اشکهای روان

سید جواد حسینی

مقدّمه: توفیق گریستن و گریاندن در عزای سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) نصیب کسانی است که به خوبی از مقام و عظمت امامت آگاه باشند؛ به ویژه شخص امام حسین (ع) و اهداف آن حضرت را بشناسند و نیز ارادت و محبّت سرشاری به اهل بیت عصمت و طهارت( داشته باشند و از مقاتل صحیح و مستند و اشعار مناسب بهره گیری کنند. و صد البته، پاکی قلب و خلوص نیّت در گریاندن دیگران نقش اصلی را دارد؛ چراکه «سخن کز دل برآید لا جرم بر دل نشیند.»

در مجموعة حاضر برخی از روضه ها و مصائب حادثة عاشورا (به ترتیب شبهای دهة اول ماه محرم) آمده است که در ادامه تقدیم می گردد.

شب اوّل: «سفیر وفادار»

حضرت مسلم بن عقیل

حضرت مسلم (ع) برای خواندن نماز جماعت به مسجد کوفه آمد. از آن همه جمعیّت که با او بیعت کرده بودند، فقط سی نفر آمده بودند. هنگام تمام شدن نماز آنها نیز از دور حضرت مسلم پراکنده شدند و او تنها ماند. حضرت تنها در کوچه های کوفه راه افتاد تا به درِ خانة «طوعه» رسید. از او آب خواست، وقتی آب نوشید، طوعه گفت: ای بندة خدا! برخیز و به خانة خود برگرد. حضرت فرمود: ای کنیز خدا! مرا در این شهر، خانه و خویشاوندی نیست. من در این شهر غریبم.

طوعه از او خواست خود را معرّفی کند، گفت: من سفیر اباعبدالله، مسلم بن عقیل هستم که این کوفیان مرا تنها گذاشته اند.

مسلم از طوعه درخواست کرد که او را پناه دهد.

آن زن متدینه که دوستدار اهل بیت( بود، مسلم را در خانة خود پناه داد.

خواب دیدن امیر مؤمنان علی (ع)

مسلم آن شب را در خانة طوعه تا پاسی از شب به عبادت پرداخت. هنگامی که به خواب رفت، عموی گرامی خود امیرالمؤمنین علی (ع) را در خواب دید که به او فرمود: به زودی به ما ملحق خواهی شد. زمانی که مسلم بیدار شد، می دانست که به زودی کشته خواهد شد.[1]

چون سپیده سر زد، طوعه برای مسلم آب آورد تا برای نماز وضو سازد. به مسلم گفت: مولای من! ندیدم که خواب به چشمان تو راه یافته باشد. او در پاسخ گفت: چرا، لحظاتی به خواب رفتم و در عالم خواب عمویم را دیدم که فرمود: بشتاب! بشتاب! من گمان می کنم که آخرین روزهای عمر خود را می گذرانم.[2]

فردای آن روز 300 نفر مأمور دستگیری حضرت مسلم شدند. آن حضرت بعد از جنگ نمایان و مقاومت مردانه، زخمهای زیادی بر بدنش وارد گشت و با حیلة دشمن دستگیر شد. او را نزد ابن زیاد ملعون بردند. بعد از ردّ و بدل شدن سخنانی، ابن زیاد به «بکیر بن حمران» دستور داد تا او را بالای دارالاماره ببرد و سرش را از بدن جدا کند. در این حال مسلم مشغول تسبیح و تکبیر و استغفار شد و فرمود: «اللَّهُمَّ احکُم بَینَنَا وَ بَینَ قَومٍ کَذَّبُونَا وَ غَرَّونَا وَ خَذَلُونَا وَ قَتَلُونَا؛ خدایا! حکم کن میان ما و جماعتی که به ما دروغ گفتند و ما را فریب دادند و تنها گذاشتند و سرانجام کشتند.» سپس دو رکعت نماز گزارد و به سوی مدینه رو کرده، بر امام حسین (ع) درود و سلام فرستاد.

چون ابن حمران سر او را از بدن جدا کرد و بدن او را به زیر انداخت، نزد ابن زیاد آمد، او پرسید: هنگامی که مسلم را بالا می بردی، چه می گفت؟ جواب داد: تسبیح می گفت و استغفار می کرد.[3]

سر مبارک مسلم را از بدن جدا کردند و آن را به زمین انداخته، سپس بدن شریف را دنبال سر از بام به زمین افکندند.[4]

هر انسانی که از دنیا می رود، اولین صدای گریه ای که بلند می شود، گریة بانوان است. وقتی حضرت مسلم به شهادت رسید، هیچ صدای گریه ای از کوفه شنیده نشد. زمانی که خبر شهادت مسلم به امام حسین (ع) رسید، آن حضرت فرمود: «رَحِمَ اللهُ مُسلِماً فَلَقَد صَارَ إِلَی رُوحِ اللهِ وَ رَیحَانِهِ وَ جَنَّتِهِ وَ رِضوَانِهِ، اَمَا اِنَّهُ قَد قَضَی مَا عَلََیهِ وَ بَقِیَ مَا عَلَینَا؛ خدا مسلم را رحمت کند که به سوی رحمت الهی و ریحان بهشت و رضوان خدا شتافت. او مسئولیتی را که بر عهده داشت، به نیکی انجام داد؛ ولی هنوز مسئولیت ما باقی است.»[5]

شب دوّم: «قطعه ای از بهشت»

ورود به کربلا

هر دم به گوشم می رسد آوای زنگ قافله
این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله
چون کاروان وارد شدی در سرزمین نینوا
زینب همی گوید حسین! بر دل فتاده واهمه

روز دوم محرّم، کاروان حسینی وارد کربلا شد. امام (ع) از اسم آن سرزمین پرسید، عرض کردند: «شطّ فرات» است. اسامی دیگری نیز گفتند، تا اینکه آن حضرت فرمود: آیا اسم دیگری غیر از این اسامی دارد؟ جواب دادند: آری، «کربلا» نیز می گویند. حضرت گریه کرد و فرمود: به خدا سوگند! این سرزمین، محل کرب و بلاست، سپس فرمود: مشتی از خاک این زمین را به من بدهید. پس آن را گرفته، و بوئید و سپس از گریبانش مقداری خاک بیرون آورد و فرمود: این همان خاکی است که جبرئیل از جانب خداوند برای جدّم رسول خدا (ص) آورد و گفت: این خاک از موضع تربت حسین (ع) است. آن دو خاک را کنار هم نهاد و فرمود: هر دو یک عطر و بو دارند.

آنگاه فرمود: توقف کنید! سوگند به خدا! در اینجا محلّ خوابیدن شتران ما و جای ریختن خون ماست. سوگند به خدا! در اینجا حرمت ما را می شکنند و کودکان ما را می کشند و در همین جا قبور ما زیارتگاه خواهد شد. جدّم رسول خدا (ص) به همین تربت وعده داده و در آن تخلف نخواهد شد.[6]

در این هنگام زینب (س) گفت: ای برادر! در این وادی احساس عجیبی دارم و اندوه هولناکی بر دل من سایه افکنده است. امام (ع) خواهر را تسلّی داد.[7]

شب سوم: «ستاره شام»

حضرت رقیه (س)

در کتاب «کامل بهائی» آمده است: زنان خاندان نبوّت، در حال اسیری حال مردانی را که در کربلا شهید شده بودند، بر پسران و دختران ایشان پوشیده می داشتند در میان اسرا دخترکی چهارساله بود به نام «رقیه». شبی از خواب بیدار شد و گفت: پدر من حسین کجاست؟ این ساعت، او را در خواب دیدم که سخت پریشان بود. زنان و کودکان جمله در گریه افتادند و صدای زاری از ایشان برخاست. یزید خفته بود. از خواب بیدار شد و از ماجرا سؤال کرد. خبر بردند که ماجرا چنین است. آن لعین در حال (و بی درنگ) گفت بروند سر پدرش را بیاورند و در کنار او نهند، پس آن سر مقدّس را بیاوردند و در کنار آن دختر چهارساله نهادند. پرسید: این چیست؟ گفتند: سر پدر توست. آن دختر بترسید و فریاد برآورد و رنجور شد و در آن چند روز، جان به حق تسلیم کرد.[8] شیخ عباس قمی افزوده  است: آن دختر گفت: «یَا اَبَتَاهُ! مَن ذَا الَّذِی خَضَبَکَ بِدِمَائِکَ؟ یَا اَبَتَاهُ! مَن ذَا الَّذِی قَطَعَ وَرِیدَکَ؟ یَا اَبَتَاهُ! مَن ذَا الَّذِی اَیتَمَنِی عَلَی صِغَرِ سِنِّی؟ یَا اَبَتَاهُ! مَن لِلیَتِیمَةِ حَتَّی تَکبُرَ؛ پدر جان! چه کسی تو را با خونت خضاب کرد؟ ای پدر! چه کسی رگهای گردنت را برید؟ ای پدر! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ پدر جان! این دختر یتیم را چه کسی بزرگ کند؟»

از این سخنان با پدر می گفت، پس لب بر دهان شریف پدر نهاد و سخت گریست تا اینکه از هوش رفت. چون او را حرکت دادند، از دنیا رفته بود.[9]

شهادت رقیه، برای اسرا، مخصوصاً امام سجاد و حضرت زینب' مصیبت بسیار دردناکی بود. بدن رقیه را غسل دادند و در خرابة شام به عنوان گنج ماندگار دفن نمودند.

شب چهارم: «توبه ماندگار»

حرّ بن یزید ریاحی

برخوردهای امام حسین (ع) با حُرّ بن یزید ریاحی و لشکر او سخت بر دل حرّ اثر گذاشت. حضرت دستور داد به تمام لشکر حُرّ و حتی اسبهای آنها آب کافی دهند و فرمود: «این مردم را آب دهید و سیرابشان کنید و دهان اسبانشان را نیز تر نمایید.»[10]

سپس نماز جماعت و اقتدای حُرّ و لشکر او به آن حضرت روح حُر را متحوّل کرد.

سخنرانیهای آن حضرت، مخصوصاً در جواب حُرّ که حضرت را از رفتن به کربلا و کشته شدن ترساند، اثر بسیاری در تحوّل حرّ داشت. حضرت در جواب او فرمود: «أَبِالمَوتِ تَخَوِّفُنِی؟ هَیهَاتَ هَیهَاتَ طَاشَ سَهمُکَ وَ خَابَ ظُنّک؛ آیا مرا از مرگ می ترسانی؟ هیهات هیهات! تیرت به خطا رفت و گمانت واهی بود.» اگر مرا بکشید، دیگر مرگ گریبان شما را نمی گیرد؟ من همان سخن را می گویم که آن مرد از قبیلة اوس با پسر عمّ خود گفت، هنگامی که می خواست رسول خدا (ص) را یاری کند:

سَاَمضِی وَ هَا بِالمَوتِ عَارٌ عَلَی الفَتَی
اِذَا مَا نَوَی حَقّاً وَ جَاهَدَ مُسلِماً
وَ واسَی الرِّجَالَ الصَّالِحِین بِنَفسِهِ
وَ فَارَقَ مَثبُوراً وَ خَالَفَ مُجرِماً
فَاِن عِشتُ لَم اَندَم وَ اِن مِتُّ لَم اُلَم
کَفَی بِذَلِکَ ذُلّاً اَن تَعِیشَ وَ تُرغَماً[11]

«من می روم و مرگ برای جوانمرد ننگ نیست. اگر برای خدا باشد و مخلصانه بکوشد، و با مردان نیکوکار به جان مواسات نماید. چون بمیرد، مردم بر مرگ او اندوه خورند و نابکاران از سر عناد برخیزند. پس اگر زنده ماندم، پشیمان نیستم، و اگر بمیرم، ملامت نشوم. ذلّت تو را بس که زنده باشی و خوار گردی و ناکام بمانی.»

وقتی امام حسین (ع) به کربلا وارد شد، حرّ کاملاً از صحنه ها کنار رفت و تمام هشت روز را به تفکّر پرداخت. او به خوبی امام حسین (ع) را می شناخت و نتیجة یاری و پیوستن به او را نیز می دانست و همین طور سزای جنگیدن با حضرت را نیز متوجّه بود؛ ولی مهم، تصمیم گیری بود. او برای اینکه مطمئن شود کار به کجا می انجامد، از عمر سعد پرسید: آیا با حسین می جنگی؟! او گفت: آری، به خدا سوگند! قتالی که کم ترینش این باشد که سرها و دستها جدا گردد! حرّ گفت: آنچه حسین بیان کرد، برای شما کافی نبود؟! ابن سعد گفت: اگر کار به دست من بود، می پذیرفتم؛ ولی امیر تو، عبیدالله نمی پذیرد.[12]

خوارزمی نقل کرده است: چون امام (ع) فریاد برآورد: «اَمَا مِن مُغِیثٍ یُغِیثُنَا لَوَجهِ اللهِ تَعَالَی اَمَا مِن ذَابٍّ یُذَبُّ عَن حَرَمِ رَسُولِ الله؛[13] آیا فریادرسی وجود دارد که برای خدا به فریاد ما برسد؟ و آیا دفاع کننده ای وجود دارد که از حرم رسول خدا (ص) دفاع کند؟» حرّ استغاثة امام (ع) را شنید. قلبش مضطرب و اشک از چشمانش جاری شد و نزد ابن سعد آمد و پرسش فوق را مطرح کرد.

پس حرّ به یکی از یارانش گفت: «اِنِّی وَ اللهِ اُخَیِّرُ نَفسِی بَینَ الجَنَّةِ وَ النَّارِ فَوَ اللهِ لَا اَختَارُ عَلَی الجَنَّة شَیئاً وَلَو قُطِّعتُ وَ حُرِّقتُ؛[14] به خدا قسم! خود را بین بهشت و جهنّم مخیّر می بینم. به خدا سوگند! هیچ چیز را بر بهشت ترجیح نمی دهم، حتی اگر قطعه قطعه یا سوزانده شوم.»

صبح عاشورا تصمیم قطعی خود را گرفت و به غلامش «مرّة بن قیس» دستور داد که اسبش را آب دهد؛ ولی گوشه چشمش به سوی خیمه حسین (ع) بود. معنای آن این بود که غلام! اسبم را آب می دهی؛ ولی مولایم حسین (ع) و اهل و عیالش تشنه اند.

پرچم سفیدی دست گرفت و با خود این چنین زمزمه کرد: «اللَّهُمَّ اِلَیکَ اَنَبتُ فَتُب عَلَیَّ فَقَد اَرعَبتُ قُلُوب اَولِیَائِکَ وَ اَولَادِ بِنتِ نَبِیِّکَ؛[15] بار الها! به سوی تو بازگشتم. توبه ام را بپذیر که من دلهای دوستان تو و فرزندان دختر پیغمبر تو را لرزاندم.»

آمدم با چشم گریان آمدم
گر گنهکارم پشیمان آمدم
من آن عبد خطاکارم الهی
که شرم از کار خود دارم الهی

خودش را به امام حسین (ع) رساند. به دست و پای حضرت افتاد و گفت: «اَنَا تَائِبٌ اِلَی اللهِ تَعَالَی فَهَل تَرَی لِی مِن تَوبَةٍ؛[16] من اکنون به سوی خدا بازگشته ام، آیا راهی برای توبه دارم؟»

امام (ع) فرمود: آری، خدا توبة تو را می پذیرد، پیاده شو!

حر گفت: من برای تو سواره باشم، به از آن است که پیاده شوم. روی این اسب مدّتی مبارزه می کنم و در پایان کار فرود خواهم آمد.

امام حسین (ع) فرمود: خدا تو را بیامرزد! آنچه را که تصمیم گرفته ای، انجام ده. پس حرّ مقابل لشکر کوفه ایستاد و گفت: ای اهل کوفه! مادرتان در سوگتان بگرید. این بندة صالح خدا را دعوت کردید و تعهّد کردید که در راه تو جان خواهیم باخت؛ ولی اینک شمشیرهای خود را بر روی او کشیده و او را از هر طرف احاطه کرده اید و نمی گذارید که در این زمین پهناور به هر کجا که می خواهد، برود و مانند اسیر در دست شما گرفتار مانده است. او و زنان و دختران او را از نوشیدن آب فرات منع کردید....[17]

پس از آن حرّ به جنگ کوفیان و شامیان رفت و در نهایت همچون سایر شهدای کربلا به فیض شهادت رسید و وقتی امام حسین (ع) کنار بدن نیمه جان او آمد: «فَجَعَلَ یَمسَحُ التُّرَابَ عَن وَجهِهِ وَ یَقُولُ اَنتَ الحُرِّ کَمَا سَمَّتکَ اُمّکَ حُرّاً فِی الدُنِیَا وَ الآخِرَةِ؛[18] با دست خود گرد و غبار از صورت حرّ پاک می کرد و می فرمود: همچنان که مادرت تو را حرّ نامید، واقعاً در دنیا و آخرت آزاد مرد بودی.»؛ اما حرّ نمی دانست که مولای او اباعبدالله (ع) بعد از ساعاتی به تنهایی جان خواهد داد و هیچ کس سر او را به دامن نخواهد گرفت و خون از چهرة او پاک نخواهد کرد.

شب پنجم: «مدافع عمو»

عبدالله بن حسن (ع)

در حالی که سپاه کوفه امام حسین (ع) را محاصره کرده بود، عبدالله بن الحسن که هنوز به حدّ بلوغ نرسیده بود، خود را شتابان به عمو رساند. زینب کبری هرچه تلاش کرد که او را از این عمل باز دارد؛ نتوانست. او می گفت: به خدا قسم! از عمویم هرگز جدا نمی گردم. در این هنگام «بحر بن کعب» ملعون ـ و بعضی گفته اند که «حرملة بن کامل» ملعون ـ با شمشیر به امام حسین (ع) حمله کرد. عبدالله فریاد زد: ای پسر زن بدکاره! می خواهی عمویم را بکشی؟ او شمشیر خود را به طرف آن کودک فرود آورد. عبدالله دست خود را سپر قرار داد و شمشیر، دست او را قطع کرد و آن را به پوست آویزان ساخت. پس عبدالله فریاد می زد: ای مادر![19]

امام (ع) آن کودک را در آغوش کشید و گفت: ای پسر برادر! در این سختی شکیبا باش و از خدای خود چشم نیکی امید دار تا تو را به پدران نیکوکارت ملحق کند!

در این هنگام حرملة ملعون تیری به او زد و در حالی که در دامان امام قرار داشت، به شهادت رسید.[20]

شب ششم: «سرمست شهادت»

حضرت قاسم (ع)

امام حسین (ع) در سه جا قاسم (ع) را محکم به سینه چسباند و سر و صورت او را بوسید:

1. شب عاشورا

در شب عاشورا هنگامی که امام (ع) خبر شهادت تمامی یارانش را داد، قاسم (ع) عرض کرد: «اَنَا فِی مَن یَقتُل؛ آیا من هم فردا در شمار شهیدان خواهم بود؟» امام (ع) فرمود: «الَا یَا بُنَیَّ کَیفَ المَوت عِندَکَ؛ فرزندم! مرگ (و شهادت) نزد تو چگونه است؟» عرض کرد: «اَحلَی مِنَ العَسَلِ؛[21] از عسل شیرین تر است.»

شاه فرمودش که ای پور حسن
ای مرا چون جان شیرین در بدن
چون بود در کامت ای جانا اجل
گفت شهزاده که «احلی من عسل»

در این هنگام امام حسین (ع) سر و صورت قاسم را بوسید و فرمود: «اِی وَ اللهِ فِدَاکَ عَمُّکَ اِنَّکَ لَاَحَدٌ مَن یَقتَلُ مِنَ الرِّجَالِ مَعِی...؛[22] آری، به خدا. عمویت به فدای تو باد! تو نیز یکی از مردان شهید با من خواهی بود....»

2. هنگام میدان رفتن

در روز عاشورا حضرت قاسم (ع) از اباعبد الله الحسین (ع) اجازة میدان خواست. امام حسین (ع) امتناع کرد. قاسم شروع کرد به بوسیدن دست و پای عمو و: «الغلامُ یقَبِّلُ یَدَیهِ وَ رِجلَیهِ حَتَّی اَذِنَ لَهُ؛ قاسم بوسه می زد بر دستان و پاهای امام (ع) تا اجازة میدان رفتن تحصیل کرد.» قاسم (ع) آمادة میدان رفتن شد، «فَخَرَجَ وَ دُمُوعُهُ تَسِیلُ عَلَی خَدَیهِ؛[23] هنگامی که برای جنگیدن خارج شد، اشکهایش بر صورتش می ریخت.» در اینجا نیز امام (ع) قاسم (ع) را در آغوش گرفت و صورت او را بوسید.

3. هنگام شهادت

بعد از نبرد مردانه، عمرو بن سعد ازدی با شمشیر فرق قاسم (ع) را شکافت و او با صورت به زمین افتاد و فریاد زد: عموجان! مرا دریاب.

امام حسین (ع) صفها را شکافت و خود را با سرعت به قاسم (ع) رساند. قاتل قاسم را به درک واصل کرد. هنگامی که گرد و غبار نشست، دیدند امام (ع) بر بالین قاسم (ع) نشسته است، در حالی که  قاسم پاهایش را بر زمین می ساید.

قاسم ای هم نفس اکبر لیلا گل من
این چنین پای مکش روی زمین حاصل من
سینه ات را به روی سینه گذارم ببرم
تن صد پارة تو ای گل زیبا بحرم

اینجا نیز امام حسین (ع) دستها را زیر بغل قاسم (ع) برد و او را محکم به سینه چسباند و صورت او را بوسید و فرمود: «عَزَّ وَ اللهِ عَلَی عَمِّک اَن تَدعُوهُ فَلَا یُجِیبَکَ اَو یُجِیبُکَ فَلَا یُعِینُکَ اَو یُعِینُکَ فَلَا یُغنَی عَنکَ ...؛ به خدا سوگند! بر عمویت خیلی ناگوار است که از او کمک بخواهی؛ ولی نتواند به تو پاسخی دهد و تو ار یاری کند و یا به کمکت بشتابد؛ ولی تو را بی نیاز نکند.»

شب هفتم: «مظلوم کربلا»

حضرت علی اصغر (ع)

حضرت امام حسین (ع) در واپسین لحظات عمر شریف متوجه خیمه شد و فرمود: کودک مرا - که «علی» نام دارد - بیاورید تا با او وداع کنم.

حضرت قنداقة علی اصغر را دست گرفت و مقابل دشمن آمد و فرمود: «اَمَا تَرَونَهُ کَیفَ یَتَلَظّی عَطشاً؛[24] آیا نمی بینید او را که چگونه در اثر تشنگی در حال جان دادن است؟» و فرمود:  یَا قَومِ اِن لَم تَرحَمُونِی فَارحَمُوا هَذَا الصَّغِیر؛ ای جماعت! اگر به من رحم نمی کنید، پس به حال این کودک رحم کنید!»

عمر بن سعد به حرمله دستور داد که جواب حسین را بدهد!

حرمله تیر سه شعبة زهرآلود را به سمت طفل حسین (ع) رها کرد «فَذَبَحُوهُ مِنَ الاُذن إِلَی الاُذُنِ وَ مِنَ الوَرِیدِ إِلَی الوَرِیدِ؛ از گوش تا گوش و از ورید تا ورید را برید.»

حضرت با مشاهدة این حال فرمود: «اللَّهُمَّ احکُم بَینَنَا وَ بَینَ قَومٍ دَعَونَا لِیَنصُرُونَا فَقَتَلُونَا؛[25] خداوندا! داوری کن در میان ما و اینان که ما را دعوت کردند تا به یاریمان بشتابند؛ ولی شمشیرهای خود را به روی ما کشیدند.»

امام حسین (ع) خون گلوی علی اصغر را به آسمان پاشید. حضرت باقر (ع) فرمود: «فَلَم یَسقُط مِن ذَلِکَ الدَّمِ قَطرَةٌ إِلَی الاَرضِ؛[26] از آن خون یک قطره بر روی زمین نیفتاد.»

شب هشتم: «شهید ارباً ارباً»

حضرت علی اکبر (ع)

اولین جوانی که از طایفة بنی هاشم به میدان رفت، علی اکبر (ع) بود. به محض اینکه اجازة میدان رفتن خواست، حضرت اجازه داد؛ اما وقتی لباس رزم بر تن کرد و برای وداع نزد پدر آمد «ثُمَّ نَظَرَ اِلَیهِ نَظَرَ آیسٍ وَ اَرخَی عَینَهُ وَ بَکَی؛[27]سپس نگاهی مأیوسانه به قد و قامت علی اکبر (ع) نمود و چشمانش را به زیر افکند و گریه کرد.»

حضرت خیلی دلش سوخت. رو به آسمان عرض کرد: «اللَّهُمَّ اشهَد عَلَی هَؤُلَاءِ القَومِ فَقَد بَرَزَ اِلَیهِم غَلَامٌ اَشبَهُ النَّاسِ خَلقاً وَ خُلقاً وَ مَنطِقاً بِرَسُولِکَ کُنَّا اِذَا اشتَقنَا اِلَی نَبِیِّکَ نَظَرْنَا اِلَی وَجهِهِ؛[28] خدایا! بر این قوم شاهد باش! به راستی جوانی برای [مبارزه با] ایشان فرستادم که از نظر خلقت (و چهره) و اخلاق و سخن گفتن شبیه ترین مردم به رسول توست. هرگاه ما مشتاق جمال پیامبر تو می شدیم، به چهرة او نگاه می کردیم.»

امام حسین (ع) به لیلا[29] گفت: برای علی اکبر دعا کن! دعای لیلا این بود: خدایا! یوسف را به پدرش و اسماعیل را به مادرش برگرداندی، پس «اَرجَع اِلَیَّ اِبنِی؛ پسرم را به من برگردان.»[30]

امام حسین (ع) به قدری دلش سوخت که در حق عمر سعد نفرین کرد و فرمود: «قَطَعَ اللهُ رَحِمَکَ کَمَا قَطَعْتَ رَحِمِی؛[31] خدا نسلت را قطع کند، چنان که نسل من را قطع کردی.»

علی اکبر (ع) وارد میدان شد. رجزی خواند و به لشکر حمله ور شد و عدّه زیادی از آنان را از پا در آورد. شدّت سوزش گرما و کثرت زخمها باعث شد تا نزد پدر برگردد و عرضه دارد: «یَا اَبَتِ العَطَشُ قَد قَتَلَنِی وَ ثِقلُ الحَدِیدِ قَد اَجهَدَنِی فَهَل اِلَی شَرْبَةٍ مِنَ الْمَاءِ سَبِیلٌ؛[32] ای بابا! تشنگی من را از پا درآورد، و سنگینی آلات جنگی مرا به زحمت انداخته آیا به جرعة آبی می توان دست یافت؟»

حضرت فرمود: «یَا بُنَیَّ هَاتِ لِسَانَکَ؛ ای پسرم! زبان خود را نزدیک آر!» و بعد زبان او را در دهان گرفت و مکید و انگشتری خود را به او داد و فرمود: آن را در دهان بگذار و به سوی دشمن بازگرد.[33]

آنگاه فرمود: برگرد به میدان که به زودی به دست جدّت سیراب می شوی. علی اکبر (ع) برگشت و مردانه جنگید تا اینکه «مُرّة بن مُنقذ عبدی» ملعون با نیزه ای به فرق او زد و حضرت به شدّت زخمی شد. خون جلوی چشم مرکب او را گرفت و به اشتباه به سمت لشکر دشمن رفت. از چهار طرف به علی اکبر (ع) حمله بردند: «فَقَطّعُوهُ بِسُیُوفِهِم اِرباً اِرباً؛[34] پس با شمشیرهایشان بدن او را قطعه قطعه کردند.» اینجا بود که  فریاد کشید: «یَا اَبَتَاهُ عَلَیکَ السَّلَامُ هَذَا جَدِّی یُقرِؤُکَ السَّلَام وَ یَقُولَ لَکَ عَجِّلِ القُدُومَ عَلَینَا؛[35] ای پدر! بر تو درود باد. این جدّم است که به تو سلام می رساند و می فرماید: زودتر به نزد ما بیا.»

حضرت اباعبد الله (ع) خود را به بالین علی اکبر (ع) رساند و زبان حالش این بود:

آن حضرت در کنار نعش بی جان علی اکبر فرمود: «بُنَیَّ لَقَد اِستَرَحتَ مِن هَمِّ الدُّنیَا وَ غَمِّهَا...؛[36] پسرم! تو از محنت و رنج دنیا آسوده شدی ... .

 

«وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلَی خَدِّهِ وَ قَالَ  قَتَلَ اللهُ قَوماً قَتَلُوکَ یَا بُنَیَّ؛[37] صورت بر صورت علی گذاشت و فرمود: پسرم! خدا بکشد آن قومی که تو را کشت.»

بعد از آن فرمود: عَلَی الدُّنِیَا بَعَدَکَ العَفَا؛[38] بعد از تو، خاک بر سر دنیا باد.»

حضرت ابا عبد الله (ع) بدنهای مطهر شهدا را خود به خیمه گاه حمل می کرد؛ ولی نتوانست بدن علی اکبر را خود حمل کند، لذا فریاد برآورد: «یَا فُتیَانَ بَنِی هَاشِمٍ اِحمَلُوا اَخَاکُم فَحَمَلُوهُ حَتَّی وَضَعُوهُ بَینَ یَدَی الفُسطَاطِ؛ ای جوانان بنی هاشم! برادرتان را [به سوی خیمه] حمل کنید. آنها نیز بدن علی را به در خیمه حمل نمودند.»

جوانان بنی هاشم بیایید
علی را بر در خیمه رسانید
خدا داند که من طاقت ندارم
علی را بر درِ خیمه رسانم

شب نهم: «دستهای قلم شده»

ابو الفضل العباس (ع)

بعد از شهادت حضرت علی اکبر (ع)، حضرت عباس (ع) نزد برادر آمد و عرض کرد: «یَا اَخِی هَل مِن رُخصَةٍ؛[39] ای برادر! آیا رخصت [جهاد] به من می دهی.»

امام حسین (ع) دست به گردن عباس انداخت. عاطفة هر دو برادر به اوج رسید. هر دو، مخصوصاً امام حسین (ع) بلند بلند گریه کرد و فرمود: «یَا اَخِی اَنتَ صَاحِبُ لِوَائِی وَ اِذَا مَضِیتَ تَفَرَّقَ عَسکَرِی؛[40] برادرم! تو صاحب پرچم من و علمدارم هستی. هنگامی که شهید شوی، لشکر من متفرّق خواهد شد.»

عباس (ع) خیلی اصرار کرد که اجازة مبارزه بگیرد؛ ولی حضرت قبول نکرد.

سرانجام امام (ع) فرمود: «فَاطلُب لِهَؤُلَاءِ الاَطفَالِ قَلِیلاً مِنَ المَاءِ؛ مقدار کمی آب برای این کودکان بیار.»

عباس (ع) قبول کرد و روانة شطّ فرات شد. چهار هزار نفر نگهبان آب فرات بودند. همه را پراکنده کرد و تعدادی را از پا درآورد. آنگاه کنار آب رفت و مشک را پر کرد. خواست مشتی از آب بنوشد که: «ذَکَرَ عَطَشَ الحُسَین وَ اَهلَ بَیتِهِ؛ به یاد تشنگی حسین (ع) و اهل بیت او افتاد.» با لب تشنه به سوی خیمه گاه روان گشت.

عمر سعد دستور داد که سر راه عباس را به هر قیمتی بگیرند و از هر طرف او را محاصره کنند و نگذارند آب به خیمه ها برساند تا جوانان هاشمی توان نیابند.

«نوفل بن ازرق» دست راست او را قطع کرد. مشک را به دست چپ گرفت، فریاد کشید:

وَ اللهِ اِن قَطَعتُمُ یَمِینِی
اِنِّی اُحَامِی اَبَداً عَن دِینِی

«به خدا قسم! اگر دست راستم را قطع کنید، من از دین خویش پیوسته حمایت می کنم.»

پس از آن نوفل دست چپ حضرت را نیز قطع کرد. مشک را به دندان گرفت.[41]

«فَجَاءَهُ سَهمٌ فَاَصَابَ القِربَةَ وَ اُرِِقَ مَاءَهَا؛[42] ناگاه تیری (به طرف آن شجاع مرد آمد و) به مشک آب اصابت نمود و آب روی زمین ریخت.»

تیر دیگری آمد و به چشم حضرت اصابت کرد. در کتاب «قصّه کربلا» می خوانیم: «بعضی گفته اند: تیر بر چشم حضرت نشست و برخی نوشته اند که عمود آهنین بر فرق مبارکش زدند که از اسب بر زمین افتاد.»[43]

بعضی نوشته اند: «ثُمَّ جَاءَ سَهمٌ آخَر فَاَصَابَ صَدرُهُ فَانقَلَبَ عَن فَرَسِهِ وَ صَاحَ اِلَی اَخِیهِ الحُسَینِ اَدرِکنِی؛[44] سپس تیر دیگری آمد و بر سینة مبارکش جای گرفت! پس از بالای اسب خود بر زمین افتاد و فریاد زد: ای برادر! مرا دریاب.» به راستی بسیار سخت است که انسان بدون دست و با فرق شکافته و سینة تیر خورده، با صورت به زمین بیفتد.

شهادت حضرت عباس (ع) بر ابی عبدالله (ع) سخت تأثیر گذاشت، لذا در روایت آمده است: «لَمَّا قُتِلَ العَبَّاس بالغَ الاِنکسارُ عَلَی وَجهِهِ؛[45] وقتی که عباس به شهادت رسید، شکستگی در چهرة حسین (ع) آشکار شد.» خود آن حضرت نیز در کنار بدن برادر فرمود: «اَلآنَ اِنکَسَرَ ظَهرِی وَ قَلَّت حِیلَتِی؛[46] الآن پشتم شکست و راه چاره ام قلیل و اندک شد.»

شب دهم: «تنها ماندن بابا»

امام حسین (ع)

یکی از سخت ترین مصیبتهای روزگار در روز عاشورا بود و سخت ترین  لحظه، وداع امام حسین (ع) با اهل بیتش رقم خورد.

حضرت نزد خیمه ندا داد: «یَا سَکِینةُ! یَا فَاطِمَةُ! یَا زَینَبُ! یَا اُمَّ کُلثُومٍ! عَلَیکُنَّ مِنِّی السَّلَام!؛ ای سکینه، ای فاطمه، ای زینب، ای امّ کلثوم! خداحافظ (من هم رفتم).»

سکینه فریاد برآورد: ای پدر! آیا تن به مرگ داده ای؟! حضرت فرمود: چگونه چنین نباشد کسی که نه کمک کننده دارد و نه یاوری؟ سکینه گفت: ای پدر! ما را به حرم جدّمان بازگردان! خانمها با شنیدن سخنان امام به گریه و زاری پرداختند. امام (ع) آنها را ساکت کرد و رو به زینب (س) نموده، فرمود: ای خواهر! تو را وصیّت می کنم که صبور باشی.[47]

 

آرام از خیمه ها فاصله گرفت و روانة میدان شد. بعد از اتمام حجّت بر آن قوم بی خرد، به راست و چپ لشکر حمله می کرد و هر بار گروهی از آنان را هلاک می نمود. سرانجام عمر سعد دستور داد که از چهار طرف بر آن حضرت حمله کنند. حضرت با بدنی پر از زخم با آنان می جنگید. آنقدر نیزه و شمشیر به آن حضرت اصابت کرد که بدن مبارکش سخت مجروح شد و دیگر توان جنگیدن نداشت. لحظه ای ایستاد که اندکی استراحت کند، ناگاه سنگی از جانب دشمن بر پیشانی مبارک حضرت اصابت کرد. دامن عربی را بالا زد تا خون از پیشانی پاک کند، در این هنگام تیر سه شعبة زهرآگین آمد و بر سینة حضرت نشست.[48]

دیگر توان ایستادن نداشت. هنگام افتادن به زمین فرمود: «بِسمِ اللهِ وَ بِاللهِ وَ عَلَی مِلَّةِ رَسُولِ اللهِ؛ به نام خدا و با استعانت از خدا و بر دین رسول خدا (ص) (از دنیا می روم).»

شمر بن ذی الجوشن ملعون فریاد زد: وای بر شما! چرا به این مرد [حسین] مهلت می دهید؟ مادرهایتان به عزایتان بنشیند. او را بکشید![49]

زینب کبری (س) متوجه این صحنه شد. از خیمه بیرون دوید و فریاد برآورد: «وَا اَخَاهُ وَا سَیِّدَاهُ وَا اَهلَ بَیتَاهُ»[50] ناگاه دید شمر روی سینة مبارک حسین (ع) نشسته است. رو به عمر سعد کرد و فرمود: «اَیَقتُلُ اَبُو عبَدِالله وَ اَنتَ تَنظُرُ؛ ابا عبدالله را می کشند و تو او را نظاره می کنی؟!» آن ملعون اشکش جاری شد؛ ولی جواب زینب (س) را نداد.

حضرت زینب (س) رو به لشکر، فرمود: «اَمَا فِیکُم مُسلِمٌ؛ (وای بر شما!) مگر میان شما یک نفر مسلمان نیست؟» احدی جواب او را نداد. آنگاه همگی بر آن حضرت حمله ور شدند. هر کدام با آلات جنگی یا سنگ بر بدن حضرت می زدند. سرانجام شمر ملعون با قساوت و بی رحمی تمام، سر مبارک حضرت را از قفا جدا کرد.[51]

______________________________________________________

[1]. حیاة الامام الحسین(ع)، باقر شریف القرشی، دار الکتب العلمیة، قم، چاپ اول، بی‌تا، ج‏2، ص‏388.

[2]. نفس المهموم، شیخ عباس قمی، انتشارات بصیرتی، قم، چاپ اول، 1374ش، ص‏109؛ قصّه کربلا، نظری منفرد، انتشارات سرور، قم، چاپ دوازدهم، 1383ش، ص‏131.

[3]. حیاة الامام الحسین(ع)، ج‏2، ص‏408؛ قصّه کربلا، ص142.

[4]. اعلام الوری بأعلام الهدی، فضل بن حسن طبرسی، انتشارات اسلامیه، تهران، 1390ق، ص‏226.

[5]. قصّه کربلا، ص‏180؛ اللهوف، سید بن طاوس، انتشارات داوری، قم، چاپ اول، 1380ش، ص‏31.

[6]. الامام الحسین و اصحابه، فضل‏علی قزوینی، باقری، قم، چاپ اول، بی‌تا، ص‏198.

[7]. قصّه کربلا، ص‏213.

[8]. کامل بهائی، عماد الدین طبری، قم، مکتبة المصطفوی، چاپ اول، بی‌تا، ج‏2، ص‏179.

[9]. نفس المهموم، شیخ عباس قمی، انتشارات اسلامیه، تهران، چاپ اول، ص‏456.

[10]. ارشاد، شیخ مفید، کنگره شیخ مفید، قم، چاپ اول، 1413ق، ج‏2، ص‏79.

[11]. کامل ابن اثیر، دار صادر، بیروت، چاپ اول، 1385ق، ج‏4، ص‏48.

[12]. اعلام الوری، ص‏238؛ قصّه کربلا، ص‏275.

[13]. مقتل الحسین، خوارزمی، ج‏2، ص‏9.

[14]. ارشاد، ج‏2، ص‏99.

[15]. همان، صص 80 ـ 83.

[16]. اللهوف علی قتلی الطفوف، علی بن موسی بن طاووس، دار الاسوه، قم، چاپ اوّل، 1375، ص‏103.

[17]. اعلام الوری، ص‏238، قصّه کربلا، ص‏276.

[18]. اللهوف، ص‏104.

[19]. همان، ص‏51.

[20]. همان.

[21]. هدایة الکبری، حسین بن حمدان خصیبی، نشر البلاغ، بیروت، چاپ اول، 1419ق، ص‏204.

[22]. همان.

[23]. بحار الانوار، محمدباقر مجلسی، مؤسسة الوفاء، بیروت، چاپ چهارم، ج‏45، ص‏34.

[24]. تذکرة الخواص، سبط بن جوزی، مؤسسه آل البیتE، بیروت، چاپ اول، 1418ق، ص‏143.

[25]. همان، ص‏143.

[26]. بحار الانوار، ج‏45، ص‏46.

[27]. اللهوف، ص‏112.

[28]. بحار الانوار، ج‏45، ص‏43.

[29]. بنا به نقلی که می‏گوید مادر علی‏اکبر، امّ لیلا در کربلا بوده است.

[30]. بحار الانوار، ج‏45، ص‏42.

[31]. قصّه کربلا، ص‏331.

[32]. اللهوف، ص‏113؛ مقتل خوارزمی، ج‏2، ص‏31.

[33]. اللهوف، ص‏113.

[34]. عوالم العلوم و المعارف، بحرانی اصفهانی، مؤسسه امام مهدی(ع)، قم، چاپ اول، 1413ق، ج‏17، ص‏286؛ ارشاد مفید، ج‏2، ص‏106.

[35]. اللهوف، ص‏113.

[36]. ذریعة النجاة، گرمارودی، انتشارات بنی‌هاشمی، تبریز، چاپ اول، بی‌تا، ص‏128.

[37]. اعلام الوری، ج‏1، ص‏464؛ اللهوف، ص‏114.

[38]. بحار الانوار، ج‏45، ص‏44؛ ارشاد مفید، ج‏2، ص‏106.

[39]. بحار الانوار، ج‏45، ص‏41.

[40]. قصّه کربلا، ص‏348؛ بحار الانوار، ج‏45، ص‏41.

[41]. بحار الانوار، ج‏45، ص‏40.

[42]. همان، ج‏45، ص‏41.

[43]. قصّه کربلا، ص350.

[44]. بحار الانوار، ج‏45، ص‏42.

[45]. ذریعة النجاة، ص‏125.

[46]. بحار الانوار، ج‏45، ص‏42.

[47]. نفس المهموم، ص‏346.

[48]. مقتل خوارزمی، ج‏2، ص‏34.

[49]. ارشاد مفید، ج‏2، ص‏112.

[50]. بحار الانوار، ج‏45، ص‏53.

[51]. همان، ص‏55.

برچسب‌ها: 

افزودن دیدگاه

لطفا پاسخ سوال را بنویسید.