جستاري در شخصيت مالك اشتر نخعي

سيد لطيف آلبوغبیش - مالك اشتر نخعی يكي از اصحاب ممتاز امام علي(ع) بود كه تاریخ اسلام و تشیّع سرشار از توصیف و تمجید ایشان است. جایگاه مالک اشتر در میان اصحاب امیرمؤمنان علی(ع) به قدری بلند و والا بود که او را در صدر اصحاب و یاران آن حضرت قرار داده  است؛ در اينجا مختصري از زندگانی، شخصيت، صفات و ویژگیهای اين بزرگوار را بازگو مي‌كنيم.

نسب مالك اشتر

تاريخ‌نگاران،‌ نام اصلي ايشان را مالك مي‌دانند؛ ولي در سلسلة نسب او اختلاف است. بيش تر مورخان و ترجمه‌نويسان، نسب او را به اين ترتيب يادآور شده‌اند:

«مالك بن حارث بن عبد يغوث بن سلمة بن ربيعة بن حذيمة بن سعد بن مالك بن النخع النخعي المعروف بالاشتر.»[1]

بعضي از مورخان، از جمله طبری در تاريخ خود، سلسلۀ نسب مالك را چنين نوشته است: «مالك بن حارث بن عبد يغوث بن سلمة بن ربيعة بن عمرو بن عُلّة بن خالد بن مالك بن اُدَدَ.»[2]

قبيلة مالك اشتر

مالک به «نخعی» معروف است و «نخع» نام قبيله‌اي مشهور از سرزمين يمن است،‌ اين قبيله از شريف‌ترين و بانفوذترين قبايل به شمار مي‌آمد و علاوه بر خاندان «نخع» به «مذحج» نيز مشهورند.

مالك در يكي از اشعار خود به اين خاندان افتخار مي‌كند:

إِنِّي اَنَا الْاَشْتَرُ مَعْرُوفُ الشَّتَرْ
إِنِّي اَنَا الْاَفْعَي الْعِرَاقِيُّ الذِّكَرْ
لَسْتُ مِنَ الْحَيِّ رَبِيعٍ وَ مُضَرَ
لَكِنَّنِي مِنْ مَذْحِجٍ الشُّمِّ الْغُرَرِ[3]

من خود اشترم كه به تشنّج و پرش پلك چشم معروف است، من افعيِ نر عراقم، من از دودمان «ربيعه» و «مضر» نيستم، بلكه از خاندان شريف و برجسته و مولود «مذحج» هستم.

قبيلة بزرگ «نخع» پيش از اسلام؛ يعني زمان جاهليت در يمن در روستايي به نام «بيشه» و برخي از آنها در روستاي «ثنيه» سكونت داشتند (ولادت ايشان بين سالهاي 25 تا 30 قبل از هجرت پيامبر بوده است).

مالك اشتر به عنوان رئيس و بزرگ قوم خود، نقشي مهم در هدايت آنها به سوي پیروی از امام علي(ع) و اهل بیت عصمت و طهارت( داشت. در جنگ صفين و هنگام فرار مذحجيان، مالك اشتر آنها را مورد خطاب قرار داد؛ مذحجيان گرد او آمدند. به آنان گفت: «شما سنگ سخت را به دندان گزيديد! (و آبروي خويش را برديد) به خدا سوگند كه امروز پروردگار خود را ناخرسند كرديد و در كار (پيكار با) دشمن او، فرمانش را نبرديد. از چه رو چنين شد، ‌در حالي كه شما زادگان جنگ و خاندان هجوم و زبده جوانان تاخت و تاز و شهسواران پيگرد، مرگ آفرين قويدستان، مذحجيان نيزه‌افكن هستيد كه انتقامگيري شان لحظه‌اي به تأخير نمي‌افتد و خون‌خواهي شان به درازا نمي‌كشد. به خدا كه امروز خوب برخوردي نكرديد! سياه روييِ مرا جبران كنيد و روسفيدم سازيد تا خون به چهره‌ام باز آيد. به اين لشكر گران حمله بريد.» مذحجيان گفتند: «ما را به هر جا خواهي ببر.»؛ پس مالك اشتر با دلي استوار با ايشان به سوي گروه مجاوز جناح راست سپاه رفت و بديشان حمله مي‌كرد و آنان را عقب مي‌نشاند.[4]

كنيه و لقب مالك

مالك پسري به نام ابراهيم داشت و به همين خاطر او را با كنيه ابو ابراهيم مي‌خواندند. مالك دو لقب معروف دارد كه عبارت‌اند از:

1. «اشتر»

در زمان ابو بكر بين مسلمانان و روميان بياباني از نواحي شام به نام «يرموك» جنگ سختي در گرفت. مالك اشتر كه پيشاپيش سپاه مسلمانان يمن به جنگ روميان آمده بود، در اين جنگ شركت كرد. آتش جنگ شعله‌ور شد، مردي از سپاه دشمن ضربتي سخت بر فرق مالك فرود آورد و چشمش آسيب ديد که  در بیان حال او گفته شده: پلكهاي چشمش برگشته و از صورت عادي خارج شده بود به همين سبب او را اشتر مي‌گفتند و در ميدانهاي جنگ به همين اسم معروف بود.[5]

2. «كبش العراق» و «كبش الكتيبه»

او را «كبش العراق» و «كبش الكتيبه» نیز مي‌نامند. در عرب به بزرگ‌ و فرمانده يك جماعت «كبش» مي‌گويند و كتيبه به معناي گُردان و قسمتي از سپاه و لشكر است؛ هرچند همۀ فرماندهان سزاوار اين لقب نيستند، بلكه به فرمانده‌اي گفته مي‌شود كه بتواند لشكر را در پناه خود بگيرد و اگر خطري براي هر كدام از آنها پيش آمد او را نجات دهد و اين لقب به افراد بسيار شجاع كه دلاوري‌هاي زيادي از خود نشان داده باشند، داده مي‌شود.

لقب «كبش الكتيبه» به سه نفر داده شد. يكي از آنها مالك اشتر نخعي است كه سردار، جنگجو و مبارز مشهوري براي سپاه علي بن ابي طالب' بود و در زمان خودش به «كبش العراق» معروف گرديد و ديگري حضرت ابا الفضل العباس(ع) است كه سپهسالار سپاه حضرت امام حسين(ع) در كربلا بود و سومي طلحه بن ابي طلحه از قبيله بني عبد الدار است كه از دشمنان سرسخت مسلمانان بود. او در جنگ احد به دست حضرت علي بن ابي طالب(ع) كشته شد.[6]

دوران زندگی مالک اشتر

دوران زندگي مالك اشتر را مي‌توان به دو بخش تقسيم كرد:

1. پيش از اسلام تا زمان خلافت خلفای اول و دوم

این دوران به دو دورۀ زمانی قبل از اسلام و بعد از اسلام (زمان خلافت خلفای اول و دوم) تقسیم می شود:

الف. اسلام مالك اشتر

از چگونگي و سال گرايش مالك اشتر به اسلام چيزي در تاريخ ضبط نشده است؛ در منابع تاريخي تنها به اينكه او در زمان رسول خدا(ص) اسلام آورد و در راه اسلام به خوبي انجام وظيفه مي‌نمود، بسنده شده است؛ در سال دهم هجرت، پيامبر بزرگ اسلام به حضرت علي(ع) مأموريت مي‌دهد كه به يمن برود و با مشركان بجنگد و آنها را به اسلام دعوت كند.

براء بن عازب مي‌گويد: «من در آن سفر ملازمت ركاب علي(ع) را داشتم. چون به اراضی يمن رسيديم و مردم هَمْدان[7] از رسيدن علي(ع) آگاهي يافتند، نيزه‌هاي خطي را به دست گرفته و كمانهاي چاكي را از پس انداخته و شمشيرهاي هندي را كشيده و آمادة جنگ شدند. چون علي(ع) را ديدند علي(ع) بانگ برداشت و به آواز فرمود:

«يَا شَجَرُ يَا مَدَرُ يَا ثَرَى
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ(ص) يُقْرِئُكُمُ السَّلَام ؛

ناگاه از هر درختي و كلوخي و قطعه زميني جداگانه به يكبار بانگ خاست كه بر محمد و بر تو سلام باد! مردم چون اين بديدند،‌ چنان بلرزيدند كه وسایل جنگی از دستانشان فروريخت و شمار زيادي پس از شنيدن سخنان حضرت علي(ع) به يكبار آهنگ مسلماني كردند. وقتي خبر به پيغمبر(ص) رسيد، سجده شكر بگذاشت، آن‌گاه فرمود: «السَّلَامُ  عَلَى  هَمْدَانَ  السَّلَامُ  عَلَى  هَمْدَان ؛ در آن واقعه مردم اراضي يمن به دين اسلام گرويدند.»

قبيلة «نخع» (قبيلة مالك اشتر) یکی از گروهايي است كه در آن سال به اسلام گرويده‌اند.[8] البته در منابع،‌ اطلاعي در دست نيست كه دقيقاً مشخص كرده باشد مالك اشتر و قبيلة نخع چه وقت اسلام آورده‌اند، ولي از آنجا كه در زمان خلیفۀ اول اين قبيله در جنگها شركت داشتند به اين نتيجه مي‌رسيم كه اينها در زمان پيامبر(ص) در سال دهم هجرت، هنگامي كه حضرت علي(ع) در يمن بود،‌ مسلمان شده بودند.

گواهي پيامبر(ص) بر ايمان مالک

صاحب كتاب اعيان الشيعه مي‌نويسد: «مالك اين مرد شجاع و دلير، پيامبر بزرگوار اسلام را نديده است، ولي در عصر پيامبر مسلمان شده است. جالب اينكه روزي در محضر پيامبر(ص) سخن از مالك به ميان آمد، آن حضرت فرمودند: «أنَّهُ مُؤمِنٌ حَقَّاً؛ مالك اشتر مؤمن حقيقي است.»

ايشان پس از نقل اين روايت مي‌گويد: «اين گواهي برابر با بزرگ ترین گواهي جهان است؛ زيرا اين گواهي بزرگ‌ترين انسان جهان است و صدور اين سخن در آن زمان كه مالك جوان بود، نشان مي‌دهد مالك اشتر در سنين جواني نيز مردي پاك و باايمان بوده است.»[9]

ابوذر غفاری گواهي ديگری از پيامبر(ص) بر ايمان مالك اشتر را چنین بیان می کند: «فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ أَخْبَرَنِي أَنِّي أَمُوتُ فِي  أَرْضِ  غُرْبَةٍ وَ أَنَّهُ يَلِي غُسْلِي وَ دَفْنِي وَ الصَّلَاةَ عَلَيَّ رِجَالٌ مِنْ أُمَّتِهِ الصَّالِحُونَ؛ ... رسول خدا(ص) به من خبر داد که تو (ابوذر) در مكاني دور (ربذه) و تنها رحلت مي‌كني و می آیند قومي صالح برای غسل و دفن و نماز بر من.»

ابوذر در ربذه درگذشت و بنابر وعدة پيامبر(ص) قومي صالح و با ايمان بر پيكر او نماز خواندند و او را دفن كردند كه رئيس آن قوم مالك اشتر بود. مالك پس از دفن ابوذر غفاري اين دعا را خواند: «اللَّهُمَّ إِنَّ هَذَا أَبُو ذَرٍّ صَاحِبُ رَسُولِكَ عَبَدَكَ  فِي  الْعَابِدِينَ  وَ جَاهَدَ فِيكَ  الْمُشْرِكِينَ لَمْ يُغَيِّرْ وَ لَمْ يُبَدِّلْ لَكِنَّهُ رَأَى مُنْكَراً فَغَيَّرَهُ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ حَتَّى جُفِيَ وَ نُفِيَ وَ حُرِمَ وَ احْتُقِرَ ثُمَّ مَاتَ وَحِيداً غَرِيباً اللَّهُمَّ فَاقْصِمْ مَنْ حَرَمَهُ وَ نَفَاهُ مِنْ مُهَاجَرِهِ وَ حَرَمِ رَسُولِك ؛[10] بار الها ابوذر كه بنده‌اي از بندگان مخلص توست و از صحابة رسول خدا است و در راه تو با مشركان به جهاد پرداخت و هيچوقت از خود برنگشت، زماني كه منكري را ديد آن را با زبان و قلب خود تغيير داد؛ آنچنان كه باعث تبعيد و تحقير و ظلم به ايشان شد و در آخر تنها و غريب از دنيا رفت. بار الها هر كس ابوذر را از محلی که مهاجرت کرده بود تبعید کرد و حضور در کنار حرم رسول الله را از او نفی کرد، نابود كن!»

ب. مالک اشتر در زمان خلفای اول و دوم

در زمان خلافت خلیفۀ اول اسلام در خطر شديد مدعيان دروغين نبوت و مرتدان بود، خلیفه از همۀ مسلمانان شبه جزيرة عربستان از جمله قبيلة مذحج براي جنگ با دشمنان،‌ كمك خواست. مالك اشتر همراه گروهي از مذحجيان براي جنگ با مرتدين از اقامتگاه خود بيرون آمدند و به سپاه اسلام پيوستند. مالك در جنگ يرموك نيز شركت كرد.

به گفتة برخي از مورخان، در زمان خلافت خلیفۀ دوم نیز جنگ ديگري در يرموك رخ داد و مالك اشتر در آن جنگ،‌ قهرمانانه با دشمن جنگيد. ارطاة بن جهش مي‌گويد: «در جنگ با روميان يكي از جنگجويان سپاه روم خارج شد و فرياد زد كيست به جنگ من بيايد؟ مالك به سوي او رفت و به همديگر ضربت زدند. هنگامي كه مالك ضربتي بر او وارد ساخت، گفت: «خذها و انا الغلام الايادي؛ اين ضربت را بگير كه من فرزند شجاعت و شهامت اياد (جد اعلای یمن) هستم.» وقتي كه آن فرد رومي اين كلام را از مالك شنيد گفت: اكثر الله في قومك مثلك اما والله لو انّک من قومي لازرت الروم، فاما الآن فلا اعينهم؛ خداوند امثال تو را در قومت زياد كند اگر شما از قوم من بودي من روم را یاری مي‌دادم اما الآن آنها را ياري نمي‌كنم.»[11]

در این دوران اطلاعات زیادی از زندگی مالک در دسترس نیست؛ جز آنکه از لابه لای متون تاریخی که به توصیف وقایع و حوادث آن زمان می پردازند، می توان برخی مطالب را پیرامون زندگی ایشان بدست آورد.

2. دوران خلافت خلیفۀ سوم و امام علی(ع)

این دوره از زندگی مالک بسیار حائز اهمیّت است و در این دوران اطلاعات زیادی از زندگی مالک اشتر به ثبت رسیده است؛ که شامل اعتراض مالك به عملكرد عثمان، پيوستن به حضرت علي(ع)،‌ شركت در جنگها و در نهایت شهادت او در راه مصر می شود.

صاحب كتاب «اعيان الشيعه» دربارة مالك چنين مي‌نويسد: «هذا هو مالك الاشتر المبطل المعروف و السيد المشهور فهو فارس و سياسي و شاعر؛[12] مالك اشتر شخصي شجاع و معروف و مشهور و شخص صاحب سياست و شاعر بوده است.»

این دوران نیز به دو بخش تقسیم می شود؛ یکی در زمان خلافت خلیفۀ سوم و دیگری در زمان حکومت امیرمؤمنان علی(ع):

الف. مالك اشتر در زمان خلافت خلیفۀ سوم

مالك اشتر پس از حضور قهرمانانه در ميدانهاي جنگ كه به معروف شدن او انجاميد، به كوفه بازگشت تا در آنجا به زندگی خود ادامه دهد؛ از حضور نزديك به هفت سال زندگی مالک در كوفه چيزي گفته نشده، جز اينكه تنها او را در شمار قاريان قرآن قرار داده اند. اين قاريان كه معروف به «القرا» هستند عبارت‌اند از: زيد بن صوحان و صعصعۀ بن صوحان و حرتوس بن زهير السعدي، جندب بن زهير الازدي، مالك اشتر و ... .

اين افراد در مسجد كوفه،‌ تنها فعاليت قرآني و فرهنگي داشتند؛‌ اما هنگامی كه خلیفه سعد بن ابي وقاص را از زمامداري كوفه بركنار كرد و برادر مادريش؛ يعني وليد بن عقبه که فردي شراب‌خوار و خوش‌گذران بود به جاي او نشاند، زندگي مالك شكل ديگري به خود گرفت. او در اعتراض به اين اقدام نسنجيدة عثمان گفت:‌ «بئسما ابتدلنا بِهِ عُثْمَان ، عزل أبا إِسْحَاق الهَيِّنِ اللَيِّنّ الحبر، صاحب رَسُول اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ و ولَّى أخَاهُ الفاسق الفاجر الأحمق الماجن.»[13]

پس از اين واقعه، جماعتي كه مالك اشتر با آنها بود به مدينه رفتند و از وليد و ماجراي اقامه نماز با حال مستي او شكايت كردند. اين شكايت و گواهي گواهان باعث شد،‌ وليد مستحق حد شود؛ اما خلیفه گواهي شاهدان را نپذيرفت؛ امام علي(ع) او را سرزنش كرد و فرمود: «دَفَعْتَ  الشُّهُودَ وَ أَبْطَلْتَ الْحُدُود؟؛ شاهدان را كنار گذاشتي و حدود اسلام را باطل كردي.» که پس از آن خلیفه به ناچار تن به اجراي حد دربارة وليد داد و با وجود اينكه ديگران مي‌ترسيدند حد را بر او جاري كنند، امام علي(ع) برخاست، او را بر زمين انداخت و حد را بر او جاري كرد.[14]

پس از بركناري وليد «سعيد بن عاص» والي كوفه شد. هر چند در آغاز كوشيد تا به آرامي با مردم رفتار كند، اما سخن او که گفت: «اِنَّمَا هَذَا السِّوَادُ قَعلين قُرَيش؛ سواد ـ سرزمين حاصل خيز عراق ـ همه از آن قريش است.» مالك اشتر را برآشفت. او در پاسخ به والي جديد گفت: «أ تجعل مراكز رماحنا و ما افاء الله علينا بستاناً لك و لقومك؛[15] آیا قرار می دهی مراکز آسایش ما و آنچه خدا بر ما رسانیده، [باغ و] بستانی بر خود و خانواده ات.»

«سعيد» گزارش اعتراض مالك را به عثمان نوشت و گفت: عده‌اي كه خود را قراء مي‌خوانند و در واقع سفيه هستند، چنين و چنان كردند. نتيجه آن شد كه عثمان مالك و عدۀ‌ ديگري؛ از جمله ثابت بن قيس، كميل بن زياد نخعي و صعصعۀ بن صوحان و... را به شام تبعيد کند؛[16] وقتي مالك اشتر و قراء وارد شام شدند، معاويه براي حفظ ظاهر حكومت عثمان از آنها استقبال كرد،‌ ولي پس از اينكه ديد مردم با اين بزرگان مجالست مي‌كنند، از ترس اينكه مردم عليه او تحريك شوند به عثمان نامه نوشت و او را از اين موضوع باخبر كرد. عثمان به او دستور داد آنها را به حمص تبعيد كند و معاويه اين كار را انجام داد. وقتي عثمان همه واليان شهرها را براي مشورت در امور به مدينه دعوت كرد، قراء اين فرصت را غنيمت شمرده و به كوفه بازگشتند. والي كوفه كه مردم از او خشمگين بودند نيز به مدينه رفته بود و در نبود او مردم به مالك گفتند تو امير ما باش و ما نمي‌گذاريم سعيد بن عاص وارد كوفه شود. مالك نيز پذيرفت و رئيس اين گروه معترض شد. او در اين مدت چند كار انجام داد:

1. نماز جمعه را به امامت خود برپا كرد؛

2. زياد بن نضر را مأمور كرد ديگر نمازها را برپا كنند و ادارة قصر را هم به او سپرد؛

3. به كميل بن زياد فرمان داد ثابت بن قيس انصاري نماينده سعيد بن عاص را از قصر اخراج كند؛

4. گروهي را آماده كرد كه براي حفاظت از شهر در اطراف كوفه مستقر شوند.[17]

رفته رفته سياستهاي عثمان بيش تر ظاهر شد؛‌ از جمله: تبعيد صحابه رسول خدا(ص) از جمله ابوذر غفاري و بركنار كردن و منصوب كردن ديگران به جاي آنها.[18] و اين سياستهاي نادرست در همة سرزمينهاي اسلامي جاري بود.

گروهي از مردم يمن، مصر و كوفه در ايام حج با هم ملاقات كرده،‌ تصميم گرفتند به مدينه بروند و خواسته‌هاي خود را با عثمان در ميان بگذارند. گروه كوفه از مالك اشتر، محمد بن ابي بكر،‌ عمرو بن الحمق الخزاعي، سودان بن حمران المرادي، عبدالرحمن بن عُديس البلوي تشکیل شده بود. آنها خانه عثمان را در مدينه محاصره كردند و از او خواستند: «مروان بن حكم» كه اساس شرّ بود را به آنها تحويل دهد، تبعيديان بازگردانده شوند و حق محرومان پرداخت شود، عثمان به كتاب خدا و سنت رسول خدا(ص) عمل كند، بيت المال را عادلانه تقسيم كند و در ادارة كارها از افراد قوي و امين استفاده شود.

عثمان در برابر خواست اين افراد چاره‌اي جز تسليم نداشت. او اظهار توبه كرد و از آنان خواست از تفرقه بپرهيزند. بنابر آنچه عثمان پذيرفته بود نيز معاهده‌اي ميان دو طرف نوشته شد كه شماري از اصحاب بر آن شهادت دادند. قائله پايان گرفت و معترضان به شهرهاي خود بازگشتند. هنگامي كه مردم مصر به شهر خويش بازمي‌گشتند، در راه به سواري برخورد كردند كه نامه‌اي را به مصر مي‌برد. نامه، مهر عثمان را داشت و خطاب به «عبدالله بن سعد» والي مصر بود. عثمان به او دستور داده بود برخي از معترضان را كشته و برخي ديگر را زنداني كند. اين امر سبب شد معترضان خشمگين به مدينه بازگردند.

پس آنکه این خبر به معترضان يمن و كوفه رسيد، آنها هم به مدينه بازگشتند و خانه عثمان را محاصره كردند كه چند روزي اين كار ادامه داشت.[19]

طبري مي‌گويد: «اعتزل مالك الاشتر عن محاصرة عثمان و قتاله كما اعتزل حكيم بن جبلة زعيم البصريين؛ مالک اشتر از محاصره [خانۀ] عثمان و قتال با او برگشت همانطور که حکیم بن جبله زعیم بصره از این عمل دست کشید.» محاصرة خانه عثمان به مرگ او انجاميد و طبري در اين باره مي‌گويد: «و لمَّا قتل عثمان كان الاشتر هو الذي قاد الجماهير الي بيعة علي بن ابي طالب(ع)؛ و هنگامی که عثمان کشته شد، مالک اشتر بود که مردم را به بیعت با امام علی(ع) برانگیخت.»[20]

ب. مالک اشتر در دوران خلافت امام علی(ع)

مالك اشتر از نخستين كساني است كه با امام علي(ع) بيعت كرد او براي امام(ع) بيعت مي‌گرفت و پس از بيعت با امام، همة معترضان به شهرهاي خود برگشتند؛ اما مالك اشتر در مدينه و در كنار امام(ع)‌ ماند.

پس از مدتي طلحه و زبير و عايشه و همراهانشان به بهانة‌ خونخواهي عثمان به سوي بصره حركت كردند. امام علي(ع) دستور دادند: هر كس كه قدرت دارد به سوي عراق حركت كند. مالك اشتر از امام اجازه خواست جلوتر از امام به كوفه برود و مردم را به همراهي با ايشان ترغيب كند. امام به او اجازه داد. مالك وارد كوفه شد و ديد كه ابوموسي اشعری مردم را از همراهي با امام منع مي‌كرد. مالك به قصر آمد و ابوموسي اشعري و مريدانش را از قصر بيرون كرد و كس ديگري را به جاي او گماشت و مردم را ترغيب به خروج از كوفه كرد. مالك و يارانش توانستند دوازده هزار نفر از مردم كوفه را براي جنگ با اهل جمل آماده كنند. امام علي(ع) در منطقه‌اي به نام «ذي قار» توقف كردند. مالك با شمار زيادي از مردم به امام پيوست و با ايشان به سوي بصره حركت كردند؛[21] امام علي(ع) مالك اشتر را بر موصل و نصبين،‌ دارا،‌ سنجار،‌ آمُد،‌ هيت، عانات و تمام مناطقي كه در سرزمين جزيزه بر آنها غالب شده بودند حاكم گردانيد.[22]

شجاعت مالك اشتر

سخن دربارة‌ شجاعت مالك اشتر فراوان است و ما تنها به دو نمونه از آنها اشاره مي‌كنيم:

1. حضرت علي(ع) در راه صفين،‌ هنگامي كه به رقه رسيد، از مردم آنجا خواست: براي من پلي بزنيد كه از اينجا سوي شام بروم؛ ‌اما آنها نپذيرفتند و كشتيهاشان را نيز برده بودند. علي(ع) ‌تصميم گرفت از پل «منبج»‌ استفاده كند. مالک اشتر به مردم رقه بانگ زد و گفت: «اي مردم رقه! به خدا قسم! اگر امير مؤمنان برود و نزديك شهرتان براي او پلي نزنيد كه او از آن عبور كند، شمشير بر شما مي‌نهم و مردان را مي‌كشم و سرزمينتان را ويران مي‌كنم و اموالتان را مي‌گيرم.» در این هنگام مردم رقه با هم گفتگو کردند و گفتند: مگر اشتر به قسم خويش وفا نمي‌كند؟! پس كسي را پيش وي فرستاده و بگویید برای شما پل مي‌زنيم. علي باز آمد و براي او پل زدند.[23]

2. خطبه مالك اشتر در توصیف امیرمؤمنان علی(ع) در مقابل لشکریان صفّین که نشانگر بصيرت، شجاعت و شناخت ايشان نسبت به امام علي(ع) است:

«ايها الناس إنّا بحمد الله و نعمته و فضله و منّه نرجو من قتالنا هؤلاء القوم حُسْنَ الثواب و الأمن من العقاب و معنا ابن عم نبيّنا محمد(ص) علي بن ابي طالب(ع) و هو سيف من سيوف الله و اول ذكر صل مع رسول الله(ص) ... فقيهٌ في دين الله عالمٌ بحدود الله ذو رأي الاصيل و صبر جميل و حلم عظيم و عفاف قديم فاتقوا الله و عليكم بالحزم و الجد و أعلموا أنكم على الحق و أن القوم على الباطل؛[24] ای مردم ما به شكر خدا و نعمت و فضل و منّتش امید پاداشی نیکو و رهایی از عذاب در مقابل پیکار با این قوم (سپاه معاویه) داریم؛ همراه ما پسر عمّ پيامبر است؛‌ شمشيري از شمشيرهاي الهي؛‌ علي بن ابي طالب كه با پيامبر خدا(ص) نماز خواند. پيش از او هيچ كس از جنس ذكور نماز نخوانده بود ... آگاه به دين خدا و دانا به حدود الهي، صاحب انديشه‌اي بنيادي و صبري زيبا و بردباری بزرگ و پاكدامني ديرينه، پس نسبت به خدا پرهيزگار باشيد و بر شما باد عزم و جدیّت و بدانيد كه شما بر حقّيد و آن گروه (همراهان معاويه) بر باطلند.[25]

در كتاب «الاصابه» آمده است: «له ادراكٌ و كان رئيس قومه؛ او [زمان بعثت پيامبر را] درك كرده و رئيس خاندان خود بوده است.»[26]

مالك اشتر از نگاه امام علي(ع)

براي شناخت مالك و ارائه تصويري درست و دقيق از عظمت روحی و شخصيت والای او به برخي از توصيفات علي(ع) دربارۀ وی مي‌پردازيم كه به مقدار كافي، رسا و بليغند:

1. امام علی(ع) در وصف مالك اشتر مي‌فرمايد: «مَالِكٌ  وَ مَا مَالِكٌ  وَ اللَّهِ  لَوْ كَانَ جَبَلًا لَكَانَ فِنْداً وَ لَوْ كَانَ حَجَراً لَكَانَ صَلْداً لَا يَرْتَقِيهِ الْحَافِرُ وَ لَا يُوفِي عَلَيْهِ الطَّائِر؛[27] مالك و چه مالكي! به خدا اگر كوه در سرفرازي، كوهي بود يگانه و اگر سنگ بود سنگي سخت و محكم بود كه هيچ رونده‌اي به اوج قلة او نمي‌رسد و هيچ پرنده‌اي برتر از آن پرواز نمي‌كرد.»

2. امام علي(ع) ‌هنگام تشریح ويژگيهاي مالك اشتر برای مردم مصر چنین می فرماید: « لَا يَنَامُ  أَيَّامَ  الْخَوْفِ  وَ لَا يَنْكُلُ عَنِ الْأَعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْعِ أَشَدَّ عَلَى الْفُجَّارِ مِنْ حَرِيقِ النَّارِ وَ هُوَ مَالِكُ بْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَذْحِجٍ فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوا أَمْرَهُ فِيمَا طَابَقَ الْحَقَّ فَإِنَّهُ سَيْفٌ مِنْ سُيُوفِ اللَّهِ لَا كَلِيلُ الظُّبَةِ وَ لَا نَابِي الضَّرِيبَةِ فَإِنْ أَمَرَكُمْ أَنْ تَنْفِرُوا فَانْفِرُوا وَ إِنْ أَمَرَكُمْ أَنْ تُقِيمُوا فَأَقِيمُوا فَإِنَّهُ لَا يُقْدِمُ وَ لَا يُحْجِمُ وَ لَا يُؤَخِّرُ وَ لَا يُقَدِّمُ إِلَّا عَنْ أَمْرِي وَ قَدْ آثَرْتُكُمْ بِهِ عَلَى نَفْسِي لِنَصِيحَتِهِ لَكُمْ وَ شِدَّةِ شَكِيمَتِهِ عَلَى عَدُوِّكُم ؛[28] [من بنده‌اي از بندگان خدا را به سوي شما فرستادم كه] در روزهاي وحشت نمي‌خوابد و در لحظه‌هاي ترس از دشمن روي نمي‌گرداند، بر بدكاران از شعله‌هاي آتش تندتر است. او مالك پسر حارث مذحجي است. آنجا كه حق است، سخن او را بشنويد و از او اطاعت كنيد. او شمشيري از شمشيرهاي خداست كه نه تيزي آن كُند مي‌شود و نه ضربت آن بي‌اثر است. اگر شما را فرمان كوچ كردن داد، كوچ كنيد و اگر گفت، بايستيد كه او را در پيش روي و عقب نشيني و حمله، بدون فرمان من اقدام نمي‌كند. مردم مصر! من شما را به خود برگزيدم كه او را براي شما فرستادم، زيرا او را خيرخواه شما ديدم و سرسختي او را برابر دشمنانتان پسنديدم.»

چگونگي شهادت مالك اشتر

حضرت علي(ع) پس از آنكه مالك را به عنوان والي مصر تعيين كرد و عهدنامه را براي او تنظيم نمود، او را به محل مأموريتش گسيل داشت و نامه‌اي به اهل مصر نوشت و در آن به معرفي مالك و بيان امتيازات او پرداخت و مصريان را به اطاعت از او دعوت كرد. معاويه كه از حركت مالك خبردار شد، دهقاني به نام «جايستار» را در «عُريش» كه شهري نزديك مصر است تطميع كرد و به او وعده داد اگر مردي كه چند روز ديگر به مصر مي‌آيد را از بين ببرد، بيست سال از پرداخت خراج و ماليات معاف مي‌شود. دهقان هم مي‌پذيرد و وقتي مالك اشتر به آن شهر مي‌رسد،‌ از آنجا كه مي‌دانست مالك بسيار به عسل علاقه دارد، مقداري عسل مسموم به او تعارف مي‌كند و او را به شهادت مي‌رساند. وقتي معاويه خبر مرگ اشتر را شنيد بسيار شادمان شد و در ميان مردم برخاست و گفت: «علي بن ابي طالب دو بازوي قوي داشت كه يكي را در جنگ صفين انداختم و دومي را امروز؛ اولي عمار ياسر و دومي مالك اشتر.»[29]

اندوه حضرت امام علي(ع) بر مالك اشتر

ابراهيم بن مالک اشتر مي‌گويد هنگامی که خبر شهادت مالک را به امام علی(ع) دادیم، آن حضرت فرمود: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ  وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ  اللَّهُمَّ إِنِّي أَحْتَسِبُهُ عِنْدَكَ فَإِنَّ مَوْتَهُ مِنْ مَصَائِبِ الدَّهْر؛ به درستی که ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم؛ حمد [و ستایش] مخصوص پروردگار عالمیان است؛ با خدایا من این [مصیبت] را نزد تو می آورم و مرگ او از [بزرگ ترین] مصائب روزگار است.»

_____________________________________

[1]. الإصابة‌ في تمييز الصحابة، ابن حجر، دار الفكر، بيروت، 1398ق / 1978م، ج‏3، ص‏428.

[2]. تاريخ طبري، محمد بن جرير طبري، مترجم: ابوالقاسم پاينده، انتشارات امامي، تهران، 1375ش، ج‏6، ص2623 ـ 2199.

[3]. الاعلام من الصحابه و التابعين، حسين الشاكري، ناشر مؤلف، قم، چاپ دوم، 1418ق، ج‏3، ص‏54.

[4]. وقعۀ صفين، نصر بن مزاحم، تصحيح: عبد السلام محمد هارون، مترجم: پرويز اتابكي، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، تهران، 1366ش، ص‏344.

[5]. «الشَّتَرُ: اِنْقِلابُ‏ جَفْنِ‏ الْعَيْنِ‏ مِنْ أعْلَى وَ أسْفَل وَ تَشَنُّجُه‏» الفتوح، ابن اعثم کوفی، دارالأضواء، بیروت، چاپ اول، 1411ق، ج3، ص65.

[6]. قهرمان علقمه،‌ احمد بهشتي، انتشارات وزارت اطلاعات، تهران، 1374ش، ص‏47؛ اباالفضل العباس%، قاسم رجبيان، عصر رهايي، قم، چاپ اول، 1393ش، ص‏151.

[7]. هَمْدان به فتح هاء و سكون ميم قبيله معروف و ممتاز بودند به دوستي علي بن ابي طالب%.

[8]. ناسخ التواريخ، لسان الملك ميرزا محمد تقي سپهر، كتابفروشي اسلاميه، تهران،‌ ج‏3، ص‏327 و 328.

[9]. اعيان الشيعه، ج‏9، ص‏41.

[10]. الغدير، علامه اميني، دار الكتاب العربي، بيروت، چاپ چهارم، 1977م،‌ ج‏9، ص‏41.

[11]. تاريخ طبري، ج‏2، ص‏401.

[12]. اعيان الشيعه، محسن امین، دارالتعارف، بیروت، 1403ق، ج‏9، ص‏41.

[13]. انصاب الأشراف، بلاذری، مؤسسه أعلمی، بیروت، چاپ اول، 1974م، ج‏3، ص‏55.

[14]. تاريخ خلفاء (از رحلت رسول اكرم-، تا زوال امويان)، رسول جعفريان، ‌انتشارات دليل ما، قم، چاپ دوم، 1382 ش، ص‏152.

[15]. جواهر التاريخ، علي الكوراني العاملي، دارالهدي للصحابه و النشر، بی‏جا، چاپ اول، 1429ق، ج‏2، ص‏363.

[16]. تاريخ طبري، ج‏3، ص‏365، الكامل في التارخ، ابن‏اثير، دار صادر، بیروت، 1965م، ج‏3، ص‏315.

[17]. تاريخ الخلفاء، رسول جعفريان، ص‏153.

[18]. همان، ص‏154.

[19]. همان، ص‏158.

[20]. اعلام من الصحابه و التابعين، ج‏3، ص‏61.

[21]. الکامل فی التاریخ، ج‏3، ص‏380 ـ 379.

[22]. وقعۀ صفين، نضر بن مزاحم، ص‏26.

[23]. تاريخ طبري، ترجمه: ابو القاسم پاينده، ج‏6، ص‏2504 و 2503.

[24]. الفصول المختارة،‌ شريف المرتضي، تحقيق: سيد نور الدين جعفريان اصفهاني، يعقوب جعفريان، سيد حسن احمدي، دارالمفيد لنشر و الطباعۀ، بيروت، چاپ دوم، سال چاپ 1414 ق، 1992 م، ص‏264.

[25]. پيكار صفين، نصر بن مزاحم منقري، ترجمه پروزي اتابكي، ص‏327 ـ 326.

[26]. الاصابه، ابن حجر، ص‏482.

[27]. نهج البلاغه، سید رضی، ترجمه: محمد دشتي، نشر هجرت، قم، 1409ق، حكمت443،‌ ص‏527.

[28]. نهج البلاغه، نامه 38، ص389؛ مفاخر الاسلام، علي دواني، مؤسسه انتشارات امير كبير، تهران، چاپ اول 1363ش، ص‏96؛ الاختصاص،‌ شيخ مفيد، تحقيق: اكبر غفاري و سيد محمد زرندي،‌ دار المفيد لطباعه و النشر، بيروت، ‌1993م، ص‏79.

[29]. بحار الانوار، محمدباقر مجلسي، ناشر دار احياء التراث العربي، بيروت، ج‏33، ص‏552؛ تاريخ طبري، طبري، ج‏6، ص‏2632؛‌ أمالي، شيخ مفيد، تحقيق: حسين استاد ولي و اكبر غفاري، دار المفيد، بيروت، چاپ دوم، بی‏تا، ص‏81.

برچسب‌ها: 

افزودن دیدگاه

لطفا پاسخ سوال را بنویسید.