خوشبختی!

خوشبختی!

روزی ملانصرالدین خرش را به بازار برد و به دست فروشنده ای سپرد تا آن را بفروشد و بعد خودش به کناری رفت و به تماشا نشست.فروشنده شروع کرد به تعریف کردن که ای مردم ! به جانم قسم که هر که این خر را بخرد بداند که نانش توی روغن است ، چون مثل این خر توی همه دنیا پیدا نمی شود و …‌
ملا وقتی تعریفهای او را شنید: با خودش گفت : حالا که اینطور است چرا خودم این خر را نخرم . بلند شد و رفت پیش فروشنده و بعد از کلی چانه زدن خر خودش را خرید و به خانه رفت.

فرهنگ مصرفی شبیه دایه ای مهربانتر از مادر شده است که قادراست حتی سلسله مراتب نیازهای ما راجابجا کند و ما متعاقبا انتخابهای غیرمعقول و یا غیر ضروری انجام دهیم.

مهربانانه از ما می خواهد همه چیز را امتحان کنیم ، مبادا لذتی از دست برود اگر لحظه ای توصیه اش را فراموش کنیم، فورا به ما یادآوری می کند، چیزی از خوشبختی را جا گذاشته ایم و امتحان نکرده در حال رد شدنیم.

برای ما خوشبختی را اینجور تعریف می کند که: بیشتر یعنی بهتر!
حقوق بیشتر، خانه بزرگتر، ظاهر زیباتر و..‌‌.
او مدام دغدغه ما را دارد و به اسم خوشبختی یک خرید جدیدتر ، دکوراسیون شیکتر، سفر راحتتر ، ماشین بهتر ، خانه بزرگتر را به ما تلقین می کند.
در واقع به دنبال ساخت این باور در ماست که آنچه باید باشیم نیستیم و همیشه منِ داراتر “آینده “از منِ “اکنون” خوشبخت تر است.
یک دغدغه همیشگی داشتن که هیچ گاه تمامی ندارد دغدغه ای مدام
و در پی آن تپش های قلبی مدام.
و خدا نکند که این استرس های مدام به نوسان های جسمی یا انتخاب های غیر معقول برسد