ستایشها و نکوهشهای نفس

علی مختاری

ستایشها و نکوهشهای نفس

آیات و روایات[1] مربوط به نفس به دو دسته تقسیم می شوند:

الف. آیات و روایاتی که نفس را گوهر گرانبها، شریف و ملکوتی می دانند که از عالَم ربوبی آمده و منشأ همة فضائل است؛ مانند: ]وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَليلاً[؛[2] «[ای پیامبر!] از تو دربارة حقیقت روح می پرسند، در پاسخ بگو: روح از (عالم) امرِ پروردگار من است و آنچه از علم به شما داده اند اندکی بیش نیست.»

روح در این آیه، موجودی از عالم امر [تجرّد] که بالاتر از عالم ماده است، دانسته شده است.

امام علی (ع) می فرماید: «إِنَّ النَّفْسَ لَجَوْهَرةٌ ثَمِينَةٌ مَنْ صَانَهَا رَفَعَهَا وَ مَنْ ابْتَذَلَهَا وَضَعَهَا؛[3] نفس، گوهری گرانبها است. هر که آن را صیانت کند او را به مقام عالی خواهد رسانید و هر که آن را رها کند او را پست خواهد کرد.»

و نیز می فرماید: «مَنْ عَرَف نَفْسَهُ لَمْ یُهِینُهَا بِالْفَانِیَّاتِ؛[4] هر که قدر نفس خویش را بداند، نفس را با لذّتها یا کارهای فانی و زودگذر، سست و پست نمی کند.»

ب. آیات و روایاتی که نفس را شریر، دشمن و بد می دانند که باید با آن جنگید؛ مانند: ]وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى [؛[5] «اما آنکه از مقام پروردگارش بترسد و نفس را از خواسته هایش باز دارد، بهشت جایگاه او خواهد بود.»

حضرت یوسف (ع) از نفس اماره به درگاه خدا گلایه می کند: ]وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسي  إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحيمٌ[؛[6] «بری نمی دارم نفسم را به درستی که هر آینه نفس امر کننده است به بدی مگر اینکه رحم کند پروردگارم بدرستی که هر آینه رحم کننده است پروردگارم.»

امام علی (ع) می فرماید: «نَفْسَكَ أقْرَبُ أعْدَائِكَ إِلَيْكَ؛[7] نفس تو نزدیک ترین دشمن تو به توست.»

آن حضرت در جای دیگری می فرماید: «لَا عَدُوَّ أعْدَی عَلَی الْمَرْءِ مِنْ نَفْسِهِ؛[8] هیچ دشمنی، دشمن تر از نفس انسان نیست.»

نیز می فرماید: «نَفْسَكَ عَدُوٌّ مُحَارِبٌ وَ ضِدٌّ مُوَاثِبٌ إِنْ غَفَلْتَ عَنْهَا قَتَلْتَكَ؛[9] نفس تو دشمن در حال جنگ است و مخالفی غافل گیر کننده است. اگر از آن غفلت کنی تو را کشته است.»

بین این دو دسته آیات و روایات، تعارض و تزاحم وجود ندارد و این گونه هم نیست که انسان دارای چند «نفس» باشد؛  بلکه نفس انسان ابعاد و حالتهای گوناگونی دارد. نفس در مرتبة عالی، یک انسان است که روحش نفخة الهی و از عالم ملکوت است و باید در رشد و پرورش و تقویتش کوشید. چنین نفسی استعداد شرافت و کرامت و فضیلت دارد. و با تقویتش می تواند اشرف مخلوقات گردد. ستایشهای «نفس» مربوط به این جنبة انسان است.

و نکوهشها به جنبة حیوانی نفس برمی گردد. نفسِ حیوانی، خواسته های حیوانی بی حدّ و مرز دارد و می تواند بر عقل پیروز شود. نفس اگر رها شود،  دشمن انسان می گردد و باید مهار شود.

آن دسته از آیات قرآن که ستایش گر نفس هستند، نفسهای خودساخته و وارستة انسانی را می ستایند که در پی کسب خصلتهای معنوی و ملکوتی اند. آن دسته از آیات قرآن که نفس را سرزنش می کنند، نفس حیوانی را مذمت می کنند که افق نگاهش محدود به دنیای زودگذر، پست و فانی است.

شماری از آیات که انسان را می ستایند، عبارت اند از:

1. سورة بقره، آیه 30 و سورة انعام آیه 165؛ «انسان خلیفة الله و مسجود ملک است.»

2. سوره احزاب، آیه 72 و سوره دهر، آیه 2 و 3؛ «انسان امانتدار خداوند، سمیع و بصیر و آزاد است.»

3. سوره إسراء، آیه 70 و سوره شمس، آیه 8 و 9؛ «انسان دارای کرامت و شرافت و فضیلت الهام درونی است.»

4.  سوره بقره، آیه 29 و سوره جاثیه، آیه 13؛ «نعمتها برای انسان و در تسخیر او است.»

روشن است فضیلتهای مطرح شده در این دسته آیات، برازندة افرادی نیست که در قرآن مذمت شده و از جانوران و یا جمادات، پست تر شمرده شده اند.

و شماری از آیات که به نکوهش انسان پرداخته اند، عبارت اند از:

1. سوره حج، آیه 66: ]وَ هُوَ الَّذي أَحْياكُمْ ثُمَّ يُميتُكُمْ ثُمَّ يُحْييكُمْ إِنَّ الْإِنْسانَ لَكَفُورٌ[؛ «و او کسی است که احیا می کند شما را سپس می میراند و سپس زنده می کند به درستی که انسان بسیار ناسپاس است.»

2. سورة علق، آیه 6 ـ 7: ]كَلاَّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى  * أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى[؛ «نه به درستی که انسان طغیان می کند آن گاه که خود را بی نیاز می بیند.»

3. سورة إسراء، آیه 11: ]وَ كانَ الْإِنْسانُ عَجُولاً[؛ «او شتاب کننده است.»

4. سورة إسراء، آیه 100: ]وَ كانَ الْإِنْسانُ قَتُوراً[؛ «و انسان بخیل می باشد.»

5. سورة کهف، آیه 54: ]وَ كانَ الْإِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْ ءٍ جَدَلاً[؛ «انسان مجادله گرترین آفریده است.»

6. سورة  معارج، آیه 19 ـ 21: ]إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً * إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً * وَ إِذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً[؛ «انسان حریص آفریده شده است؛ اگر بدی به او رسد جزع کننده است و اگر نعمت به او رسد بُخل کننده است.»

شهید مطهری) می نویسد: «خودشناسی به معنای این است که انسان مقام واقعی خویش را در عالَم وجود درک کند؛ بداند که خاکیِ محض نیست، پرتوی از روح الهی در او هست؛ بداند که در معرفت می تواند بر فرشتگان پیشی بگیرد؛ بداند که او آزاد و مختار و مسئول خویشتن و مسئول افراد دیگر و مسئول آباد کردن جهان و بهتر کردن جهان است.»[10]

خودِ اصلی و خودِ طفیلی

ارزش انسان،  به خودِ انسانی او است، نه خود حیوانی. خودِ حیوانی ـ که خواسته هایش را گاهی هوای نفس می نامیم ـ  خودِ طفیلی و ابزار روح است. انسان، موجودی جاندار است و مثل سایر حیوانات به خوراک، پوشاک، مسکن، نیازهای جنسی و لوازم و نیازهای یک حیوان نیاز دارد؛ ولی این نیازها جنبة مقدمی دارد، نه غایی. آدمی، نیامده است تا حیوان باشد؛ بلکه آمده است تا از زندگی حیوانی خویش برای تکمیل زندگانی انسانی و ابدی استفاده کند. بنابراین، انسان باید خواسته های حیوانی خود را طبق موازین شرع،  تعدیل و تنظیم کند؛ تا آنها وسیله ای برای تحصیل ارزشها باشد.

زندگی اصلی، حیات طیّبه انسانی است که جاودانه و ابدی است: ]وَ ابْتَغِ فيما آتاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصيبَكَ مِنَ الدُّنْيا وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدينَ[؛[11] «و با آنچه خدایت داده است، سرای آخرت را بجوی و سهم خود را از دنیا فراموش مکن، و همچنان که خدا به تو نیکی کرده، نیکی کن و در زمین فساد مجوی که خدا فسادگران را دوست نمی دارد.»

حضرت علی (ع) می فرماید: «وَ لَبِئْسَ الْمَتْجَرُ أَنْ تَرَى الدُّنْيَا لِنَفْسِكَ ثَمَناً وَ مِمَّا لَكَ عِنْدَ اللَّهِ عِوَضا؛[12] چه بد تجارتی است که دنیا را ارزش نفس خود ببینی و عوض آن مقاماتی بدانی که برایت نزد خداوند منظور است.»

آن حضرت در جای دیگری می فرماید: «مَنْ كَرُمَتْ نَفْسُهُ صَغُرَتْ الدُّنيَا فِي عَيْنِهِ؛[13] هر که شخصیت خویش را گرامی بدارد، تمامی دنیا در چشمش کوچک می گردد.»

و نیز می فرماید: «إِنْ عَقَلْتَ أمْرَكَ أوْ أصَبْتَ مَعْرِفَةِ نَفْسِكَ فَأعْرِضْ عَنِ الدُّنيَا وَ أزْهَد فِيهَا فَإِنَّهَا دَارُ الْأشْقِيَاءِ وَ لَيْسَتْ بِدَارِ السُّعَدَاءِ؛[14] اگر دربارة وضع خودت اندیشه کرده ای و درست خودشناسی کرده ای، پس از دنیا روی بگردان و بی میل شو؛ زیرا خانة بدبختان است،  نه جایگاه خوشبختان.»

زندگی حیوانی، مقدمه و طفیلی است،  نه هدف و اصیل و ابدی. اگر فردی به جنبة حیوانی خود اصالت داد و تنها برای تأمین خواسته ها و تمایلات حیوانی خود تلاش کرد و هدف خویش را لذّت جویی از دنیا قرار داد و بس، گمراه شده و جایگاه شخصیتی خود را نشناخته است؛ زیرا روح ملکوتی را از فرماندهی انداخته و در چنگال هوس اسیر کرده است.

خداوند در قرآن می فرماید: ]وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمينَ[؛[15] «و چه کسی گمراه تر از شخصی است که هدایت الهی را رها کرده و از هوای نفس پیروی می کند خداوند ستمکاران را هدایت نخواهد کرد.»

کشمکش نفس

مولوی کشمکش نفس را در داستان «مجنون و شتر» به این صورت بیان می کند: مجنون برای دیدار لیلی، سوار شتر شد و به سفر رفت. مجنون برای اینکه بتواند شتر را تند براند، کرّة شتر را در طویله گذاشت و سوار شتر شد و حرکت کرد. مجنون، دلدادة لیلی بود ولی تمام حواس شتر دنبال بچه اش بود، کرة شتر در اندیشة  مبدأ بود و لیلی در اندیشة مقصد. هرگاه مجنون در دنیای خیال خویش با معشوق بود، مهار شتر را رها می کرد و شتر به طرف منزل مجنون برمی گشت. مجنون هر گاه به خود می آمد، شتر را برمی گرداند و می راند، ولی تا از خود بی خود می شد، شتر به سوی کرة شتر برمی گشت. چندبار این رفت و برگشت تکرار شد.

همچو مجنون در تنازع با شتر

گه شتر چربید و گه مجنون حُر

میل مجنون پس سوی لیلی روان

میل ناقه از پی طفلش دوان

گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم

ما دو ضد بس همره نالایقیم...

مولوی، رفت و برگشت شتر را رفت و برگشت بدن و روح به سوی دنیا و آخرت می شمارد:

جان گشاده سوی بالا بالها

تن زده  اندر زمین چنگالها

میل جان اندر ترقّی و شرف

میل تن در کسب اسباب و علف[16]

نمونه های از مصاف خودِ ملکوتی و خودِ حیوانی

در ادامه به دو مورد از مواردی که نفس ملکوتی با نفس حیوانی در مقابل هم قرار می گیرند، اشاره می شود:

1. حضرت یوسف (ع) و زلیخا

به هنگام اوج سلطنت ظاهری حضرت یوسف (ع)، زلیخا، بیوه، پیره زن کور و فقیر شده بود به جهت فقر و کوری بر سر راه می نشست و گدایی می کرد. به او پیشنهادهایی از طرف مردم می شد مثلاً یکی می گفت: حال و روزت را به عرض پادشاه برسان، کمکت می کند، دیگری می گفت: نه تو یوسف را آزاری دادی، زندان افکندی و... ممکن است مجازاتت کند. و...

روزی بر سر راه یوسف، بر سکوی بلندی نشست و تا احساس کرد موکب یوسف (ع) به نزدیکی او می رسد با صدای بلند چنین خواند: «سُبْحَانَ مَنْ جَعَلَ الْمُلوُکَ عَبِیداً بِمَعْصِیتهم وَ العَبیدَ مُلُوکاً بِطاعَتِهِمْ» منزه است خدایی که پادشاهان را به سبب نافرمانی، بنده می کند و بردگان را بر اثر طاعت، پادشاه می گرداند.»

یوسف پرسید: کیستی؟ پاسخ داد: همانم که از جان به تو خدمت می کردم و آنی از یادت غافل نبودم و... اکنون کیفر هواپرستی خود را چشیدم و آثارش را دیدم، روزی اولین فرد مصر بودم، اینک خوارترین افرادم و این نتیجه پیروی از خودِحیوانی است... یوسف با بزرگواری پرسید: آیا چیزی از محبت نسبت به من در دلت مانده است؟

پاسخ داد: آری، به خدای ابراهیم (ع) قسم یک مرتبه نگاه به سیمایت برایم بیش از یک دنیا طلا ارزش دارد.

حضرت گذشت ولی یکی از معاونانش را برای بررسی اوضاع زلیخا فرستاد و گفت: بپرس اگر شوهر داری، از ثروت بی نیازت می کنم، و اگر نداری با تو ازدواج می کنم.

ابتدا زلیخا گفت: پادشاه هم مرا مسخره می کند: در جوانی از من دور شد آیا در کوری و پیری و...

حضرت یوسف (ع) مقدمات ازدواج را فراهم ساخت و شب عروسی هم به نماز ایستاد و از خداوند تعالی خواست جوانی و شادابی را به زلیخا باز گرداند.

ناگاه چشمانش شفا یافت و دوشیزه ای جوان گشت!

در روایتی از حضرت امام صادق (ع) آمده است: یوسف پرسید: چه چیز تو را به این عشق مبتلا کرد؟ گفت: زیبایی شما. یوسف گفت: پس چه خواهی کرد اگر پیامبر آخر الزمان را ببینی؟! او از من زیباتر و خوش خوتر و با سخاوت تر است، نامش محمد (ص) است. زلیخا گفت: راست می گویی!

پرسید: تو که او را ندیده ای، چگونه تصدیق می کنی؟ گفت: تا نام محمد (ص) را بردی محبتش در قلبم افتاد.

خداوند به یوسف (ع) وحی کرد: زلیخا راست می گوید، ما نیز او را به جهت علاقه و محبتی که به پیغمبر ما محمد (ص) دارد دوست می داریم و خداوند به یوسف امر کرد با زلیخا ازدواج کند.

حضرت یوسف (ع) هم هنگامی که مالک خزائن زمین شده بود با گرسنگی به سر می برد و نان جو می خورد... می گفت: می ترسم سیر شوم و گرسنگان را از یاد ببرم.[17]

2. وزیر شجاع

یکی از پادشاهان علاقه و ارتباط زیادی به زنان داشت، بیش تر اوقاتش در حرم سرا سپری می شد، سردار رشیدش که منصب وزارت را هم داشت، همواره او را نصیحت می کرد تا از اسارت حرم سرا نجات یابد و به خودِ ملکوتی خویش و امور مملکتی بیش تر رسیدگی نماید.

بالاخره شاه نصیحت سردار شجاع را عمل کرد و چند روزی از برخی زنان کناره گرفت، یکی از کنیزگان زیرک، سبب را از شاه پرسید و با اصرار فهمید که تحت تأثیر موعظه سردار شجاع قرار گرفته است.

کنیزک پیشنهاد کرد: ممکن است مرا به او ببخشی تا مشاهده کنی، با او چه می کنم؛ سلطان کنیز را به سردار بخشید، وقتی به خانة او رفت بسیار مورد توجه او قرار گرفت، زیرا هم خیلی زیبا بود هم خیلی زیرک و زرنگ و فریبا، پس از آن که دل وزیر را در کمند عشق خود سیر کرد، هر چه سردار می خواست نزدیکی شود، راه نمی داد و شرط و شروط می گذاشت یک بار گفت: ممکن نیست مگر این که یک بار سوارت شوم...

سردار که در مصاف هوس بشریّت زمین خورده بود، پذیرفت، کنیز قبلاً زین و لجام و پالان و... آماده کرده بود و با شاه هماهنگی کرده بود که با فلان علامت بیاید و منظره را تماشا کند.

بالاخره در داخل منزل، سوارش شد و ناگاه شاه طبق قرار قبلی، ناظر ماجرا شد به وزیرش گفت: سردار شجاع این چه گرفتاری است که مبتلا شده ای؟ شما که مرا از مجالست با نسوان باز می داشتی؟!

گفت: قربان! می خواستم حضرت عالی به چنین بلیّه ای مبتلا نشوید و سوارتان نشوند...[18]

فرشته خوی شود آدمی به کم خوردن
اگر خورد چو بهایم بیوفتد چو جماد
مراد هم که بر آری مطیع ام تو گشت
خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد
______________________________________

[1]. در کتاب «تصنیف غرر الحکم و درر الکلم از عبدالواحد تمیمی آمدی» صدها حدیث درباره «نفس» از امام علی% نقل شده است.

[2]. إسراء / 85..

[3]. تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، عبدالواحد تمیمی آمدی، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1366 ش، ص 23، ح4616.

[4]. تصنف غرر الحکم، ص 233، ح 4652.

[5]. نازعات / 40 و 41.

[6]. یوسف / 53.

[7]. تصنیف غرر الحکم، ص 234، ح 4684.

[8]. تصنیف غرر الحکم، ص 234، ح 4685.

[9]. همان، ح 4686.

[10]. انسان در قرآن، مرتضی مطهری، نشر صدرا، تهران ص29.

[11]. قصص / 77.

[12]. نهج البلاغه، سید رضی، تصحیح: صبحی صالح، انتشارات هجرت، قم، 1414 ق، خطبه 32.

[13]. تصنیف غرر الحکم، ص 231، ح 4613.

[14]. همان، ص 232، ح 4647.

[15]. قصص / 50.

[16]. ر.ک: مجموعه آثار، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، تهران ج23، ص 44.

[17]. بحار الانوار، محمد باقر مجلسی، دار الکتب الاسلامیه، تهران، ج12، ص282.

[18]. کشکول، یوسف بن احمر بحرانی، مکتبة الهلال، بیروت، 1988 م، ص 150.

افزودن دیدگاه

لطفا پاسخ سوال را بنویسید.