ايم از تو «امان» بخواهيم، به اين شرط كه به نفع يا به ضرر تو اقدامي نكنيم، و  كسي را عليه تو ياري ندهيم، و متعرّض تو نشويم، و در مقابل اين تعهّد ما، تو و اصحاب تو نيز متعرّض ما و اصحاب ما نگرديد، تا ما ببينيم كه عاقبت كار شما به كجا مي‌انجامد.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)‌ سخنان آنان را قبول كرد و پيماني نوشتند كه يهوديان به موارد زير متعهّد شدند:
«أَلَّا يُعِينُوا عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)     وَ لَا عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَصْحَابِهِ بِلِسَانٍ وَ لَا يَدٍ وَ لَا بِسِلَاحٍ وَ لَا بِكُرَاعٍ فِي السِّرِّ وَ الْعَلَانِيَةِ لَا بِلَيْلٍ وَ لَا بِنَهَارٍ، اَللَّهُ بِذَلِكَ عَلَيْهِمْ شَهِيدٌ فَإِنْ فَعَلُوا فَرَسُولُ اللَّهِ فِي حِلٍّ مِنْ سَفْكِ دِمَائِهِمْ وَ سَبْيِ ذَرَارِيِّهِمْ وَ نِسَائِهِمْ وَ أَخْذِ أَمْوَالِهِمْ؛ كسي را عليه پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و يا اصحابش نه با زبان، نه با دست،‌ نه با اسلحه و نه با مركب، و نه به صورت آشكار، نه پنهان، نه در شب و نه در روز ياري نكنند. خدا بر اين پيمان شاهد است و اگر خلاف اين عمل كنند، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در ريختن خون، و اسير كردن زنها و فرزندان آنان و گرفتن اموالشان آزاد است.»
اين پيمان براي هر كدام از سه قبيلة مذكور جداگانه نوشته شد. متولي امور قبيلة «بني نضير» شخصي به نام «حُيَيّ بن اَخطَب»‌ بود. پس از امضاي پيمان، به منزل خود برگشت. برادرانش «جُديّ بن اخطب» و «ابو ياسر بن اخطب» دربارة پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از او سؤال كردند كه چگونه است؟
گفت: اين همان پيامبر موعود است كه در تورات يافته، و علماي ما بر ما بشارت داده‌اند؛‌ ولي با اين حال، من هميشه دشمن وي خواهم بود؛‌ زيرا نبوّت از اولاد اسحاق خارج شده و به اولاد اسماعيل رسيده است، و ما هرگز تابع اولاد اسماعيل نخواهيم شد.
متولي امور قبيلة «بني قريظه» نيز «كَعب بن اسد» بود و متولي ا مور «بني قينقاع»،‌ «مُخَيريق»7  كه بيش‌تر از همه اموال و باغات داشت، به قوم خود گفت: شما مي‌دانيد او پيامبري است كه از جانب خدا مبعوث شده است، پس بياييد به او ايمان بياوريم تا هر دو كتاب (تورات و قرآن)‌ را درك كنيم؛ ولكن قوم او حرفش را قبول نكردند. 8
پيمان‌شكني بني قينقاع
پس از پيروزي مسلمانان در جنگ «بدر»،‌ يهود «بني قينقاع» از قدرت نظامي مسلمانان در هراس شدند و از روي حسد و دشمني، شعارهاي تند و توهين‌آميزي بر ضد پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)‌ مي‌دادند و با اين كارها پيمان خود    با آن حضرت را نقض كردند.
وقتي خبر اين نقض عهد به پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)‌ رسيد، آنها را در مجلسي جمع كرد و براي اتمام حجت فرمود: «يَا مَعْشَرَ يَهُود!   اِحْذَرُوا مِنَ‌ اللهِ مِثْلَ مَا نَزَلَ بِقُرَيْشٍ مِنَ النِّقْمَةِ وَ اَسْلِمُوا، فَاِنَّكُمْ قَدْ عَر فْتُمْ اَنِّي نَبِيٌّ مُرْسَلٌ،‌ تَجِدُونَ ذَلِكَ فِي كِتَابِكُمْ وَ‌ عَهْدِ اللهِ اِلَيْكُمْ؛ اي گروه يهود! از خدا بترسيد! مبادا نظير آن بلايي كه بر «قريش» نازل شد، شما را نيز فرا گيرد. اسلام را قبول كنيد (يا تسليم شويد) شما كه مي‌دانيد من پيامبر مرسل هستم و شما اين مطلب را در كتاب و عهد الهي خود (تورات) مي‌‌يابيد.»‌
اما آن قوم لجوج، سخنان خيرخواهانة رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را قبول نكردند و قدرت نظامي خود را به رخ پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) كشيدند و گفتند: اي محمد! پيروزي بر قريش تو را مغرور نكند! تو بر جمعيتي غلبه كردي كه به فنون جنگ آشنا نيستند. اگر با ما بجنگي، خواهي فهميد كه ما چگونه هستيم؟! 9
برخي گفته‌اند: آية 12 و 13 سوره آل عمران در    همین جريان نازل شده است 10  كه مي‌فرمايد: ((قُلْ لِلَّذينَ كَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَ تُحْشَرُونَ إِلى  جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمِهادُ * قَدْ كانَ لَكُمْ آيَةٌ في  فِئَتَيْنِ الْتَقَتا فِئَةٌ تُقاتِلُ في  سَبيلِ اللَّهِ وَ أُخْرى  كافِرَةٌ يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ وَ اللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشاءُ إِنَّ في  ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ))؛ «به آنها كه كافر شدند بگو:‌ به زودي مغلوب خواهيد شد و  در قيامت  به سوي جهنم محشور خواهيد شد، و چه بد جايگاهي است. در دو گروه كه (در ميدان جنگ بدر)‌ با هم رو به رو شدند،‌ نشانه (و درس عبرتي)‌ براي شما بود؛ يك گروه در راه خدا نبرد مي‌كرد و جمع ديگري كه كافر بود (در راه شيطان و بت)، در حالي كه آنها (گروه مؤمنان) را با چشم خود، دو برابر آنچه بودند، مي‌ديدند، (و اين خود عاملي براي وحشت و شكست آنها شد) و خدا هر كس را بخواهد (و شايسته بداند)، با ياري خود تأييد مي‌كند. در اين،‌ عبرتي است براي صاحبان بصيرت.»
اما علامه طباطبايي(رحمه الله)‌ پس از نقل اين مطلب از «مجمع البيان» مي‌گويد: «سياق اين آيات، با نظرية نزول دربارة يهود "بني قينقاع" (كه پيمان شكني‌شان قبل از جنگ احد بود)‌ تناسب كامل ندارد؛ بلكه سياق اين آيات با نظرية نزول آن بعد از جنگ احد تناسب بيش‌تري دارد، والله اعلم!» 11
جرقة ابتدايي جنگ
بني قينقاع اولين گروه يهود بودند كه پيمان خود با پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را در فاصلة بين جنگ بدر و احد شكستند. 12
اين قبيله، شجاع‌ترين، مشهورترين و ثروت‌مندترين قوم يهود بودند كه بيش‌ترشان به شغل زرگري اشتغال داشتند، و دشمني آنها از همه شديدتر بود. 13
روزي يكي از زنان مسلمان به بازار زرگرهاي بني قينقاع رفت تا متاعي بفروشد. در كنار مغازة زرگري نشسته بود و حجاب خود را به طور كامل حفظ مي‌كرد؛‌ ولي يهوديها مي‌خواستند صورت او را ببينند تا اينكه يكي از يهوديان دامن او را از پشت به پيراهنش گره زد و او متوجه نشد، هنگامي كه برخاست، بدنش نمايان شد و يهوديها خنديدند. زن مسلمان فرياد كشيد. يكي از مسلمانان كه آنجا بود، حمله كرد و مرد يهودي را كُشت. يهوديهاي ديگر نيز حمله كردند و آن مرد مسلمان را كشتند و همين حادثه موجب درگيري بين مسلمانان و يهود بني قينقاع شد. 14
طبق نقل واقدي: در همين قضيه بود كه يهود    بنی قينقاع عهدنامه را پاره كردند و به سوي پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) انداختند و از ترس به قلعه‌هاي خود پناهنده شدند. آيه زير نازل شد، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به حكم همين آيه به جنگ آنان رفت: 15 ((وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلى  سَواءٍ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْخائِنينَ))؛ 16 «هر گاه (با ظهور نشانه‌هايي) از خيانت قومي بيم داشته باشي (كه عهد خود را شكسته، حملة غافلگيرانه كنند) به طور عادلانه به آنان اعلام كن كه پيمانشان لغو شده است؛ زيرا خداوند، خائنان را دوست نمي‌دارد.»
محاصرة بني قينقاع
پس از اين جريان، پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) طبق دستور آية فوق،‌ نقض پيمان اين قوم را اعلام نمود، و «ابو لبابه» را جانشين خود در مدينه قرار داد و خودش با لشكري به سوي قلعه‌هاي بني قينقاع حركت كرد و آنها را محاصره نمود. اين محاصره كه از پانزدهم ماه شوال سال دوم هجرت شروع شد، 17 پانزده روز ادامه يافت. مسلمانان به شدت مراقب بودند كه از ورود تداركات و هر نوع تماس به قلعه‌ها جلوگيري به عمل آورند، تا اينكه ترس و رعب بر يهوديان مستولي شد، سرانجام تسليم شدند و دست بسته به بيرون قلعه آورده شدند و منتظر بودند كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) دربارة آنان چه دستوري صارد خواهد كرد؟
در اين ميان «عبد الله بن اُبيّ»‌ منافق (كه از قبيلة خزرج بود و خزرجيان در عصر جاهليت با بني قينقاع هم‌پيمان بودند)‌ براي دفاع از اين قوم خيانت‌كار، نزد پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) وساطت كرد، و عرض كرد: «يا محمد! با هم‌پيمانان من به نيكي رفتار كن.» او اين جمله را سه بار تكرار كرد، و در هر مرتبه با سكوت آن حضرت مواجه شد، تا اينكه برآشفت و زره حضرت را گرفت. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) (در حالي كه آثار غضب در چهره‌اش نمايان بود) فرمود: «وَيْحَكَ اَرْسِلْنِي؛ واي برتو،‌ رهايم كن!» عبد الله گفت: نه، به خدا سوگند رهايت نمي‌كنم تا اينكه دربارة دوستان من به نيكي رفتار كني. او در اين قضيه خيلي پافشاري كرد، سرانجام پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در مجازات آن قوم خيانت‌كار به حدّ‌اقل اكتفا كرد،‌ قرار شد كه با تحويل سلاح و اموال، سرزمين مدينه را ترك كنند و فرمود: «خَلُّوهُمْ، لَعَنَهُمُ اللهُ وَ لَعَنَهُ مَعَهُمْ؛ بني قينقاع را رها كنيد! خدا آنها را  لعنت كند و او (عبد الله) را نيز با آنان لعنت كند.» برخلاف رفتار عبد الله بن اُبي «عبادة بن صامت» كه او نيز با آن قوم هم‌پيمان بود، خدمت پيامبر آمد عرض كرد: من خدا و رسول او و مؤمنان را دوست دارم و از پيمان اين كافران بيزارم. 18
علت قبول وساطت عبد الله بن اُبيّ
در اينجا اين سؤال مطرح مي‌شود كه: چرا رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) وساطت يك منافق را در حق بني قينقاع قبول كرد و از كشتن آنان صرف نظر نمود؟
دانشمند محقق «سيد جعفر مرتضي عاملي» مي‌گويد: هدف پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از اين كار، حفظ جبهة داخلي از پراكندگي و اختلاف بود؛‌ زيرا اگر قبول نمي‌كرد، چه بسا موجب نزاع و مخالفت علني منافقان مي‌شد كه در آن مقطع حساس، به صلاح اسلام و مسلمين نبود؛ چون در آن مقطع حفظ اتحاد و زندگي مسالمت‌آميز با منافقان ضروري بود تا در آينده بعضي از آنان و فرزندانشان به سوي اسلام حقيقي ترغيب گردند. و ديگر اينكه : تبعيد و كوچاندن اجباري يهود بني قينقاع،‌ ضربة مهمي بر يهوديان ديگر بود و تضعيف جبهة نفاق (عبد الله بن اُبيّ و پيروانش)‌ به حساب مي‌آمد. 19
پايان كار بني قينقاع
رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) «عبادة بن صامت» و «محمد بن مسلمه» را مأمور تبعيد و كوچاندن بني قينقاع نمود و فرمود: فقط تا سه روز مهلت دارند كه قرضهاي خود را بپردازند و خود را آمادة حركت كنند. آن قوم از «عباده» خواستند كه مهلت را بيش‌تر كند. «عباده» گفت: «امكان ندارد. اين دستور پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است،‌ اگر به اختيار من بود، يك ساعت هم مهلت نمي‌دادم.
پس از سه روز كه آن قوم آمادة حركت بودند «عبد الله بن اُبيّ» تصميم گرفت دوباره از پيامبر درخواست نمايد كه اجازه دهد آنان در مدينه بمانند. با اين تصميم به نزد پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آمد. «عويم بن ساعده» كه نگهبان در بود، مانع ورود او به منزل حضرت شد و گفت: منتظر باش تا اجازه بگيرم. «عبد الله» او را پرت كرد،‌ «عويم بن ساعده» نيز او را پرت كرد. صورتش به ديوار خورد، خون جاري شد. از آن طرف يهوديها هنگامي كه اين منظره را مشاهده كردند، فرياد زدند: اي ابا حباب! (كنية عبد الله بود) در شهري كه صورت تو را مجروح كنند و ما قدرت دفاع نداشته باشيم، هرگز نخواهيم ماند. در حالي كه «عبد الله»‌ خون صورتش را پاك مي‌كرد، فرياد مي‌زد: نرويد، بمانيد! آنها نيز فرياد مي‌زدند: ما ديگر در اينجا كه صورت تو خوني شود و نتوانيم دفاع كنيم، نخواهيم ماند.
در اين هنگام،‌ چشمان يهود بني قينقاع به «عبادة بن صامت» افتاد، پس گفتند: اي «ابا وليد» (كنيه عباده بود)،‌ تو كه هم‌پيمان ما بودي، با ما چنين رفتار مي‌كني؟!
عباده گفت: زماني كه شما نقض پيمان كرده و با پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دشمني نموديد، من  از پيمان شما برائت جستم.
عبد الله بن اُبيّ به عباده اعتراض كرد و گفت: تو چرا پيمان خود را شكستي؟!
عباده گفت: اي ابا حباب! اسلام آن پيمانها را محو كرد و قلبها را تغيير داد و تو در آينده عاقبت كار خود را خواهي ديد.
به هر حال، آن قوم خطرناك، از مدينه به سوي «اذرعات» شام رفتند و پس از مدتي كم‌تر از يكسال همگي هلاك شدند. 20
از شخصي به نام «سبره» نقل شده است كه مي‌گويد: از شام مي‌آمدم. بين راه،‌ بني قينقاع را ديدم كه زنها و بچه‌ها را سوار شترها كرده و مردها پياده مي  روند. پرسيدم: چه خبر؟ گفتند: محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) ما را تبعيد كرد. 
گفتم: پس كجا مي‌رويد؟‌گفتند:‌ به شام. وقتي كه به منطقة «وادي القري» رسيدند، مدت يكماه در آنجا اقامت كردند، پس از يكماه يهوديان آنجا به پياده‌ها مركب دادند تا به «اذرعات»‌ رفتند؛ ولي فقط مدت كمي زنده ماندند. 21
علت تنها ماندن بني قينقاع
ممكن است سؤال شود: چرا يهود «بني نضير» و «بني قريظه» به ياري بني قينقاع نيامدند و آنها را تنها گذاشتند؟ مگر هر سه قبيله هم‌عقيده نبودند؟
پاسخ اين است كه اين سه قبيله هم‌عقيده بودند؛ ولي هم‌پيمان نبودند و بلكه دشمن همديگر محسوب مي‌شدند كه عامل آن عداوت اين بود: دو قبيله بني نضير و بني قريظه با قبيلة «اوس» هم‌پيمان بودند، و قبيلة بني قينقاع با قبيلة «خزرج» از اين رو در جنگهاي طولاني كه ميان دو قبيله اوس و خزرج تا زمان هجرت پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ادامه داشت، هر كدام از قبايل يهود از هم‌پيمان خود حمايت مي‌كرد، و اين موجب عداوت بين آنها شده بود. 22
سؤال ديگر اين است كه: قبيله‌اي كه تعداد مردانشان به هشتصد نفر نمي‌رسيد، چطور جرأت كردند با پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم)  كه اكثر مردم مدينه طرفدارش بودند، نقض پيمان كرده و وارد جنگ شوند؟
پاسخ اين است كه اين ناشي از غرورشان بود كه از اعتماد به شجاعت خود و آشنايي به فنون جنگ سرچشمه مي‌گرفت، لذا پس از اتمام حجت پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) (همچنان كه گذشت) در مقابل حضرت، با غرور تمام از   شجاعت و آشنايي به جنگ و امثال آن دم زدند.
شايد اين احتمال را هم مي‌دادند كه قبيله «خزرج» كه با آنان هم‌پيمان بودند، به ياريشان برخيزند؛ ولي در ساية تعاليم اسلامي هيچ يك از آنها به ياريشان برنخاستند، جز عبد الله بن اُبيّ منافق كه آن هم نتوانست جلوي تبعيد و هلاكت آنان را كه در مدت كم‌تر از يكسال اتفاق افتاد، بگيرد. 23
نتيجه بررسي عملكرت يهود
از بررسي رفتار يهوديان از صدر اسلام تا كنون به اين نتيجه مي‌رسيم كه: تاريخ اسلام از همان آغاز با توطئه‌هاي آنها آميخته شده بود، عجب اينكه آنان به عشق پيامبر موعود به سرزمين حجاز آمدند؛ ولي بعد از ظهور او، از دشمنان سرسخت حضرت شدند، امروز نيز در بيش‌تر توطئه‌هاي ضد اسلامي، يهود را آشكار و يا در پشت پرده مشاهده مي‌كنيم، و اين عبرتي براي صاحبان بصيرت است!
همان‌گونه كه تاريخ پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نشان مي‌دهد، تنها طريق دفع آنان، برخور د قاطعانه است، به خصوص «صهيونيستها» كه در منطقشان هيچ گونه مدارا، عدل و انصاف نيست و جز با زور و قدرت نمي‌توان با آنها سخن گفت؛ ولي با اين حال، از مؤمنان راستين بيش از هر چيز مي‌ترسند، اگر مسلمانان امروز، همانند ياران پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از ايمان، استقامت و قاطعيت كافي برخوردار باشند، ترس و وحشت آنان بر دلهاي اين دشمنان خونخوار چيره مي شود، و مي‌توان با همين لشكر الهي آنها را از زمينهاي اشغال شده مسلمين بيرون راند، و اين درسي است كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به ما ياد داده است.  
خدايا! دست اجانب، به خصوص يهوديان غاصب را از كشورهاي اسلامي كوتاه فرما.
 __________________________________________
1 . مناقب آل ابي طالب(علیهم السلام)، ابن شهر آ‌شوب مازندراني (محمد بن علي)، انتشارات علامه، قم، چاپ اول، 1379 ق، ج 1، ص 190؛‌ بحار الانوار، محمدباقر ‏‏‏‏‏‏مجلسي، دار احياء التراث العربي، بيروت، چاپ دوم، 1403 ق، ج 20، ص 5؛ تقويم شيعه، عبد الحسين نيشابوري، نشر دليل ماه،  قم، چاپ نهم، 1388 ش، ص 315، مجله مبلغان، شماره 156، ص 106؛‌ الميزان في تفسير القرآن، محمدحسین ‏‏‏‏‏‏‏طباطبايي، دار الكتب الاسلاميه، تهران، چاپ دوم، 1394 ق، ج 9، ص 129.
2 . بقره / 89؛ «و چون كتاب آسماني [قرآن] از نزد خدا به سو‏ي آنها آمد كه تصديق کتاب [تورات]‏‏‏‏‏ آنها را مي‌كرد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏و از دیرباز (قبل از بعثت) به امید آن بر کسانی که کافر شده بودند، پیروزی می‏جستند؛ ولی همین که آنچه [که اوصافش] را می‏شناختند، برایشان آمد، انکارش کردند. پس لعنت خدا بر کافران باد.‏»
3 . اين دو كوه در دو طرف مدينه قرار دارند.
4 . ‏تیما در ده منزلي مدينه قرار دارد.
5 . تُبَّع: كه جمع آن «تبايعه» است،‌ لقب پادشاهان «يمن» بود. اين تعبير، از اين جهت بر پادشاهان يمن اطلاق مي‌شد كه مردم زيادي از آنان تبعيت و پيروي مي‌كردند، يا يكي پس از ديگري روي كار مي‌آمدند. براي اطلاعات بيش‌تر به تفسير نمونه، ذيل آيه 39 سوره دخان مراجعه فرماييد.
6 . ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏الكافي، محمد بن يعقوب الكليني، دار الكتب الاسلامية، تهران، چاپ چهارم، 1407 ق، ج 8، ص‏308 و 309؛ تفسير عياشي، محمد بن مسعود، چاپخانه علميه، تهران، 1380 ق، ج 1، ص 49 و 50؛‌ بحار الانوار، محمدباقر‏‏‏‏‏ مجلسي، ج 15، ص 225 و 226؛ تفسير نمونه، ‏‏‏‏‏‏‏‏‏مكارم شیرازی و همكاران، دار الكتب الاسلامية، تهران، چاپ چهل و هشتم، 1374 ش، ج 1، ص 396 ـ 398؛ الميزان، محمدحسین‏‏‏‏‏ طباطبايي، ج 1، ص 223.
 7. مُخَيريق، ايمان آورد و در جنگ احد به درجه‏ رفيع شهادت نائل شد. پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)‌ در حق او فرمود: «مُخَيريقُ خَيْرُ اليَهُود؛ مخيريق، بهترين يهود است.» الكامل في التاريخ، ابن اثير جزري، دار الصادر، بیروت، 1385 ق، ص 162.
8 . اعلام الوري، بأ‏‏علام الهدي، امين الاسلام طبرسي (فضل بن حسن)،‌ دار الكتب الاسلاميه، تهران، چاپ سوم، 1390، ج 1، ص 8 ـ‌ 157؛ بحار الانوار، محمدباقر مجلسي، ج 19، ص 11 ـ 110.
9 . السيرة النبوية،‌ ابن هشام حميري معافري (عبد الملك بن هشام بن ايوب)، دار المعرفة، بيروت، بي‌تا، ج 2، ص 47؛ الكامل في التاريخ، ابن اثير، ص 137؛ المغازي، محمد بن عمر واقدي، اعلمي، بيروت، چاپ سوم، 1409 ق، ج 1، ص 176.
10.  السیرة النبویة، ابن هشام، ج 2، ص 47؛ تفسیر قمی، علی بن ابراهیم، دار الکتاب، قم، چاپ چهارم، 1367 ش، ج 1، ص 97؛ مجمع البیان، طبرسی، اتشارات ناصر خسرو، تهران، چاپ سوم، 1372 ش، ج 2، ص 706؛ منشور جاوید، جعفر سبحانی، دار القرآن کریم، قم، چاپ اول، 1369 ش، ج 7، ص 8 ـ 67؛ السیرة الحلبیة (انسان العیون فی سیرة الامین المأمون)، ابو الفرج حلبی، دار الکتب العلمیة، بیروت، چاپ دوم، 1427 ق، ج 2، ص 5 ـ 284.
11 . الميزان، ج 3، ص 118.
 12. السيرة النبوية، ابن هشام، ج 2، ص 47.
13 . الصحيح من سيرة النبي الأعظم، جعفر مرتضي عاملي، انتشارات جامعه مدرسين قم، قم، 1402 ق، ج 4، ص 6 ـ 145.
14 . السيرة‌ النبوية،‌ ابن هشام، ج 2، ص 48؛ الكامل في التاريخ، ابن اثير، ص 138؛‌ السيرة الحلبية، ابو الفرج حلبي، ج 2، ص 284.
15 . المغازي، واقدي، ج 1، ص 177.
16 . انفال/ 58.
 17. اگر چه ماه صفر سال سوم نيز احتمال داده شده است؛ ولي با توجه به قراين موجود در تاريخ، اين احتمال ضعيف است. (ر.ك: الصحيح من سيرة النبي الأعظم، عاملي، ج 4، ص 147).
18 . ر.ك: المغازي، واقدي، ج 1، ص 8 ـ 177؛‌ السيرة النبوية، ابن هشام، ج 2، ص 9 ـ 48؛ الكامل في التاريخ، ابن اثير، ص 138؛ منشور جاويد، سبحاني، ج 7، ص‏69؛ در سيره‏ حلبي پس از جمله‏ «لَعَنَهُمُ‌ الله وَ‌ لَعَنَهُ مَعَهُمْ» اين جمله نيز به چشم مي‌خورد: «وَ قَالَ لَهُ: خُذْهُمْ لَا بَارَكَ اللهُ لَكَ فِيهِمْ؛ به عبد الله فرمود: آنها را بگير! خدا از آنان به تو خير و بركتي ندهد.» السيرة الحلبيه، ابو الفرج حلبي، ج 2، ص 287.
19 . الصحيح من سيرة النبي الأعظم، ج 4، ص 153.
20 . المغازي، واقدي، ج 1، ص 178 ـ 180؛ السيرة الحلبية، ابو الفرج حلبي، ج 2، ص 287.
21. همان، ج 1، ص 180.
22 . الصحيح من سيرة النبي الأعظم، ج 4، ص‏154.
23 . همان، ص 4 ـ 153.
24 . تفسير نمونه، ‏‏‏‏‏‏‏‏‏مكارم شيرازي و همكاران، ج 23، ص9 ـ 508.

برچسب‌ها: