فرقۀ بهایی، راهی به تباهی2

عبدالقادر همایون
مقدمه
پیامبر عظیم الشأن اسلام به عنوان خاتم پیامبران، آخرین و کاملترین دین الهی را برای مردم به ارمغان آورد تا سعادت دنیا و آخرت آنان را تضمین نماید. در مکتب حیاتبخش او، آنچه مورد نیاز انسان برای هدایت و سعادت لازم بود بیان گردید، به گونه ای که تغییر و تبدیل احکام و معارفش جایز نباشد و حلال و حرام او تا صبح قیامت پایدار و جاوید بماند.
مسلمانان در پرتو تعالیم نورانی قرآن و وحدت کلمه در طول قرنها متمادی توانستند به قدرت عظیمی در عرصه اجتماعی نائل آیند و خاری در چشم مستکبران باشند و استعمارگران در دوران اخیر در محاسبات خود به این نتیجه رسیدند که وحدت و انسجام مسلمین عامل عزت و سر بلندی آنان؛ از این رو تلاش کردند با فرقه سازی و ایجاد اختلاف در میان مسلمانان از قدرت آنها بکاهند که ظهور بابیة و بهائیان در ایران، پیامد چنین توطئه شومی است.
 در این نوشتار تلاش خواهیم کرد با نگاهی به تاریخ فرقه ضاله بهائیت و نقد تعالیم، عقاید و آموزه های آن، در حد توان به روشنگری در این باره بپردازیم.
علی محمد باب، و پیدایش بهاییت
سید علی محمد شیرازی، بنیانگذار جریانی انحرافی و بدعت گذار فرقه ای به نام بابیت است که در ابتدا شاید بسیار ساده و زودگذر به نظر می‌آمد؛ اما در طول زمان آغازگر داستانی گردید که زمینۀ انحراف بسیاری را فراهم آورد.
وی در اول محرم 1235 ق در شیراز به دنیا آمد. پدرش «سید محمدرضا بزاز» و مادرش «فاطمه بیگم» نام داشت.
با رسیدن به سن مکتب، او را به مکتب خانۀ «قهوه اولیاء» که امروزه «بیت العباس» نامیده می‌شود و در نزدیکی حرم حضرت احمد بن موسی علیه السلام (شاهچراغ) واقع گردیده است، فرستادند.
تحصیلات نامبرده در دوران کودکی بسیار حائز اهمیت می‌باشد؛ چراکه سعی در القای امی بودن باب از جانب بهاییان نکته ای بسیار مهم به حساب می‌آید، و این در حالی است که تحصیل علی محمد در آن مکتب خانه حتی در منابع بهایی نیز تصریح شده است.  او به مدت 5 سال در آن مکتب خانه به تحصیل پرداخت.
وی در پانزده سالگی همراه با دایی اش برای تجارت راهی بوشهر شد. بعد از گذشت حدود پنج سال و در سن نوزده سالگی برای ادامۀ تحصیل و تکمیل معلومات خود، سفری به کربلا می‌رود و در آنجا مدت زمانی را در مجلس درس «سید کاظم رشتی» پیبشوای وقت شیخیه و جانشین «شیخ احمد احسابی»، مؤسس این فرقه، حضور می‌یابد.  
اسناد موجود در منابع بهائیت شاگردی علی محمد باب را نزد سید کاظم رشتی به اثبات می‌رساند. وی در خطبه اول از تفسیر سورۀ بقره نوشته است: «اللهم انک انت لتعلم فی یوم الذی اردت انشاء ذالک الکتاب قد رأیت فی لیلتها بان ارض المقدسۀ قد صارت ذرۀ ذرۀ و رفعت فی الهواء حتی جاءت کلها تلقاء بیتی ثم استقامت ثم جاءت خبر فوت الجلیل معلمی رحمة الله علیه من هناک؛
بار خدایا! تو می‌دانی در روزی که این کتاب را می‌خواستم پدید آورم، شبش دیدم که آن سرزمین مقدس (کربلا) ذره ذره گشت و در هوا بلند شد تا به پیش خانۀ من رسید، آنگاه استقرار یافت، سپس خبر فوت آن دانشمند بزرگوار، آموزگار من ـ که رحمت خدا بر او باد ـ از آنجا آمد.»
علی محمدباب در این عبارت کوتاه، علاوه بر اینکه به شاگردی خود نزد «سید رشتی» اعتراف می‌نماید، عمق بی سوادی خود را به نمایش گذاشته و حداقل سه غلط در این نوشتار بر هر کس که کمترین آشنایی با علم صرف و نحو دارد، مشهود است.
علی محمد باب در ابتدا لفظ یوم را مؤنث پنداشته و برای آن ضمیر تانث «لیلتها» آورده است، در صورتی که لیلته باید می‌نوشت. همچنین در عبارتش «ارض المقدسة» به کار برده است که درست نیست؛ چرا که موصوف با صفت خود باید در حرف تعریف تطبیق داشته باشد، لذا صحیح آن چنین است: «الأرض المقدسه» و در نهایت «جاءت خبر فوت الجلیل» نیز اشتباه است؛ چرا که هیچ دلیلی برای «تاء تأنیث» در «جاءت» وجود ندارد.
با گذر از اشتباهات نوشتاری علی محمد باب در این جملات کوتاه، وی بر آموزگاری سید کاظم رشتی در مورد خودش تأکید دارد.
تحصیلات علی محمد شیرازی در درس سید کاظم رشتی وی را با عقاید شیخیه، همچون مسئلۀ «رکنیت» بیش از پیش آشنا کرد.
در سال 1259 ق سید کاظم رشتی بدرود حیات گفت و با مرگ وی میان برخی از شاگردانش برای کسب مقام جانشینی او رقابتی آغاز شد و علی محمد باب نیز یک سال بعد، در سال 1260 ق که مصادف با هزارمین سال غیبت امام عصر (عج) بود با حمایت کانونهای متنفذ و مرموز استعماری دعوی خویش را مطرح نمود و ضمن اینکه خود را «رکن رابع» خواند، ادعا کرد که باب امام زمان (عج) است و متعاقباً ادعاهای دیگری نمود که منجر به تبعید و حبس او در شمال غرب ایران شد.
قبیح ترین حادثه در عصر بابیه
در جمادی الاولی سال 1264 ق میرزا آقاسی، صدر اعظم زمان محمدشاه قاجار امر کرد سید علی محمد باب را از ماکو به چهریق  منتقل ساختند تا کمتر در دسترس مریدان باشد و به آرامی ذکر بابیت به فراموشی سپرده گردد. این کار خشم بابیان را برانگیخت، لذا حوادثی در پی داشت که نخستین آنها در بدشت به وقوع پیوست.
بابیان که شاهد دستگیری و زندانی شدن علی محمد باب بودند، به تحریک «طاهره قزوینی»،  میزبانی «میرزا حسینعلی نوری» و کارگردانی «میرزا علی بارفروش»  اجتماعی را در این دشت برپا نمودند که این تجمع در اقدامات حکومت نسبت به بابیان تأثیر قطعی داشت و می‌توان از آن به عنوان یکی از نقاط عطف تاریخ بهائیت نام برد.
تجمع بابیان در بدشت برای آزادسازی باب از قلعۀ ماکو بود؛ اما اتفاق اصلی و شاه بیت ماجرای بدشت، توطئه و دسیسه چینی گردانندگان ماجرا برای نسخ شریعت اسلام بود که بدون اطلاع باب صورت گرفت و از نتایج آن اجتهاد «قرۀ العین» بود که خود او برای اجرای این نقشه پیشقدم گردید و بدون حجاب، با آرایش و زینت به مجلس وارد شد و رو به حاضران گفت: خوب فرصتی دارید. غنیمت بدانید. جشن بگیرید. امروز روز عید و جشن عمومی است. روزی است که قیود تقالید سابقه شکسته شده، همه برخیزید با هم مصافحه کنید.
شوقی افندی، ولیّ امر بهائیان می‌نویسد: «حضار از ملاحظۀ این منظره سخت دچار حیرت و دهشت گشتند... خوف و غضب افئده را فراگرفت و قدرت تکلم از جمیع سلب شد. به حدی که «عبدالخالق اصفهانی» از کثرت هیجان و اضطراب با دست خویش گلوی خود را چاک داد و در حالی که آغشته به خون بود، دیوانه وار خود را از آن صحنه دور ساخت.
سران بدشت که تزلزل و نابسامانی را در بابیان می‌دیدند، در نیمۀ شعبان 1264 ق تصمیم به فرار از بدشت و حرکت به سمت مازندران گرفتند و جالب اینکه در این راه «میرزا علی بارفروش» و «طاهره قزوینی» هم کجاوه گردیدند. وقتی بدشتیان به نزدیکی قریه «نیالا» رسیدند، مردم با دیدن منظرۀ غیرمترقبۀ طاهره و قدوس در یک کجاوه، با صدای بلند اشعاری می‌خواندند، برآشفتند و به آنان حمله کردند. به این ترتیب بدشتیان پراکنده شدند و سران بابی گریختند. عملکرد بابیان به حدی رسوا بود که برخی مورخان بهایی این برخورد را به «غضب الهی» در نتیجۀ رفتار غیراخلاقی بابیها دربدشت تعبیر کرد ه اند.
میرزا حسینعلی به سختی از این غائله نجات یافت و همراه با قره العین به سوی زادگاه پدری خود قریه  «تاکر» در شهر نور مازندران گریخت.
به هر حال پس از جریان بدشت، سید باب نیز مصلحت در ادعای قائمیت دید. این مسئله نیز زیاد روشن نیست که سید باب در اصل طرح و نحوۀ موضع گیری دخالت داشته یا اینکه میرزا حسینعلی نوری و دست اندرکاران اصلی، حرکت را طوری تنظیم کرده بودند که باب راهی جز این نیافت.
فتنه‌های بابیت در ایران،
در دوران سلطنت محمدشاه و ناصر الدین شاه سراسر ایران گرفتار درگیری، شورش و طغیان مردمی بود. بسیاری از این فتنه‌ها با بهانه‌های مختلفی بود و حتی برخی جنبۀ دینی نیز داشت. البته به طور مستقیم ارتباطی با بابیت نداشت که از آن جمله فتنه علیه «علی اشرف ماکویی» حاکم زنجان و اخراج او به خاطر بدرفتاری با مردم و تعدّی او به یک زن مسلمان بدون موازین شرعی بود.  فتنه‌ها و آشوبهای دیگری نیز در شهرهای خراسان، تبریز، یزد، کرمان، کردستان، کرمانشاه، شیراز، رفسنجان، گیلان، مازندران و بسیاری از مناطق دیگر روی داد که در عمدۀ این فتنه‌ها آشوبگران فقط بهانه ای را می‌خواستند تا علیه حکومت و عُمّال آنها شورش کنند. سیاسیّون و سرکرده‌های بابی نیز از این فرصت استفاده کردند و به بهانه‌های مختلفی همچون: آماده سازی برای ظهور موعود و نجات دهندۀ مردم و غیره، بخشی از مردم را نیز با خود همراه کرده، در سه شهر زنجان، مازندران و نیریز فارس توانستند وقایع خونینی را پدید آورند، که اگرچه در تمام آنها نیز شکست در اردوی بابیان رقم خورد؛ امّا به هر شکل این اتفاقات و حادثه‌ها در سرزمین ایران بود و هر دو طرف نزاع فرزندان این کشور بودند که باعث هزینه‌های زیادی برای دولت و مردم ایران گردید.
نکتۀ دیگری که نباید از نظر دور بماند، حمایتهای منابع مجهول الهویۀ از سران این فتنه‌ها در نبرد با نیروهای مردمی و دولتی بود «نبیل زرندی» از مورخین بهایی در خصوص فتنۀ زنجان می‌نویسد: «مطلب دیگری که باعث تعجب بود این بود که از راه غیرمعلومی پیوسته زاد و توشه به اصحاب می‌رسید.»
«امان الله شفا» که خود روزگاری از مبلغین سینه چاک بهاییت به شمار می‌رفته است نیز در این باره می‌نویسد: «شما خود می‌توانید فکر کنید که در این موقع بابیت تقریباً در سایر نقاط به کمال ضعف رسیده بود. در خراسان و مازندران با ختم قضیۀ طبرسی دیگر تقریباً کسی باقی نمانده بود و در جنوب با ختم قضیۀ نیریز که تقریباً تمام کسانی که حاضر به فداکاری بودند، کشته شده بودند، دیگر افراد مؤثری باقی نمانده بودند.
حالا فکر کنید این توپ و تفنگها و این اسب و شمشیر و زره‌ها و این زاد و توشه‌ها از کجا به زنجان می‌رسید... این مطلب نظریۀ کسانی که معتقدند روسها بابیان را کمک می‌کردند، تقویت می‌نماید.»
فتنه‌ها و ناآرامیهایی که به بهانۀ علی محمد شیرازی در گوشه و کنار مملکت به راه می‌افتاد، سبب گردید جناب «میرزا تقی خان امیرکبیر» دستور اعدام علی محمد باب را در سال 1266 ق صادر نماید.
میرزاحسینعلی و تأسیس بهاییت
جریان بابیت پس از اعدام علی محمد باب روزهای نابسامانی را سپری می‌کرد و هر روز وضعیت بابیت رو به افول می‌رفت. از طرفی میرزا حسینعلی نوری نیز که جایگاهی در بین بابیان نداشت، سعی داشت در کسوت پیشکاری برادر کوچک خود؛ یعنی صبح ازل (که به عنوان جانشین باب منصوب گردیده بود) موقعیت خود را سامان بخشد و در بین بابیان این موقعیت نداشته را تثبیت نماید، لذا از هر نوع خوش خدمتی به روس دریغ نمی‌کرد، و در این راه حاضر شد خونها بر روی زمین بریزد و این شوق ریاست در او به حدی بوند که حتی نه تنها از ترور غیربابیان؛ بلکه از قتل بابیان معترض به اوضاع نیز درنگ نمی‌کرد.
مهم ترین اقدام بابیت پس از اعدام علی محمد باب، داستان ترور ناصر الدین شاه است. گروهی از بابیان به رهبری «شیخ علی ترشیزی» بر آن شدند تا ناصرالدین شاه، امیرکبیر و امام جمعۀ تهران را به قتل رسانند؛ اما ناکارآمدی نقشۀ طراحی شده موجب دستگیری 38 تن از سران بابیان و به راه افتادن موجی از بابی کُشی در کشور شد.
امان الله شفا، مبلغ سابق بهایی معتقد است که حادثۀ ترور شاه با برنامه ریزی و دستور شخص میرزا حسینعلی نوری (بهاء الله) بوده است و صدها نفر قربانی جاه طلبی و نقشۀ شوم او شدند، و اگر چنین نبود؛ چرا بهاء مضطرب شده و به محض خبر از ناکامی این ترور به سفارت روس پناهنده گردید.
ناصرالدین شاه از حادثۀ ترور سخت به خشم آمده بود؛ اما به سبب اینکه وی با مساعدت و موافقت دولت روسیه به سلطنت رسیده بود و توان مقابله با قدرت استعماری روسیۀ تزاری را نداشت و میرزا حسینعلی نوری نیز به سفارت روسیه پناهنده شده بود، سرانجام با این شرط که وی برای همیشه از ایران تبعید شود، با آزادی او موافقت می‌کند.
میرزا حسینعلی به دستور حکومت ایران، باید تهران را به مقصد بغداد ترک می‌گفت. سفیر روس از وی خواست «که به روسیه برود و دولت روس از او پذیرایی خواهد نمود»؛ اما او نپذیرفت. هنگام سفر تبعید نیز نماینده ای از سوی سفارت روس همراه کاروان بود.
در پی سرکوبی بابیان به وسیلۀ قوای دولتی جمعی دیگر از بابیها نیز ناگزیر از ترک تهران و رفتن به بغداد شدند.
رفتار بابیان در عراق
به دنبال تبعید میرزا حسینعلی به عراق، برادر کوچک ترش «میرزا یحیی صبح ازل» که جانشین باب به شمار می‌رفت نیز با لباس مبدّل خود را به عراق می‌رساند و کم کم اجتماعی از بابیان در خاک عراق ایجاد  گردید که مهم ترین هدفشان اذیت و آزار شیعیان بود، به طوری که «شوقی افندی» می‌نویسد: «در عراق شیوۀ بابیان این بود که شبها به دزدیدن لباس، نقدینه، کفش و کلاه زوار اماکن مقدسه و شمعها، صحایف، زیارتنامه‌ها و جامهای آب سقاخانه‌ها پردازند.»
او می‌افزاید: به سبب کینه ای که بابیان از شیعیان داشتند، در ایام عاشورای حسینی در کربلا جشن و پایکوبی راه می‌انداختند که این سنت بی شرمانه از قرۀ العین به یادگار مانده بود. رفتار ددمنشانه و دور از انصاف بابیها با مسلمین اندک اندک بالا می‌گیرد تا جایی که به زد وخورد می‌انجامد.
بهاءالله در بغداد با عنوان پیشکاری صبح ازل به فعالیت میان جمعیت آشفتۀ بابیان پرداخت. این گروه به علت سردرگمی و نداشتن جایگاه مشخص دینی و دنیوی به یک معضل اجتماعی در عراق تبدیل شده بودند و بهاء الله با استفاده از این فضای آشوب زده و پریشان با زیرکی و سیاست به استحکام جایگاه خود و تضعیف موقعیت یحیی صبح ازل در میان بابیان پرداخت. او صبح ازل را به بهانه‌های امنیتی در خفا نگهداشته و خود زمام امور را به دست گرفت.
همچنین بهاء الله از این اوضاع آشفته و بی توجهی حکومت عثمانی به مسائل داخلی بابیان استفاده کرده، با شرارت به تسویه حساب و حذف فیزیکی مخالفین خویش پرداخت.
نتیجۀ این شرارتها فرار بابیان مهم و قابل اعتنا از بغداد و ایجاد فضای رعب شدید در میان آنان و قتل و کشتار مخالفان بود. «عزیه خانم»، خواهر میرزا حسینعلی نوری گروهی را که با رهبری زیرزمینی وی به قلع و قمع بابیان بغداد مشغول بودند، جلادان خونخوار نامیده و می‌گوید:
اصحاب طبقۀ اول که اسامی شان مذکور شد، از خوف آن جلادان خونخوار به عزم زیارت اعتاب شریفه به جانب کربلا و نجف و برخی به اطراف دیگر هزیمت نمودند. سید اسماعیل اصفهانی را سر بریدند و حاجی میرزا احمد کاشی را شکم دریدند. آقا ابوالقاسم کاشی را کشته، در دجله انداختند. سید احمد را کارش را ساختند. میرزا رضا خالوی سید محمد، مغز سرش را به سنگ پراکندند و میرزا علی، پهلویش را دریده به شاهراه عدمش راندند و غیر از این اشخاص جمعی دیگر را در شب تار کشته، اجساد آنها را به دجله انداختند و بعضی را در روز روشن در میان بازار حراج با خنجر و قمه پاره پاره کردند، چنانکه بعضی از مؤمنین و معتقدین را این حرکات، فاسخ اعتقاد و ناسخ اعتماد گردید، به واسطۀ این اعمال زشت و خلافکاریها از دین بیان (بابیت) عدول کرده و این بیت را انشاد نموده، در محافل می‌خواندند و می‌خندیدند:
اگر حسینعلی، مظهر حسین علی است
هزار رحمت حق بر روان پاک یزید!!  

سرانجام رفتار غیرانسانی بابیها موجب می‌شود تا در سال 1280 ق دولت عثمانی آنان را به استانبول تبعید کند. در آغاز این تبعید، میرزا حسینعلی داعیۀ خویش را آشکار می‌سازد و ادعای «من یظهره الله»ی می‌کند و می‌گوید: «آن کس که منتظر او هستید، من هستم.»  و به این ترتیب ادعای مهدویت کرد و با این ادعا بین بابیها ایجاد اختلاف نمود، تا جایی که بین دو برادر جنگ و جدل به راه افتاد و از همین جا عده ای برادر کوچک تر را انتخاب کرده و «ازلی» نام گرفتند و عده ای گرد «میرزا اسدالله دیانی» رفتند و عده ای نیز دامن رؤسا و سرکردگان بابیگری را رها کرده، تنها کتاب «بیان» را محترم شمردند که به «بیانیها» معروف شدند. پس از اینکه کار درگیری و اختلاف بابیان به کشت و کشتار رسید، زعمای کشور عثمانی تصمیم به جدایی آنان گرفتند و میرزا یحیی را به جزیرۀ قبرس و میرزا حسینعلی و هوادارانش را به قلعۀ عکا در خاک فلسطین تبعید کردند.
میرزا حسینعلی پس از رسیدن به عکا به صورت کامل و علنی دست از ادعای نایب باب بودن برداشت و رسماً خود را پیامبر نامید و فرقۀ بهاییت را بنیان گذاشت. دولت استعماری روس تزار پس از به رسمیت شناختن فرقۀ ضالۀ بهاییت به عنوان یک دین، همه گونه امکانات در اختیار آنها گذاشت. این دولت در نخستین اقدام مرزهای خود را به روی بهاییان گشود و اولین معبد این فرقه را به نام «مشرق الاذکار» در شهر عشق آباد ایجاد کرد.
میرزا حسینعلی در طول عمر خود ادعای خود را از نبوت به الوهیت و در نهایت به خالقیت خدایان ارتقا داد و در کتاب خود نوشت: تمام خدایان از ترشح امر من به خدایی رسیده اند و من خدایان را تربیت کرده ام.
میرزا حسینعلی نوری عاقبت در سال 1309 ق در 76 سالگی پس از 22 روز تحمل بیماری از دنیا رفت و در شهر عکا مدفون گردید و اتاق محل دفن وی نیز به «روضۀ مبارکه» مشهور گردید.
نویسندۀ کتاب «دروس الدیّانه» از منابع بهایی، روضۀ مبارکه را قبلۀ بهاییان دانسته است و چنین می‌نویسد: «قبله ما اهل بهاء روضه مبارکه، در مدینۀ عکا است که در وقت نماز خواندن باید رو به آن بایستیم و قلباً متوجه به جمال اقدم جل جلاله (میرزا حسینعلی) و ملکوت ابهی باشیم.»
پس از مرگ بهاء الله فرزند وی به نام «عباس افندی» جانشین وی گردید. وی ملقب به «عبدالبهاء» پسر ارشد میرزا حسینعلی است. میرزا حسینعلی قبل از مرگ در وصیتنامۀ خود او را به جانشینی خود برگزیده بود و بنا گردید فرزند دیگرش «میرزا محمدعلی افندی» بعد از عبدالبهاء ریاست فرقه را بر عهده گیرد؛ اما عبدالبهاء به مجرد تکیه زدن بر مسند ریاست، محمدعلی افندی را کنار گذاشته، پیروان خویش را از معاشرت با او بازداشت.
از مهم ترین رویدادهای زندگی عبدالبهاء، سفر او به اروپا و آمریکا بود. پس از خلع «عبدالحمید» از سلطنت، محدودیتهای عبدالبهاء نیز برطرف شد و او به دعوت بهاییان اروپا و آمریکا از فلسطین به مصر و از آنجا به اروپا و یکبار هم به آمریکا رفت. این سفر از آن جهت اهمیت دارد که نقطۀ عطفی در ماهیت آیین بهایی محسوب می‌گردد. پیش از این مرحله، آیین بهایی بیش تر به عنوان یک انشعاب از اسلام بروز کرده بود و حتی عبدالبهاء در برخی مواضع، در بلاد عثمانی خود را شاخه ای از متصوفه شناسانده بودند.
عبدالبهاء، در سفر سه سالۀ خود آنچه را که بهاییان به عنوان «تعالیم دوازده گانه» می‌شناسند، به صورت مدون معرفی کرد و تعالیم باب و بهاء را با آنچه در قرن نوزدهم در غرب، خصوصاً روشنگری، مدرنیسم و اومانیسم متداول بود، هماهنگ نمود و البته برداشتهای بسیاری نیز از آن تفکرات را وارد اندیشه‌های پدرش کرد.
گرچه عبدالبهاء این تعالیم را از ابتکارات پدرش قلمداد می‌کرد و در مواضع گوناگون گفته بود که پیش از او چنین تعالیمی وجود نداشته است؛  اما برخی در ادیان گذشته و مکتبهای فکری موجود بوده و برخی دیگر اساساً مورد قبول هیچ عقل سلیمی نیست.
از دیگر نکته‌های مهم در دوران زندگی عباس افندی، حمایت و خوش-خدمتیهای بی¬دریغ او به دولت انگلیس در جریان جنگ با دولت عثمانی و اشغال فلسطین بود که منجر به دریافت لقب «سر» از سوی انگلیس و متعاقباً تشکیل رژیم غاصب اسرائیل در آن سرزمین گردید.
عبدالبهاء جانشینان خود را بعد از مرگش 24 فرزند از نسل خود برشمرد که البته از داشتن فرزند پسر محروم شد و بعد ازمرگش در سال 1340 ق نوۀ دختری او به نام «شوقی ربانی» معروف به «شوقی افندی» اولین ولیّ امر در بهائیت معرفی گردید.
شوقی ربانی افندی، فرزند ارشد «میرزا هادی افنان» و «ضیائیه» خانم، دختر عبدالبهاء بود که در 27 رمضان 1314 ق مطابق 1 مارس 1897 در عکا متولد شد.
تحصیلات او با معلمه ای ایتالیایی در عکا آغاز و در حیفا پی گرفته شد و سپس در مدرسه کاتولیکی بیروت و پس از آن در دانشگاه آمریکایی همان شهر تداوم یافت. شوقی برای تحصیلات عالی در دانشگاه آکسفورد انگلیس به تحصیل مشغول بود که مرگ عبدالبهاء درسال 1300 ش و انتصابش به رهبری بهائیت، او را به ترک تحصیل واداشت و راهی حیفا در اسرائیل نمود.
اگرچه انتصاب شوقی به رهبری فرقۀ بهائیت مستند به الواح وصایای عبدالبهاء شده بود، با این حال برخی از بهاییان در اعتبار الواح وصایا تردید کردند و انتصاب او را نیرنگی از سوی «ورقۀ علیا» دختر بهاء الله و ضیائیه، دختر عبدالبهاء قلمداد کردند.
ویژگیهای نامناسب اخلاقی شوقی موجب اختلاف و انشعابهای تازه ای در بهاییت شد. بر اساس نوشته‌ها و خاطرات فضل الله صبحی مهتدی، کاتب و منشی عبدالبهاء، و آواره، مورخ سابق بهاییان، شوقی دارای تمایلات شدید همجنس گرایی بوده است.
شوقی افندی توسعۀ تشکیلات اداری و جهانی بهایی را وجهۀ همت خود قرار داد و آن را نظم اداری امرالله نامید و در سوم آذر 1335 ش تعدادی از بهاییان را برای حفاظت و تبلیغ بهاییت با عنوان «ایادی امرالله» انتخاب کرد. بیت العدل اعظم، واقع در شهر حیفا، امروزه به عنوان مرکز اداری و روحانی، تکفل امور بهاییان را بر عهده دارد.
در سال 1336 ش رقم مالیات بر ارث املاک و اموال ثروت شوقی، آن هم تنها در کشور ایران در زمان مرگ او معادل 287 میلیون دلار بود.
وی آثار بسیاری نیز از خود به یادگار گذاشت که مانند آثار سایر رهبران بهایی مملو از دروغ، تزویر و تناقض است که البته برای رد ادعاهای پوشالی فرصتی مغتنم برای منتقدان بهاییت به شمار می‌رود. مهم ترین آثار وی به زبان فارسی عبارتند از: قرن بدیع، توقیعات مبارکه، دور بهایی (ترجمه کتاب تاریخ زرندی به انگلیسی) و... .
سازماندهی تشکیلات بهایی که این فرقه را به یکی از پیچیده ترین سازمانهای جاسوسی مبدل نمود، از مهم ترین اقدامات شوقی به شمار می‌رود.
نکتۀ مهم در زمان حیات شوقی افندی، تشکیل حکومت اسرائیل در فلسطین اشغالی است. تأسیس این حکومت بامخالفت تمام کشورهای اسلامی رو به رو شد و به ویژه رفتار صهیونیستها با مسلمانان عواطف و احساسات عموم مسلمانان را جریحه  دار کرد؛ اما شوقی بعد از استقرار این دولت، با رئیس جمهور اسرائیل دیدار کرد و مراتب دوستی بهاییان را نسبت به کشور اسرائیل بیان و آمال و ادعیۀ آنان را برای ترقی و سعادت اسرائیل اظهار داشت.
او نیز چنین در پیام تبریک نوروز 1329 ش، خطاب به بهاییان اعلام کرد: «مصداق وعدۀ الهی به ابناء خلیل ورّاث کلیم، ظاهر و باهر و دولت اسرائیل در ارض اقدس مستقر شده است.»
در همین پیام، به پیوند استوار دولت اسرائیل با مرکز بین المللی جامعۀ بهایی اشاره شده است. موارد متعدد دیگر از ارتباط رهبران بهایی با حکومت اسرائیل، و تلاشهای آنان برای به رسمیت شناخته شدن آیین بهایی از سوی این حکومت، در مجلات اخبار «امری بهاییان» و «توقیعات مبارکه» شوقی افندی گزارش شده است.
ادامه دارد...