دزدی صاحبخانه

دزدی به خانه ای رفت هیچ نیافت. ناگاه در گوشه خانه قدری آهک دید. پنداشت که آرد است.

دستار خود را در میان خانه پهن کرد و رفت که دامنی آرد بیاورد و در دستار ریزد.

در آن محل صاحب خانه حاضر بود. دستارش بدزدید.

 

دزد آن جا دید که آهک است نه آرد، برگشت که دستار را بردارد دید که دستار را برده اند.

قدم نهاد که از خانه بیرون رود صاحبخانه فریاد برکشید که دزد را بگیرید.

دزد روی برگرداند و گفت: تو خود انصاف ده که دزد کیست؟

علی صفی، لطائف الطوایف، ص 365.

افزودن دیدگاه

لطفا پاسخ سوال را بنویسید.