سه شیوة تربیتی استاد

آیت الله بهاء الدینی)  سه شیوة تربیتی نسبت به طلاب و شاگردان خویش داشت:

الف. اسوه بودن در رفتار: راه رفتن، تدریس، نگاه، احترام، رفت و آمد در کوچه و بازار، نشست و برخاست و همة کارهای ایشان درس عملی برای اخلاق و سازندگی افراد بود.[1]

امروزه نیز برخی بزرگان(مثل حضرت آیت الله امینی(، همین شیوه را سازنده تر و یا تنها راه می دانند.[2]

نقل نمونه های رفتاری آیت الله بهاء الدینی، خود مقالة گسترده ای را می طلبد.

ب. تبلیغ زبانی: ایشان همواره در ضمن درسهای تفسیر، نهج البلاغه، احادیث، ادعیه و درس اخلاق به تبلیغ زبانی و تذکرات می پرداخت.

ج. نظارت بر حالات معنوی و رفتار شاگردان: این شیوة اخیر کار هر کسی نیست و از شخصیتهایی مثل مرحوم قاضی)  زیاد نقل شده است. از مرحوم آیت الله بهجت، بارها شنیده و دیده بودیم که پیش از تدریس فقه یا اصول، نکاتی اخلاقی بیان می کرد و آن جملات، گرچه در ظاهر کلی و عمومی بود؛ ولی نظر به بعضی مخاطبان داشت.[3]

از این دست، از آیت الله بهاء الدینی موارد زیادی نقل شده است که به نمونه هایی اشاره می شود:

1. دروغ یا توریه؟

یکی از فضلا که امام جمعة یکی از شهرستانهاست، می گوید: قبلاً من عهد بسته بودم که یک اربعین، خود را از غیر خدا پاک و تصفیه سازم. برای موفقیت در این امر، تصمیم گرفتم از روز بعد درِ خانه را به روی دوستی باز نکنم و نیز به خانة کسی نروم؛ زیرا معاشرت با دوستان را به دلیل ارتکاب غیبت یا تهمت، مُخلّ می دیدیم.

عیال و فرزندان خود را توجه دادم که هر کس سراغ مرا گرفت، بگویید: بابا به سفر رفته و پیش خودم، خیال توریه می کردم تا دروغ نگفته باشم، مثلاً سفر معنوی.

اتفاقاً در همان شب یکی از دوستان به درِ خانة ما آمد و گفت: فردا صبح حضرت آقای بهاء الدینی برای صبحانه به منزل ما تشریف می آورند، تو هم بیا. من آن را به فال نیک گرفتم و خوشحال شدم که می توانم اوّلین ساعات اربعین خود را با تشرّف به حضور یکی از اولیای خدا آغاز کنم.

فردا صبح که به خانة آن دوست رفتم، پس از سلام و احوالپرسی، آقا رو به من کردند و گفتند: «کُلُّ مَولُودٍ یُولَدُ عَلَی الفِطرَة؛ هر مولودی(کودکی) بر فطرت پاک (و خداجوی) خود متولد می شود.»؛ ولی این والدین هستند که آنان را منحرف می سازند و آنها را دروغگو می کنند. مثلاً آقای ... [نام مرا آوردند] به بچه هایش می گوید: هر کس درِ خانه را زد، بگویید: بابا رفت مسافرت. نگویید بابا رفت مسافرت، که این دروغ می شود. باباجان! بچه ها توریه را تشخیص نمی دهند و [آن را] با دروغ تفاوت نمی گذارند. این گونه برداشتها، بچه ها را دروغگو تربیت می کند.

این گفتة آقا، در حالی بود که تمام جریان اربعین و سفارش من به فرزندانم را فقط خود می دانستم.[4]

2. پرهیز از خودخواهی

یکی از شاگردان آقا برای اینجانب بیان کرد: همزمان با دهة اول انقلاب، آیت الله حسن زاده شرح اشارات را تدریس می کرد و ما در کلاس درس ایشان شرکت می کردیم، روزی یکی از شاگردان آقا، تقاضا کرد در مباحثة دو نفری ما مشارکت کنید. بنده موافقت کردم و هم مباحثه ام مخالفت کرد، بر سر همین موضوع بین ما بحثی رخ داد، او می گفت: آمدن این شخصِ ثالث، مانع تکامل ماست و... ؛بالأخره تندی و قهر کردیم. شب برای نماز مغرب به حسینیة آقای بهاء الدینی آمدم. بعضاً ایشان زودتر می آمد و بر سر جانماز می نشست، ناگاه رو برگرداند و خطاب به من فرمود: این خودخواهیهای شماست که مانع تکامل شما می شود، انانیّتهاست که مانع است ... و تقریباً برخی سخنانی را که بین ما ردّ و بدل شده بود، مطرح و تخطئه کرد.[5]

3. نماز بی توجه

یکی از خطبای مشهور می گوید: شبی برای نماز جماعت به حسینیة آقای بهاء الدینی رفته بودم. نماز مغرب را در حالی که در افکار و خواطر خود غرق بودم، به ایشان اقتدا کردم و کم ترین توجهی به نماز نداشتم. به محض اینکه آقا سلام نماز مغرب را دادند، رو به من برگرداندند و خطاب کردند: آقا! اینها نماز نیست که ما اقامه می کنیم.[6]

4. سفارش امام رضا(ع)

فردی می گوید: به این فکر افتادم که به یکی از شاگردان آیت الله بهاء الدینی بگویم که سفارش ما را به آقای بهاء الدینی بکند تا آقا ما را بیش تر مورد عنایت معنوی قرار دهد ... تا اینکه دیدم، روزی آقا نزدیک غروب، به طرف مزار علی بن جعفر' در حرکت است، سریع چای برداشتم و در پی آقا رفتم. دیدم بر لب جوی آبی، رو به شرق نشسته اند. من هم به احترامشان، رو به رو نشستم. ایشان فرمودند: بیا اینجا بنشین! پشت به حضرت رضا(ع) نکن! اطاعت کردم. ایشان غالباً در حال تفکّر بودند. ناگهان رو به من کرد و فرمود: فلانی! سفارش زید و عمرو برای ما فایده ای ندارد، شما باید کاری کنی که حضرت رضا(ع) سفارشت را بکند، و من راه سفارش حضرت(ع) را به تو می گویم: و آن هم اوّلش این است که دست از زرنگی برداری، اگر دست از زرنگ بازی برداشتی، حضرت رضا(ع) می گوید: شیخ را داشته باش!

این قضیه در وقتی بود که هنوز به آن شاگرد ایشان چیزی نگفته بودم و فقط نیّت آن را داشتم.[7]

5. نیکی به بدها

یکی از نزدیکان معظم له می گوید: نشنیدیم از کسی بدگویی و مذمّت کند، حتی بالاشاره و بالکنایه. آقا به تمام افراد نظر رحمت دارند، از افراد تعریف بجا می کنند؛ ولی مطلقاً در برنامه اش بدگویی نیست.

ایشان می گفتند: از ما تعهد گرفته اند که به بدها هم نیکی کنیم، یکی از آقایان می گفت: روزی من خدمت ایشان رفتم و مسئله ای مطرح شد و در بحثی که پیش آمد، من عصبانی شدم و به ایشان پرخاش کردم، حتی خودم گفتم که ایشان عادل نیست و نماز عشا را هم فُرادا خواندم. هنگام رفتن، ایشان فرمودند: کفشهای آقا را بیاورید و هوای ایشان را داشته باشید.

6. برخورد با متانت

ایشان در برخوردها و بحثها، کاملاً متانت خود را حفظ می کرد؛ یکی از نزدیکانشان می گوید: روزی کسی در حضور ایشان به منزل ما وارد شد و دربارة روحانیت به سخن پرداخت و گفت: این روحانیون هم مثل ما برای خود شغلی درست کرده اند. آقا در پاسخ ایشان با متانت تمام گفتند: شما معنای روحانی و روحانیت را نمی دانید.[8]

7. اهمیت طهارت

در نزدیکی خانة ایشان مسجدی است که روزی آنجا مجلس فاتحه ای برپا بود. آقا وارد شد و کنار یک نفر نشست. همین که نشست، به آن شخص فرمود: پاشو برو اوّل غسل کن، بعد بیا اینجا! آن مرد هم خیلی زود بیرون رفت.[9]

8. توحید در استعانت

روزی شخصی به نام «شیخ محمد» به آقا گفت: ما قبلاً آدمهای خوبی بودیم و حالا کمی ضعیف شده ایم. فرمود: فلانی! آن موقع هم دین نداشتی، الآن هم نداری! پرسید: چطور؟ فرمود: شما چند مرتبه برای گرفتن پول به خانة آقایان رفته ای؟ گفت: می روم حق خودم را می گیرم. فرمود: من نگفتم حق دیگری را می گیری. بعد فرمود: این کار با ]إِیَّاکَ نَعبُدُ وَ إِیَّاکَ نَستَعِین[ نمی سازد.[10]

9. بهترین نصیحت

در سال 1360 ش شخصی که در یکی از شهرها عنوانی داشت، خدمت آقا رسید، پس از نماز در حضور برخی مأمورین که در اطراف آقا حلقه زده بودند ـ پس از احوالپرسی ـ گفت: آقا! نصیحتی بفرمایید.

این پیر ژرف اندیش و بصیر به او نگاهی کرد و فرمود: سعی کنید در زندگی مشرک نباشید! اگر توانستید به این مرحله برسید، همة کارهای شما اصلاح می شود. این بهترین نصیحتی است که می توانم بکنم.

او ادامه داد و گفت: آقا ما را دعا کنید! ایشان فرمودند: آدم شو تا دعا در حق تو تأثیر کند؛ و گرنه دعا بدون ایجاد قابلیّت فایده ای ندارد.

آن شخص برای سوّمین بار گفت: امسال مکه بودم و برای حضرت عالی طواف کردم. باز آقا فرمود: إن شاء الله سعی کن آدم شوی، تا طواف برای خودت و دیگران منشأ اثر باشد. یکی از همراهان آن شخص به گمان اینکه آقا او را نمی شناسد گفت: حاج آقا! ایشان فلانی هستند. در فلان شهر فلان منصب را دارند و خدمات ارزشمندی کرده اند... آقا فرمودند: چرا متوجه نیستید؟ چه عرض می کنم؟ باید آدم شود تا اینها برای او نافع باشد، دست از هوا و هوس بردارد، خود را همه کارة خداوند نداند و نقشه برای خراب کردن افراد و غلبه بر دیگران نکشد. باید دست از کلک بازی بردارد، آن وقت است که طعم ایمان را می چشد؛ و گرنه همة اینها ظاهرسازی است.

طرز برخورد و سخنان تند و آتشین آقا، حاضران را شگفت زده کرده بود... چندی نگذشت که دریافتیم، او فردی ظاهر الصلاح؛ ولی منحرف بوده و بسیاری را فاسد و منحرف کرده است. او خود را برای مردم آن دیار به بتی تبدیل کرده بود.[11]

10. کار پسندیده

یکی از مبلّغین می فرماید: در بازگشت از تبلیغ ماه رمضان به قم، به حرم (حضرت معصومه&) مشرف شدم. در حرم دوستی را دیدم، با چهره ای غم زده، گرفته و ناراحت پرسیدم: چرا ناراحتی؟ گفت: به خاطر احتیاج شدید به حضرت فاطمة معصومه& متوسل شده ام تا مشکلاتم برطرف شود.

چون نیاز شدید او را دیدم، تمام پولی را که به من داده بودند، به وی دادم و از او جدا شدم. چون وارد صحن شدم، با خود گفتم: خوب است سلامی هم خدمت حضرت آقای بهاء الدینی داشته باشیم. بنابراین، به طرف منزل معظم له حرکت کردم.

آقا با بزرگواری خاص خود، اذن ورود دادند. خدمتشان رسیدم و از محضر ایشان استفاده بُردم. چون اجازة مرخصی خواستم، فرمود: صبر کن! از جا برخاست، به اتاق دیگری رفت و پس از چند لحظه برگشت و مبلغی به بنده داد و فرمود: کار امروزِ شما، کار بسیار پسندیده ای بود! با تشکر، خداحافظی کردم، پس از مدتی، مبلغی را که آقا داده بود، شمردم. درست به اندازة همان پولی بود که به آن دوست داده بودم.[12]

11. پاسخ به مشکلات

فردی می گوید: ده ها بار اتفاق افتاد که در ذهنم سؤالاتی بود، به محضر آقا به قصد پرسش رفتم؛ ولی در تمام این موارد قبل از سؤال، پاسخ پرسشها را در سخنانِ خِردپرور و دل آرای ایشان شنیدم. گمان داشتم این رخداد برای تنها من است؛ اما پس از طرح مطلب با دیگر دوستان، دریافتم از این دست، صدها مورد بوده است.[13]

12. مدارا با دیگران

یکی از شاگردان آیت الله بهاءالدینی می گوید: بسی خرسند بودم که بسیاری شبها توفیق شرکت در نماز جماعت آقا نصیبم می شود. یکی از روزها به قصد شرکت در نمازشان، اول خیابان منتظر تاکسی بودم که ناگهان ماشینی از کنارم گذشت و قدری آب گِل که در گودالی جمع شده بود، به عبای من پاشید. ناراحت شدم و با عصبانیّت به رانندة آن گفتم: مگر چشم نداری، شعورت کجاست؟

او رفت و قضیه تمام شد و ما هم به نماز رسیدیم. پس از نماز که گرد آقا حلقه زدیم، تا از خرمن معرفتش خوشه ای برچینیم، ایشان شروع به سخن کرد. ناگهان بین سخنانش فرمود: برای طلبه ای که نان امام زمان(ع) را می خورد، زشت است که فحش بدهد. گیرم تاکسی، اشتباهی کرد و لباس شما هم کثیف شد، باید او را جسارت کنی؟ باید با مردم مدارا کرد.[14]

13. مراعات همسر

آیت الله بهاءالدینی) گاهی از احوالات زندگی شخصی افراد نیز اطلاع داشت؛ به طور مثال شاگرد ایشان می گوید: همسر علویه ای دارم که چهل سال است با هم زندگی می کنیم، خانمی سیّده و بسیار خوب؛ اما اخلاقِ تند و عصبانیّت من، باعث ناراحتی ایشان است. در طول زندگی مشترکمان، گاهی که توفیقی دست می داد، خدمت حضرت آیت الله بهاء الدینی می رسیدم و ایشان به من نگاهی می کردند و آهسته می فرمودند: مراعات همسرت را بکن! کم توجهی من موجب فراموش کردن سفارش ایشان می شد. از این رو، باز هم این خصلت زشتِ من آزردگی همسرم را به دنبال داشت، تا اینکه یک بار به من فرمودند: «پانصد بار عصبانی شدن کافی نیست؟ چرا رعایت همسر علویه ات را نمی کنی؟

و این در حالی بود که اصلاً به ایشان نگفته بودم که همسرم علویه است. روزی پرسیدم: حاج آقا! شما از وضع بنده در هنگامی که خدمت شما هستم، مطّلع هستید، آیا وقتی که در منزل هستم نیز از حالات و اعمال ما آگاه می شوید؟ فرمود: گاهی![15]

14. احترام به خانواده

احترام به خانواده و تکریم همسر و فرزندان همواره مورد تأکید ایشان بود؛ برای آگاهی بیش تر از این موضوع به این حکایت توجه کنید: روزی در حالی به حسینیّة آقا رفتم که آن روز، اختلاف و مشاجره ای بین من و خانواده ام رخ داده بود؛ کاری به عهده اش واگذار کرده بودم و او انجام نداده بود، از این رو، با داد و فریاد و عصبانیّت از خانه خارج شدم و چون نزدیک غروب بود، برای اقامة نماز به سوی حسینیة معظم له شتافتم.

... نماز را اقتدا کردم. پس از نماز خدمت آقا سلام کردم و در محضرشان نشستم. ناگهان رو به من کرده، با تندی فرمودند: ببین ما چه جور هستیم! یک خدمتهایی می خواستند تا به حال انجام دهند، حالا به فرض اینکه نخواهند آن طور خدمت کند، مگر گناهی مرتکب شده اند؟!

ناخودآگاه به یاد برخورد زشت خودم افتادم و سخن آقا در روزهای قبل به ذهنم آمد که: «مگر اینها برده اند؟!»

از رفتار تند و خشن خود بسیار پشیمان شدم، از عیالم عذرخواهی کردم، ایشان هم با بزرگواری مرا بخشید و دیگر سخنی از آن روز به میان نیاورد و من نیز تصمیم گرفتم توقعات بی جا را کنار بگذارم و طبق امر آقا زندگی کنم.[16]

قداست مرجعیت

مرحوم آیت الله بهاء الدینی، مقام مرجعیّت شیعه را بسیار والا و مقدّس می دانست و از مراجع معظم معاصر خود ستایش می کرد و به جهت عظمت این منصب، هرگز نپذیرفت که مرجع شود.

در اوایل پیروزی انقلاب، نام ایشان به خاطر رابطة صمیمی با امام خمینی) و بالعکس، بر زبانها افتاد. گفتنی است: با آن همه مشکلات، حضرت امام) به دیدار و میهمانی آقای بهاء الدینی می آمدند. به همین جهت، مراجعات به بیت ایشان بیش از پیش شد. فرزندشان، برای سهولت کارها، مهری به نام ایشان تهیه کرد؛ ولی وقتی ایشان مهر را مشاهده کرد، فوراً آن را شکست تا مبادا زمینة شهرت و مرجعیت شود.

از این رو، هرگز در صدد تشکیل دفتر و یا انتشار اطلاعیه ای در مناسبتهای گوناگون، به نام خود نبودند، حتی در مراسمی که با هزینة خودشان برپا می شد.

در سال 1372 ش، برخی فضلا مبلغ قابل توجّهی خدمت آقا آوردند و درخواست کردند که آقا اجازه دهند دفتر شهریه ای به نام معظم له تأسیس گردد و یا به عنوان عیدی، به طلاب وجهی تقدیم گردد. آقا فرمودند: لازم نیست. نام بنده موضوعیت ندارد.

در پی این امتناع، گفته شد: پس لااقل اجازه دهید به طلاب مدارس، شهریه ای بدهیم. معظم له فرمودند: بالاتر از اینها فکر کنید! گیرم نام بنده بر سرِ زبانها افتاد، وقتی پیش خدا دستم خالی است، آن شهرت برای من چه سودی دارد؟ شما سعی کنید این پول را به مصرف واقعی اش برسانید و یک گرفتار بیچاره ای را نجات دهید. آنکه باید ببیند، می بیند.

با رحلت آیت الله العظمی گلپایگانی، دوباره موضوع مرجعیت آیت الله بهاء الدینی مطرح شد و برخی با اصرار بیش تر و پافشاری افزون تر خدمتشان رسیدند و با صحبتهای خود، تمام راه های عذر و بهانه را بستند تا ایشان بپذیرند؛ ولی آقا فرمودند: قبولِ حرفِ شما یک راه دارد و آن اینکه حضرت صاحب(ع) امر بفرمایند، در این صورت، قبول خواهم کرد؛ زیرا بنده مشکلاتی دارم که وقتی حضرت امر فرمودند، این موارد را هم حل خواهند کرد و بعد از آن را خودشان تضمین می کنند.[17]

رهنمودهای استاد

حضرت الله بهاءالدینی در مواقع مختلف توصیه ها و فرمایشات خاصی را به اطرافیان و شاگردان خود می کردند تا با عمل به آن توصیه روند زندگی خد را تغییر دهند؛ برخی از آن توصیه ها و رهنمودها عبارتند از:

1. ختم صلوات و حدیث کساء

هرگاه کسی مشکلی داشت و برای برآمدن حاجت یا رفع گرفتاریها دستوری می خواست، آقا سفارش می کرد: ختم صلوات برگزار کنید یا حدیث کسا بخوانید! اگر خیلی گرفتاری مهمی بود یا اصرار داشت، آقا اضافه می کردند: صدقه دهید و اطعام کنید! ایشان به روضه، توسل، رفتن به جمکران، حرم حضرت معصومه& و مشاهد مشرفه برای رفع مشکلات بسیار اهمیت می دادند.

2. تحریم اقتصادی آمریکا

روزی از ایشان پرسیدند: تهدیدها و تحریمهای اقتصادی آمریکا به کجا می انجامد؟

ایشان فرمودند: من احساس می کنم که آمریکا شکسته می شود و از آقایی می افتد و ما این احساس را در مورد انگلیس هم داشتیم، می گفتیم: چرا باید انگلیس بر همة دنیا و بر ما آقایی کند و نمی توانستیم قبول کنیم که او آقایی کند.[18]

3. خودسازی قبل از هر چیز

ایشان می فرمودند: من نگفتم انسان موقعی که می خواهد خود را بسازد، از اجتماع فاصله بگیرد و انزوا اختیار کند. نه در حال خودسازی هم انسان باید در اجتماع باشد، .... انسان در اجتماع و مراوده با دیگران بهتر به ضعفهای خود می رسد، آنچه من گفتم این است که تا قبل از خودسازی و فراغت از خود، ایّام تبلیغش نرسیده است؛ نباید پُست قبول کند. طلبه باید در اجتماع باشد، با امور اجتماعی سروکار داشته باشد؛ امّا دوران تبلیغ یا قبول مسئولیتش زمانی است که برای این کار آمادگی کامل پیدا کند.

اگر ما خود را بسازیم، تمام تعارضات و تزاحماتِ میان روحانیت از میان می رود؛ چرا که منشأ تمام اینها شرک به خداوند متعال است. دستگاه خدا با این رقابتها نمی سازد. اگر شخص تسلیم خداوند متعال باشد و به ]إِیَّاک نَعبُدُ وَ إِیَّاکَ نَستَعِین[ ایمان داشته باشد، ممکن نیست شخص دیگری را تضعیف کند؛ مگر اینکه آن شخص نا اهل باشد و این بخواهد به وظیفة امر به معروف و نهی از منکر اقدام کند.

اثربخشی تبلیغ با خودسازی

ایشان در ادامه موضوع خودسازی می گوید: اگر قبل از تبلیغ، ما خودمان را ساخته باشیم، و از خود رها شده باشیم، هرگز تبلیغِ ما برای تأمین زندگی نمی شود و مردم هم از دعوت ما تنها اجرای مرسوماتشان را انتظار ندارند. آن وقت تبلیغ جان می گیرد و به همان که باید باشد، تبدیل می گردد. اگر قبل از مسئولیت اجتماعی، خودمان را ساخته باشیم، هرگز در مسئولیت، نان و آب و نفوذ و قدرت، جستجو نمی کنیم.

و این نه به آن معناست که ریاضت بکشیم، نه. انسانِ خودساخته می داند که زید و عمرو، و تمام روابط اجتماعی، محکوم نظر خداوند متعال است. او از اینها چیزی نمی خواهد؛ البته خدا هم چنین فردی را به احسنِ وجه تأمین می کند، به گونه ای که گویا افراد مأمور می شوند که کارهای او را انجام بدهند. بدون آنکه او دنبال افراد بدود و التماس و خواهش کند، افراد به سراغش می آیند. نباید تصور کرد که برآورده شدن احتیاجات، تابع روابط اجتماعی است و با روابط حل می گردد. نه، این گونه نیست. روابط اجتماعی، خود محکوم حکومت الهی است. اگر شخص، خود را بسازد و الهی شود ـ بدون این گونه روابط ـ افراد مانند یک مأمور کارهای او را انجام می دهند. این را خیال نکنید حرف است.

هیچ چیز به اندازة عملِ انسان، در ساختن دیگران مؤثّر نیست. رفتار و حرکات یک انسانِ وارسته، خود تبلیغ به وارستگی است: «كُونُوا دُعَاةَ النَّاسِ  بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ.»

اینکه تمام روحانیت به حضرت امام [خمینی)] توجه دارند و ایشان را به عنوان الگو پذیرفتند، این به خاطر دعاوی امام نیست، به خاطر عمل ایشان است. آنچه به ایشان این جنبه را داده است، اعمال و رفتار ایشان است.

ما بیش از شصت سال است که امام را می شناسیم. ایشان از ابتدای امر متعبّد بودند. در پنجاه سال پیش شایع بود که ایشان استاد فلسفه اند و برای افرادی مثل مرحوم مطهری تدریس می کردند. در عین حال، همه می گفتند: ما چنان مرد حکیمی که تا این اندازه به مسائل ائمه( و اوضاع امور آشنا باشد، سراغ نداریم.[19]

4. علم رسمی و علم نوری

در عین حالی که لازم است در تحصیل علوم رسمی پرتلاش باشیم، نباید از علم نوری غفلت ورزیم:

علم رسمی سر به سر قیل است و قال

نه از او کیفیّتی حاصل نه حال

علم نَبود غیر علمِ عاشقی

مابقی تلبیس ابلیس شقی

ایشان در باب علوم «نوری» می فرمود: علوم نوری، حرکت روحانی می خواهد. احتیاج به حرکت جسمانی ندارد ... این علوم اختصاص به اهل علم ندارد،[20] غیر اهل علم هم می توانند از این علوم استفاده کنند. این [علم نوری] در صورتی است که مبادی و مقدمات آن مهیّا باشد و به حسب اعتقاد و اخلاق و عبادات، کفر و الحاد نداشته باشد. خودش را ساخته باشد. زبان، زبانِ خدا باشد. دروغگو نباشد؛ وگرنه به این علوم نوری نمی رسد و راهی به آن پیدا نمی کند... .

مبادی این علوم از انبیاست ـ تمام علوم به علم انبیا و اولیا و اوصیا بازمی گردد. برای نیل به آن، آدم باید خودش را درست کند. این علوم، اختیاری نیست. اگر مبادی درست شد، این علوم غرس می شود و تا ابد روشن می شوید. مثل رُعبی که خدا در قلوب کفار قرار می دهد.

اساس این علوم، اخلاص در عمل و طهارت و پاکدامنی است. هر کس این مسیر را نرود، پشیمان می شود و ضرر می بیند: ]وَ الْعَصْرِ إِنَ  الْإِنْسانَ  لَفِي  خُسْرٍ[؛[21] «قسم به عصر، هر انسانی در خسران است.»[22]

______________________________________________

[1]. آیت بصیرت، سید حسن شفیعی، انتشارات بهشت بینش، قم، 1383ش، ص‏67.

[2]. در گفتگوهای مکرر و متعدد راقم این مباحث مطرح شده است.

[3]. راقم این سطور، این شیوه را در محضر معظم له دیده است.

[4]. آیت نیم قرن وارستگی و مجاهدت نفس، زندگینامه آیت الله بهاء الدینی، سازمان تبلیغات اسلامی، تهران، ص‏75 ـ 76.

[5]. گفتگوی صاحب این رخداد، با راقم سطور.

[6]. زندگینامه آیت الله بهاء الدینی، ص75 - 76.

[7]. شهره آفاق، محمد لک آبادی، انتشارات هنارس، قم، ص‏28.

[8]. زندگینامه حضرت آیت الله بهاء الدینی، ص‏47 ـ 48. این خاطرات از آقایان: محقق، گنجی و مرحوم حیدر کاشانی است.

[9]. سلوک معنوی، اکبر اسدی، انتشارات پارسیان، قم، ص‏187.

[10]. همان، ص‏188.

[11]. آیت بصیرت، ص‏57 ـ 58.

[12]. آیت بصیرت، ص‏58 ـ 59.

[13]. همان، ص‏60.

[14]. آیت بصیرت، ص‏60 ـ 61.

[15]. همان، ص‏61.

[16]. همان، ص‏61 ـ 62.

[17]. شهره آفاق، ص‏25 ـ 26.

[18]. سلوک معنوی، ص‏139.

[19]. سلوک معنوی، ص‏151 ـ 155.

[20]. برای تشریح بیش‏تر، ر.ک: زندگینامه ‏های کربلایی کاظم ساروقی (حافظ قرآن)؛ فوق طبیعت، ابراهیم کلانتری، نشر معارف؛ کرامات صالحین، حاج شیخ محمد رازی، نشر حاذق؛ مکتب نرفتگان، محمد لک علی آبادی، انتشارات هنارس و... .

[21]. عصر/1 و 2.

[22]. نردبان آسمان، ص‏257.

برچسب‌ها: 

افزودن دیدگاه

لطفا پاسخ سوال را بنویسید.