این عمرو بن عبدود است! من هم على هستم!

بین مسلمانان و بت‌پرستان صدر اسلام چند درگیری روی داد. سومین رویارویی که رخ داد، غزوه‌ی خندق یا احزاب[۱] است که در سال پنجم هجری روی داد[۲]. پس از آن‌که پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) از شهر مکه به مدینه هجرت کرد، قوم «بنی‌نضیر» به مکه رفته و در دسیسه‌ای قریشیان را به نبرد با پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) و مسلمانان تحریک کردند. بنی نضیر که به دلیل خیانت، از سرزمین‌شان اخراج شده بودند، راهی خیبر شده و دیگر یهودیان را به جنگ با پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) تحریک کردند که این را می‌توان علت اصلی آغاز جنگ برشمرد.

گروهی از یهودیانِ «بنی‌نضیر» و «بنی‌وائل» هم به مکه رفتند و ابوسفیان و قریش را به جنگ با رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) برانگیختند. ابوسفیان از پیشنهاد آنان برای هم پیمانی در دشمنی و جنگ با رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) استقبال کرد و یهودیان و قریش با یکدیگر هم پیمان شدند.[۳]

سپاه قریش که ده‌هزار نفر بودند به فرماندهی ابوسفیان در برابر لشگر اسلام با جمعیت تقریبی سه هزار نفر قرار گرفت. طرح حمله‌ی قریش به مدینه که پیشاپیش توسط «بنی‌خزاعه» به اطلاع رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) رسیده بود با شکست مواجه شد.
داستان بدین قرار بود که وقتی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) از نقشه‌ی قریش باخبر شد، یاران خاص خود را جمع کرد و با آنان به مشورت نمود. در میان پیشنهادهای مطرح شده، طرح جناب سلمان فارسی(رحمه‌الله‌علیه) که ارائه دهنده‌ی شیوه‌ای ایرانی بود پذیرفته شد.
این طرح بدین گونه بود که بایستی گرداگرد شهر مدینه خندقی[۴] حفر می‌شد تا از پیش‌روی دشمن به درون شهر، جلوگیری کند و سپس با ساخت دژ و سنگرهایی در اطراف خندق، و با پرتاب تیر و سنگ، از گذر دشمن از خندق به سوی شهر، جلوگیری شود. هر فرد بایستی چهل ذراع از خندقی که پهنایش به قدرى بود که سواران دشمن نمى‌توانستند از آن بگذرند، و عمق آن نیز به اندازه‌اى بود که اگر کسى وارد آن مى‌شد، به آسانى نمى‌توانست بیرون بیاید، را حفر می‌کرد.

گروهی از  یهودیان (بنی‌قریظه) نیز در کندن خندق، به مسلمانان کمک کردند. کار حفر خندق حدود یک هفته به طول کشید. زمانی که سپاه قریش به شهر یورش برد با مشاهده‌ی خندق دچار بهت و حیرت شد؛ زیرا استفاده از خندق در جنگ‌هاى عرب بى‌سابقه بود. قریشیان ناچار شدند که شهر را از آن‌سوی خندق محاصره کنند که بنا به برخی نقل‌ها تا حدود یک ماه به درازا انجامید.

در این جنگ «عمروبن عبدود» که شجاعتش زبان‌زد و با هزار نفر، قیاس می‌شد، همراه گروهی از خندق گذشت. امیرالمومنین(علیه‌السلام) با چند تن از مسلمانان راه را بر آنان بستند. عمروبن عبدود که در جنگ بدر زخمی شده و از شرکت در جنگ احد بازمانده بود، در این هنگام آماده جنگ بود و رجز می‌خواند و هماورد می‌طلبید. امیرالمومنین(علیه‌السلام) برای جنگ با او  بلند شد، اما پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) به او دستور توقف داد تا شاید دیگری بپاخیزد. مسلمانان از ترس عمرو و دلیران همراه او سکوت کردند و کسی برای مبارزه داوطلب نشد. چون این وضع به درازا کشید و عمرو با غرور فریاد می‌زد «از بس مبارز طلبیدم، گلویم خسته و صدایم گرفت» برای آخرین بار امیرالمومنین(علیه‌السلام) بلند شد و اجازه مبارزه طلبید. رسلو خدا(صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) به امیرالمومنین(علیه‌السلام) فرمود: «این عمرو بن عبدود است». امیرالمومنین(علیه‌السلام) نیز عرض کرد: «من هم على بن ابیطالب هستم»[۵]! سرانجام پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) موافقت کرد و شمشیر خود را به او داد، و عمامه خود را بر سرش نهاد و براى او دعا کرد.

امیرالمومنین(علیه‌السلام) برای جنگ با عمرو به میدان آمد و از او خواست اسلام را بپذیرد یا از مبارزه منصرف شود. عمرو هر دو خواست را رد کرد. پس بین آنان جنگی سخت در گرفت و امیرالمومنین(علیه‌السلام) ضربه‌ی عمرو را با سپر دفع کرد و سپس با ضربه‌ای وی را به هلاکت رساند و در پی آن، همراهان عمرو گریختند.[۶]

رسول خدا به علت این شجاعت امیرالمومنین(علیه‌السلام) به وى فرمود: «اگر این کار تو را امروز با اعمال جمیع امّت من مقایسه کنند، بر آن‌ها برترى خواهد داشت؛ چرا که با کشته شدن عمرو، خانه‌اى از خانه‌هاى مشرکان نماند مگر آن که ذلتى در آن داخل شد، و خانه‌اى از خانه‌هاى مسلمانان نماند، مگر این که عزتى در آن وارد گشت».[۷]

 

—————————————————————
پی‌نوشت‌
[۱]. ابن سعد، طبقات الکبری، ج۲، ص۶۵.
[۲]. ابن هشام، السیره النبویه، ج۳، ص۲۲۴.
[۳]. طبری، تاریخ الامم والرسل والملوک (معروف به تاریخ طبری)، ج۲، ص۵۶۵.
[۴]. به فارسی سره: کندگ (نهر پرآب یا خشک و دست‌ساخت است که در قدیم گرداگرد شهر یا لشکرگاه می‌کندند تا از ورود دشمنان یا سیل جلوگیری شود)، فرهنگ لغت دهخدا.
[۵]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، ج ۱۳، ص ۲۴۸.
[۶]. ابن هشام، السیره النبویه، ج۳، صص۲۳۷ـ۲۳۴.
[۷]. مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار،  ج ۲۰، ص ۲۱۶.

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.