روضه های پس از عاشورا

ابوالفضل(ع)، زینب(س) و امام سجاد(ع)

عبدالله رضوانشهری

مقدمه - در شماره های گذشته مقالاتی در زمینۀ «ذکر مصائب اهل بیت(» ارائه شد و برخی زوایای این موضوع مورد بررسی قرار گرفت؛ اکنون از زاویه ای دیگر به مصائب حادثۀ جانسوز کربلا می پردازیم. لازم به ذکر است در اینگونه مقالات هدف آن است که هم روضه خوانده شود، هم از کذب و مطالب سست دوری گردد. از این رو، بیش تر به چگونگی ورود به ذکر مصیبت، و ارائة تناسبها و پیوندها و فضاسازی و پردازش صحنه ها توجّه شده است. از باب هشدار به مبلّغان، داستان ذیل نقل می شود:

مرثیه خوان

شخصی نزد مرحوم صاحب مقامع ـ که از عالمان بزرگ است ـ رفت و گفت: شب گذشته خواب وحشتناکی دیدم؛ دیدم با این دندانهایم گوشتهای بدن امام حسین(ع) را می کنم. صاحب مقامع، از این سخن لرزید و سرش را پایین انداخت، لحظه ای فکر کرد و سر برداشت و پرسید: «تو مرثیه خوان هستی؟» عرض کردم: بلی. فرمود: از ین پس یا اساساً مرثیه خوانی را ترک کن و یا از کتابهای معتبر نقل کن! تو با این دروغهایت، گویی گوشت بدن امام حسین(ع) را با دندانهایت می کنی. این لطف خدا بود که در این رؤیا، این موضوع را به تو نشان دهند.[1]

روضه حضرت ابا الفضل(ع)

زبان حال امام حسین% هنگام شهادت حضرت ابوالفضل(ع) چنین بود:

الیَومُ نَامَت اَعیُنٌ بِکَ لَم تَنَم
وَ تَشَهَّدَت اُخرَی فَعَزَّ مَنَامُهَا[2]

«(پس از شهادت حضرت) امروز به خواب راحت رفت چشمهایی که به سبب ترس از تو نمی خوابید؛ ولی از سوی دیگر بیدار ماند چشمهای دیگر [یعنی اهل بیت امام حسین(ع) و به خواب نرفت.»

«السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ  الْمُطِيعُ  لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(؛ درود بر تو ای بنده نیکوکار، بنده ای که فرمانبردار خدا و رسولش و امیرمؤمنین و... بود.»

شاعر زبان حال امام(ع)را چنین سراییده:

قَد رَامَ یَلثِمُهُ فَلَم یَرَ مَوضِعاً
 لَم یُدِمِهِ عَضُّ السِّلَاحِ فَیَلثِمُ
 اَخَیَّ مَن یَحمِی بَنَاتَ مُحَمَّدٍ
 إِن صِرنَ یَستَرحِمنَ مَن لَا یَرحَمُ؛

 [حسین(ع)] خم شد، تا پیکر [عباسش] را ببوسد؛ ولی زخم سلاح جایی را سالم نگذاشته بود تا ببوسد، [فریاد زد:] وای برادر! چه کسی دختران پیامبر را حمایت کند، اگر درخواست کمکی داشته باشند؟  از کسانی که رحمی به دل ندارد.»[3]

تا تو بودی خیمه ها آرام بود
 دشمنم در کربلا ناکام بود
 تا تو بودی من پناهی داشتم
  با حضور تو سپاهی داشتم
 تا تو بودی خیمه ها پاینده بود
 کودک شیرخواره من زنده بود
  تا تو بودی خیمه ها غارت نشد
 بعد تو کس حافظ یارت نشد
 تا تو بودی چهره ها نیلی نبود
 دستها آمادة سیلی نبود
 تا تو بودی دست زینب باز بود
 بودنت بهر حرم اعجاز بود

روضه حضرت ابا الفضل(ع) در مدینه

«بشیر» از کاروان بازماندگان کربلا جدا شد و به سفارش امام سجاد% زودتر به شهر مدینه رفت تا خبر شهادت امام حسین(ع) و ورود بازماندگان را اعلام کند.

رثای اباالفضل(ع) و اشعار مادر

این مادر داغدیده هر روز در بقیع با فرزند حضرت عباس «عبیدالله» می آمد و مرثیه می خواند، اهل مدینه دور او جمع می شدند تا اشعار، مرثیه و روضه اش را بشنوند. وی شاعره ای فصیح بود. گفته اند که صورت چهار قبر را ترسیم می کرد و چنان حزین، نالة جگرسوز سر می داد که دل دوست و دشمن (حتی مروان) می سوخت و می گریستند. برخی از اشعارش را که اخفش در کامل مبرّد آورده چنین است:

یَا مَن رأی العَبَّاسَ کَرَّ عَلَی جَمَاهِیرِ النَقَد
وَ رَوَاهُ         مِن أبنَاءِ حَیدَرَ کُلُّ لَیثٍ ذِی لَبَد
     اُنبِئتُ أنَّ ابنِی اُصِیبَ بِرَأسِهِ مَقطُوعَ یَدِ
وَیلِی عَلَی شِبِلی أمَالَ بِرَأسِهِ ضَربُ العَمَد
لَو کَانَ سَیفُکَ فِی یَدَیکَ لَمَا دَنَی مِنهُ أحَد[4]

«ای آن کسی که دید عباس را که بر گروه های دشمن حمله کرد، فرزندان حیدر کرار پشتیبانش بودند. بسان شیران شجاع با یال و کوپال. به من خبر داده اند که ضربتی بر سرش وارد شده [من که باورم نمی شود؛ مگر آنکه عباسم بی دست بوده باشد]، در حالی که دستش قطع شده بود، وای بر من! به خاطر شیربچه ام. آیا عمود آهنین بر سرش وارد شده؟ فرزندم! اگر شمشیرت در دستت بود، هیچ کس نزدیکت نمی شد.»

لَا تَدَعُونِّي  وَيكِ  أمَّ  البَنِين
 تُذَكِّرِينِي بُلِيُوثِ العَرِين
 كَانَت بَنُونٌ لِي أدعَى بِهِم
 وَ اليَومَ أصبَحتُ وَ لَا مِن بَنِين
 أربَعَةٌ مِثلُ نُسُورِ الرَّبَى
 قَد وَاصَلُوا المَوتَ بِقَطعِ الوَتِين
 تَنَازَعَ الخِرصَانُ أشلَاءَهُم
 فَكُلُّهُم أمسَى صَرِيعاً طَعِين
 يَا لَيتَ شِعرِي أكَمَا أخبِرُوا
 بِأنَّ عَبَّاساً قَطِيعَ اليَمِين[5]
 

    وای بر تو! دیگر مرا امّ البنین صدا مزن؛ زیرا که مرا به یاد شیران بیشة شجاعت می اندازد. پسرانی داشتم که به خاطر آنان به من امّ البنین می گفتند؛ ولی امروز بی پسر شده ام. چهار نفر بودند بسان بازهای شکاری دوره دیده و ماهر، که به شهادت رسیدند و رگهای گردنشان را بریدند. نیزه ها با پیکر آنان نزاع و زد و خورد داشتند؛ ولی شبانگاه پیکر همگی با طعن نیزه ها بر زمین افتاده بود. ای کاش می دانستم، آیا همین گونه است که به من خبر دادند؟ آیا واقعیت دارد که عباسم بی دست شده؟

دیگر مرا امّ البنین نخوانید
دیگر مرا بر این سِمَت ندانید
امّ البنین  بودم من ای عزیزان
آن دم که بودند   چا   ر ماهِ تابان
دیگر منِ محزون پسر ندارم
افسرده ام نور بصر ندارم

مخوان جانا دگر امّ البنینم
که من با محنت دنیا غمینم
مرا امّ البنین گفتند چون من
پسرها داشتم زان شاه دینم
جوانان هم یکی چون ماه تابان
بُدَندی از یسار و از یمینم
ولی امروز بی بال و پر هستم
نه فرزندان نه سلطان مبینم
مرا امّ البنین هر کس که خواند
کنم یاد از بنین نازنینم

وای از دل زینب

یکی از روضه خوانهای با تقوای تبریزی به نام «ملا سلطان علی» می گوید: در عالم رؤیا به محضر حضرت ولی عصر(عج) مشرف شدم، پرسیدم: این جملة «زیارت ناحیة مقدسه» صحیح است که: «فَلَأَنْدُبَنَّكَ  صَبَاحاً وَ مَسَاءً، وَ لَأَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَما؛[6] پس هر صبح و شام برایت ای حسین(ع) به شدّت گریه و ندبه می کنم و جدّاً به جای اشک در عزایت خون می گریم»؟

فرمود: آری، عرض کردم: آیا کدام مصیبت است که در آن به جای اشک، خون گریه می کنند؟ آیا داغ علی اکبر است؟ پاسخ دادند: نه، اگر علی اکبر هم زنده بود، خون گریه می کرد. گفتم: آیا مقصود، مصبت حضرت عباس است؟ فرمودند: خیر؛ بلکه او هم اگر زنده بود، خون می گریست، گفتم: لابد مصیبت حضرت سید الشهدا(ع) است؟ فرمود: نه، او هم اگر زنده بود در این مصیبت خون گریه می کرد. پرسیدم: پس این کدام مصیبت است؟ فرمود: آن، مصیبت اسیری زینب(س) است.[7]

خطیب مشهور مرحوم حاج میرزا احمد سیبویه، از قول یکی از وعّاظ متّقی عراقی به نام «شیخ حسین سامرایی» نقل می کند: عصر جمعه ای به حرم ائمّه در سامرا و سرداب مقدس رفتم. دیدم احدی نیست. حال خوشی دست داد و متوجّه مقام حضرت صاحب(ع) شدم، از پشت سرم صدایی شنیدم. به زبان فارسی فرمود: به شیعیان و دوستان بگویید: خدا را به حقّ عمّه ام زینب(س) قسم دهند که فَرَج مرا نزدیک گرداند.[8]

از زبان دختر امام

فاطمه بنت الحسین(س) می گوید: من نزد درِ خیمه ایستاده بودم که دشمن از دژخیم هجوم آورد. گوشواره ها را از گوشها و خلخالها را از پا می کشیدند، هر چه به دستشان می رسید، می ربودند. دخترها را می زدند، خردسالان فرار می کردند، نیزه به کتفشان می زدند « وَ هُنَّ  يَلُذنَ  بَعضُهُنَّ  بِبَعضٍ ؛[9] آنان برخی به برخی دیگر پناه می بُردند، چون پناهگاهی نبود.»

ظالمی، خلخال پای مرا می کشید و گریه می کرد! پرسیدم: چرا گریه می کنی؟! پاسخ داد: چرا گریه نکنم؟ می بینم دخت پیامبر- را غارت می کنم. گفتم: پس رها کن...! گفت: اگر من غارت نکنم، دیگری می رباید![10]

یزیدیان، زدند و تاراج کرند و بردند. بعد عمر سعد ندا داد: خانه های ستمگران را بسوزانید! بچه ها دیدند دود و آتش از هر سو بالا می رود.

دلِ سوزانِ طفلان را دِگر حاجت به آتش نیست
 دلِ آتش چرا یا رب، بر این دلها نمی سوزد
گیرم حسین سبط رسول خدا نبود
|فرزند ارجمند شه لا فتی نبود
 گیرم که داشتید شما با حسین جنگ
 ای اهل کوفه، اهل و عیالش چه کرده بود
 آتش بر آشیانة مرغی نمی زنند
 گیرم که خیمه، خیمة آل عبا نبود

حضرت سجّاد(ع)

سبب شهادت حضرت، ‌مسمومیت است که «ولید بن عبد الملک» خلیفة مروانی به برادر خودش هشام دستور خوراندنش را داد.[11]

بس که تلخیها چشید آن خسرو شیرین لبان
زهر را نوشید در آخر نَفَسِ چون انگبین

هنگامی که امام باقر(ع) پدر را غسل می‌داد، راوی از او می‌پرسد: این آثاری که بر روی شانة ایشان است، از چیست؟ فرمود: اثر کیسه‌هایی است که شب هنگام پدرم به دوش می‌گرفت و به در خانة مستمندان می‌برد.[12]

حضرت را با مراسم با شکوهی تجهیز و تدفین کردند، مدتی بعد ناگاه متوجه شدند که شتر حضرت نیست. همان شتری که بیست سفر امام(ع) را به حج برده و به مدینه بازگردانده بود و امام حتی یک تازیانه به او نزده بود. جستجو کردند،‌ دیدند، به بقیع،‌ کنار قبر امام سجاد% آمده، نشسته و صورتش را روی قبر نهاده و اشک می‌ریزد.

به دستور امام باقر(ع) حیوان را به منزل بازگرداندند. برایش علوفه ریختند؛‌ اما باز آمدند و گفتند: آقا! این حیوان دوباره به کنار مرقد مطهر رفته و سینة خود را به قبر حضرت می‌مالد و می‌نالد.[13]

امام باقر(ع) فرمودند: رهایش کنید! این حیوان نمی‌تواند فراق پدرم را تحمل کند. عاقبت حیوان کنار قبر امام زین العابدین(ع) آن‌قدر گریه کرد تا از دنیا رفت.

گریز: شتر امام سجاد% به کنار قبر آن حضرت آمد؛ اما ذو الجناح روز عاشورا به آرامی امام حسین(ع) را بر زمین نهاد، تا توانست با دهانش تیرها را از بدن امام بیرون کشد. دور امام می‌چرخید و می‌خواست دفاع کند. تا احساس کرد دشمن می‌خواهد او را به غنیمت بگیرد. یالش را به خون امام رنگین کرد و ناله‌کنان و اشک ریزان به خیام حرم برگشت: «وَ اَسْرَعَ فَرَسُکَ شَارِداً إِلَی خِیَامِکَ قَاصِداً مُحَمْحِماً بَاکِیاً...»[14]

آه از آن ساعت که در آن دشت پیر
ذو الجناح ماند و زینی سر بزیر
 آفتاب از صدر زین افتاده بود
 آسمان روی زمین افتاده بود
  هیچ کس خورشید را یاری نکرد
 هیچ کس از گل طرفداری نکرد

 اشاره‌ای به بقیع

«السَّلَامُ عَلَيْكُمْ أَئِمَّةَ الْهُدَى السَّلَامُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ التَّقْوَى ..... السَّلَامُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الصَّفْوَةِ السَّلَامُ عَلَيْكُم يَا آلَ رَسُولِ الله».[15]

ای بقیع ای مزار سوته‌دلان
 جان به قربان اشک زوّارت
 آرزو دارم ای بقیع، هر سال
 سر گذارم به روی دیوارت
 ج

  شگفتا، به آسمان بقیع، چقدر ستارگان آل رسول- در آنجا غروب کرده‌اند. فضایلشان،‌ مثل نجوم زیاد؛ اما مصائب ایشان را هیچ حسابگری در طول روزگار نمی‌تواند بشمارد.[16]

حضرت سجّاد(ع) در کربلا

«السَّلَامُ عَلَى زَيْنِ الْعَابِدِينَ وَ قُرَّةِ عَيْنِ النَّاظِرِينَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ الْإِمَامِ الْمَرْضِيِّ وَ ابْنِ الْأَئِمَّةِ الْمَرْضِيِّين»؛[17]

به نظر می‌رسد زندگی حضرت سجّاد% از دیگر ائمّه( پرماجراتر بوده است؛ زیرا از اول توأم با سختی، تهاجم و سلطة امورها و زُبیریها و... بوده در دوسالگی، جدّش امیر المؤمنین و در دوازده‌سالگی عمویش امام مجتبی% شهید شدند. بیست و سه‌ساله بود که مصایب کربلا را دید، با شهادت پدر، برادر، عموها، بنی اعمام، اصحاب و یاران پدرش. هنگام حرکت نگاهی کرد و دید عمه و خواهرش با بدن پاره پارة‌ پدر درد دل می‌کنند؛ امّا امام سجاد% نمی‌تواند از مرکب پیاده شود؛ چون ـ طبق نقل ـ او را با غل و زنجیر بسته بودند،‌در حالی که شدیداً بیمار بود.

زنجیرها به زخم تنم می‌گریستند
 دشمن نکرد رحم به اشک روان من
 وَغَدَوْا بِزَینِ الْعَابِدِینَ مُکَتَّفاً
 فَوْقَ الْمَطِیَّة یَشْتَکِی الْأهْوَالاً[18]

 امام زین العابدین(ع) را بر روی مرکب دست بستند، در حالی که از ناگواریها شکوه نمی‌کرد.

زینب دید، نزدیک است عزیز برادرش جان دهد. بدن برادر را رها کرد،‌ دوید و صدا زد: «مَا لِي أَرَاكَ تَجُودُ بِنَفْسِكَ يَا بَقِيَّةَ الْمَاضِینَ؛ تو یادگار برادر منی،‌ تو یادگار گذشتگانی، چرا با خودت چنین می‌کنی؟» می‌بینم نزدیک است قالب تهی کنی. فرمود: «عمّه! مگر این بدنِ حجّت خدا نیست؟ عمه جان! دلم می‌سوزد،‌ گویا این مردم ما را مسلمان هم نمی‌دانند.»[19]

حزن امام سجاد(ع)

شب و روز بر عزای عاشوائیان می‌گریست، به گونه‌ای که او را یکی از بکّائن (بسیار گریه‌کنندگان) عالَم دانسته‌اند، طبق روایتی از امام صادق(ع)، آدم(ع) برای پذیرش توبه‌اش گریست، یعقوب(ع) در فراق یوسف(ع)، حضرت زهرا(س) پس از پدر و امام سجاد(ع) به یاد کربلا می‌گریستند تا از بکائون اعصار شوند.

از حضرت صادق(ع) روایت است که: امام زین العابدین(ع)چهل سال بر مصائب پدرش گریست و در این مدت، روزها را روزه و شبها را به عبادت مشغول بود. زمان افطار یکی از خدمتکاران برایش قدری آب و غذا آماده می‌کرد و در برابرش می‌نهاد و عرض می‌کرد: بخورید یابن رسول الله! امام با گریه می‌فرمود: «قُتِلَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ- جَائِعاً قُتِلَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ عَطْشَاناً؛ فرزند رسول خدا در حال گرسنگی به شهادت رسید فرزند رسول خدا در حال تشنگی به شهادت رسید.»

و آنقدر این جملات را تکرار می‌کرد و گریه می‌نمود که طعامش از اشک چشمانش، تَر و نوشیدنی او با اشکش ممزوج می‌شد. همواره روزگار بر آن حضرت بدین منوال می‌گذشت تا سرانجام به لقاء الله پیوست.[20]

روزی یکی از غلامانش، وقتی کثرت بُکاء حضرت را دید و ملاحظه کرد صورت و محاسنش از اشک تر گردیده، عرض کرد: «يَا مَوْلَایَ مَا آنَ لِحُزْنِكَ أَنْ يَنْقَضِيَ وَ لِبُكَائِكَ أَنْ يَقِل؛ آیا هنوز وقت آن نرسیده که اندوه شما پایان پذیرد و گریه شما کاهش یابد؟» پس حضرت فرمودند: «وای بر تو!‌ یعقوب بن اسحاق، نوة حضرت ابراهیم(ع) هم پیامبر بود و هم پیامبرزاده. دوازده پسر داشت. خدای سبحان یکی از آنان را از نظرش غایب و پنهان کرد، از غم فراق و هجرانش موی سرش سفید و کمرش خم شد و از کثرت گریه دیدگانش نابینا شد. و این همه، در وضعیتی بود که فرزندش در دنیا زندگی می‌کرد، « وَ أَنَا رَأَيْتُ أَبِي وَ أَخِي وَ سَبْعَةَ عَشَرَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي صَرْعَى مَقْتُولِينَ فَكَيْفَ يَنْقَضِي حُزْنِي وَ يَذْهَبُ بُكَائِي؛ و من به چشم خودم پدر، برادر و هفده نفر از اهل بیتم را شهید و بر زمین افتاده دیدم. حال چگونه اندوهم پایان پذیرد و گریه‌ام کاهش یابد؟»[21]

همه جا در نظرم منظرة کربُبَلاست
 لحظة حال شهیدان نرود از یادم
 آتش خاطره‌ها جان و تنم را سوزد
 اگر این اشگِ دو چشمم نکند امدادم
 لیک با این همه غم، گریة آهسته کنم
 که مبادا شنود عمّة من فریادم
  مرغِ بهشتِ وحی‌ام و از جور روزگار
_______________________________________

[1]. ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏آبرومندان درگاه حسین(ع)؛ گفتار استاد عباس دلجو، گردآوری محسن شیرازی، نشر ساحل، تهران، ص‏135.

[2]. مثیر الاحزان، ابن نما حلّی، ترجمه: علی کرمی، نشر حاذق، قم، چاپ اول، 1380ش، ص259.

[3]. در سوگ آل الله، علی نظری منفرد، نشر کمال، قم، 1391ش، ص‏174، مناسب است قبل از ذکر مصیبت یکی از کرامات حضرت نقل شود. جامع‏ترین کتاب برای این منظور کتاب پنج جلدی شیخ علی ربّانی خلخالی به نام «چهره درخشان قمر بنی هاشم ابو الفضل العباس» از انتشارات مکتب الحسین(ع) شامل240 کرامت است.

[4]. سفینۀ البحار، شیخ عباس قمی، نشر اسوه، قم، چاپ اول، 1414ق، ج3، ص308.

[5]. همان.

[6]. بحار الانوار، محمدباقر مجلسی، دار إحیاء التراث العربی، بیروت، 1403ق، ج98، ص238.

[7]. چهره درخشان قمر بنی هاشم، علی ربانی خلخالی، مؤسسه فرهنگی ثقلین، قم، 1374ش، ج‏1، ص‏103؛ به نقل از: شیفتگان حضرت مهدی(ع)، احمد قاضی زاهدی، مؤسسه نشر و مطبوعات حاذق، قم، 1413ق، ص‏145.

[8]. چهره درخشان قمر بنی هاشم، ص‏103.

[9]. الفتوح، ابن اعثم کوفی، دار الأضواء، بیروت، 1411ق، ج‏5،ص120.

[10]. همان.

[11]. مقتل اهل بیت(، گروهی از فضلا، شرکت چاپ و نشر بین الملل، ص‏476؛ نقل از: طبری، کفعمی و مقرّم.

[12]. بحار الانوار، ج‏46، ص‏62.

[13]. در سوک آل الله، ص‏254، نقل به مضمون از: کافی، کلینی، دارالکتب الاسلامیه، تهران، بی‏تا، ج‏1، ص‏467، ح2 و 3.

[14]. در سوگ آل الله، ص‏254 (با اندکی تصرف و ویرایش).

[15]. صدر زیارت ائمه بقیع(.

[16]. در سوک آل الله، ص‏255؛ نقل از: انوار البهیّة، شیخ عباس قمی، دفتر انتشارات اسلامی، قم، 1375ش، ص‏175.

[17]. موسوعۀ زیارات المعصومین(، مؤسسه‌ الامام الهادی(ع)، قم، 1383ش، ج‏1، ص‏332.

[18]. بحار الانور، ج‏4، ص‏265.

[19]. در سوگ آل الله، ص‏255؛ به نقل از: کامل الزیارات، ابن قولویه، دار المرتضویه، نجف اشرف، 1356ش، ص‏261.

[20]. الهوف علی قتلی الطفوف، سید بن طاووس، نشر جهان، تهران، چاپ اول، 1348ش، آخرین بخش.

[21]. همان.

افزودن دیدگاه

لطفا پاسخ سوال را بنویسید.