دجال

0

روزی پیامبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ بسیار ناراحت بود به گونه‌ای که رنگ چهره‌اش تغییر کرده بود. در این هنگام عربی آمد و خواست به محضر پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ نائل شود و از او سؤال کند. اصحاب حضرت گفتند: امروز پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ ناراحت است با او ملاقات نکن.

مرد عرب گفت: اجازه دهید تا به خدمت او برسم به خدایی که او را به نبوت برانگیخت رها نمی‌کنم مگر اینکه پیامبر ـ‌صلّی الله علیه و آله ـ بخندد. آنگاه نزد او رفت و گفت:

ای رسول خدا ما شنیده‌ایم که وقتی دجال ظهور می‌کند مقداری آبگوشت برای مردم می‌آورد در حالی که مردم از شدت قحطی از گرسنگی می‌میرند. حال اگر من او را ببینم از غذای او نخورم تا هلاک شوم یا اینکه از آن غذا بخورم و چون سیر شدم به خدا ایمان آورم و از او بیزاری جویم؟

حضرت به اندازه‌ای خندید که دندانهایش پیدا شد و فرمود: خداوند تو را از او بی‌نیاز می‌کند به آنچه که مؤمنین را از آن بی‌نیاز می‌کند.

 محجه البیضاء، ج ۴، ص ۱۳۴٫

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.