علاّمه محمّدتقي جعفري(رحمه الله) مبلّغ انديشمند

عبد الكريم پاك‌نيا تبريزي

اشاره: در شماره 171 از ماهنامة مبلّغان موضوع «علامه محمد تقی جعفری(رحمه الله) الگوی عالمان» ارائه گردید و در آن پس از نگاهی اجمالی به دوران کودکی مرحوم علامه، مباحثی همچون: «اجازه اجتهاد»، «رجعت به وطن»، «ارتباط با چهره های دانشگاهی» و غیره درج گردید؛ اکنون ادامة این مقاله تقدیم می شود:

احترام به اندیشه های مخالف

«دکتر عبداللّه نصری» استاد فلسفه و از شاگردان علامه جعفری می گوید: «ایشان با شخصیتهای مختلف در دنیا ارتباط داشت و به کسانی که موافق اندیشه اش نبودند، نگاه تحقیرآمیز نداشت و بحث و گفتگو با افراد دانشمند برایش آموزنده بود. وی با «راسل» فیلسوف انگلیسی مواجهة فکری داشت، و وقتی دست به قلم می برد و به نقد اندیشه های راسل می  پرداخت؛ ولی اوّل 20 ویژگی در رابطه با راسل بر می شمارد که بسیار نگاه مثبتی داشت.»[1]

خاری در چشم ساواک

زمانی که استاد جعفری برای اقشار گوناگون مردم در دانشگاه ها و مساجد و ... به سخنرانی می پرداخت، ساواک برای کنترل این جلسات، مأمورانی را می فرستاد تا از آن گزارش تهیه کنند. هم اکنون بیش از 180 سند گزارشهای ساواک دربارة علامه جعفری در دست است که در کتاب «چراغ فروزان» منتشر شده است. ساواک در سال 1344 ش ایشان را احضار و تأکید کرد که در درسهای خودتان دو موضوع را رعایت کنید: 1. نسبت به شاه مطلبی نگویید؛ 2. نسبت به اسرائیل حمله و اعتراض نکنید. در بهمن 1346 ش، استاد برای بار دوم به ساواک احضار شد. در آبان ماه سال 1351 ساواک تهران به مدیر کل ادارة پنجم دستور داد که مکالمات تلفنی محمد تقی جعفری را کنترل و شنود کند.

ساواک یک بار نیز در ساعات 2 نیمه شب به منزل استاد جعفری حمله کرد و مأموران تا ساعتی کتابخانة ایشان را بازرسی کردند؛ امّا چیزی نیافتند و دست خالی برگشتند.[2]

همراه انقلاب اسلامی

علامه جعفری که از ارادتمندان امام(قدس سره) و انقلاب اسلامی بود، به طور غیر مستقیم این حرکت عظیم را تأیید می کرد و نتایج فعالیتهای فرهنگی و تبلیغی او، آگاهی بخشی به جامعه بود. استاد جعفری با شرکت فقها در امور سیاسی و اجتماعی و افکار امام خمینی(قدس سره) همدل و همراه بود، گرچه پس از پیروزی انقلاب مسئولیت اجرایی نپذیرفت، و وظیفه و مسئولیت خود را منحصر به فعالیت علمی و فرهنگی می‌دانست و در این دوران، بر حجم فعالیتهای علمی خود افزود. به این جهت مورد بغض دشمنان قرار گرفت.

حضور در جبهه های نبرد

استاد جعفری در دورة جنگ تحمیلی به هر شهری که برای سخنرانی می رفت، اولین کاری که می کرد، رفتن به مزار شهدا و خواندن فاتحه برای آنان بود. علّامه جعفری هم خود در آغاز جنگ، نیز به مدّت یک هفته به جبهه رفت و هم فرزندش را به جبهه فرستاد و به همسرش گفت: خانم عزیز! ناراحت نباش! پسر ما مثل جوانهای دیگر است. خون او از جوانهای دیگر رنگین تر نیست. اگر سالم برگشت، خدا لطف کرده است و اگر هم کشته شد، در راه دین و کشور کشته شده است.[3] استاد علّامه جعفری در دوران جنگ تحمیلی اغلب سخنرانیهایش را با دعای ذیل و مانند آن پایان می داد: «خدایا! دعای رزمندگان را در حقّ ما مستجاب کن! و پیام شهدا را با گوش ما آشنا کن! خدایا! ما را قدردان حرکتی که جوانان ما در جبهه ها برای مملکت کردند، قرار بده!»

استاد جعفری در سال 1361ش روال منظّم و معمول تحقیق، تدریس و تألیف را بر هم زد و در شهر جنگ زدة دزفول حضور یافت. حضور استاد در زمانی بود که دزفول مرتّب موشک باران می شد. استاد جعفری در جمع رزمندگان اسلام حاضر شد و برای آنان سخنرانی کرد و فرماندهان جنگ و بسیجیان و پاسداران اسلام و ایران را تحت تأثیر شدید قرار داد. استاد در خانة مرحوم آیت  اللّه سید ابوالفضل نبوی(رحمه الله) اقامت کرده بود. در همین زمان، موشکهای دشمن چند بار شبانه به نزدیکی آن منزل اصابت کرد. به این جهت، فرماندهان به ناچار از استاد درخواست خاضعانه کردند که در سنگری اسلام را یاری کند که سنگربانی آن را حتّی هزاران هزار تن از عاشق ترین رزمندگان اسلام نمی توانستند به عهده بگیرند. استاد پذیرفت و به سنگر تحقیق، تألیف و تدریس بازگشت.[4]

دفاع از امام(قدس سره) و انقلاب

در دوران جنگ تحمیلی و در آن هنگام که برخی از جریانهای ملی گرا علیه دفاع مقدس زبان به انتقاد گشوده و جزوه و اعلامیه منتشر می کردند، روزی استاد وضع یکی از افراد سرشناس این گروه را جویا شدند. به ایشان عرض شد که فلانی کتابی نوشته و در آن مواردی را به عنوان اختلاف نظر خویش با امام(قدس سره) مطرح کرده است. استاد با تعجب پرسید: مگر این آقا خود را قابل مقایسه با حضرت امام می داند که یکی او باشد و یکی امام؟ و سپس فرمود: چند روز پیش فلانی (یکی از سردمداران همین گروه) به خاطر سوابق دوستی و آشنایی نزد من آمده بود و علیه دفاع مقدس حرفهای بی پایه و اساسی می زد و شاید انتظار داشت که با ایشان هم نوایی کنم. به او گفتم: یک روز بنده برای ملاقات حضرت امام به جماران رفته بودم. انبوهی از جمعیت در انتظار دیدار ایستاده بودند. وقتی جمعیت متوجه حضور من شدند، شعار دادند که: درود بر خمینی، سلام بر جعفری. من به فکر فرو رفتم که این شعار برای چیست؟ اگر چه من سالها در میان این مردم بودم و همیشه از محبت آنها برخوردار؛ ولی شعار سلام بر جعفری برایم غیر منتظره بود. وقتی خوب دقت کردم، معما برایم حل شد. دیدم که مردم عاشق امام هستند و او نجات دهندة خود و رهبری الهی می دانند و چون می بینند من نیز برای ابراز ارادت نزد امام و پیشوای آنها می روم، رضایت و خشنودی خویش را از این پیوند با چنین شعاری اعلام می کنند و من این رضایت را رضایت خدا می دانم. در ادامه به او گفتم: فلانی! من که در مسائل سیاسی ورود چندانی ندارم، به آسانی این نکته را درک کردم، از شما تعجب می کنم که نزدیک به چهل سال از عمر خود را در مسائل سیاسی گذرانده اید؛ ولی از درک این نکته بدیهی عاجز هستید.[5]

کفّاشی به خاطر امرار معاش

علاّمه جعفری در خاطرات خود آورده است: در آن موقع که در نجف بودیم، ماهیانه سه دینار از آیت الله سیّد ابو الحسن اصفهانی(رحمه الله) دریافت می کردیم و این سه دینار، علی رغم قناعتی که داشتیم، در 7 ـ 8 روز اوّل تمام می شد و اکثر طلبه ها، حتی آنهایی که در ردة اجتهاد بودند، مجبور می شدند به کارهایی مثل بنّایی و کشاورزی بپردازند تا هزینة زندگی خود را تأمین کنند. من هم چون در نوجوانی در تبریز کار کفّاشی انجام داده بودم، در نجف نیز چرخ خیاطی کوچکی را تهیه کرده، از مغازه ها سفارش می گرفتم و روزانه 2 یا 3 ساعت کفّاشی می کردم.»[6] و [7]

پناهگاه بی نوایان

امام حسین(علیه السلام) می فرماید: «اعْلَمُوا أَنَّ حَوَائِجَ النَّاسِ إِلَيْكُمْ مِنْ نِعَمِ اللَّهِ عَلَيْكُمْ فَلَا تَمَلُّوا النِّعَمَ فَتَتَحَوَّلُ إِلَى غَيْرِكُمْ؛[8] بدانید نیازمندیهای مردم که [به شما مراجعه می کنند] از نعمتهای الهی است پس نعمتها را افسرده نسازید [یعنی مبادا با رنجاندن مردم نیازمند، کفران نعمت کنید] که این وظیفة خدمت رسانی به دیگران محوّل خواهد شد.»

درِ خانة استاد محمّدتقی جعفری برای همه باز بود. از کاسب محلّه که برای پرسیدن مسئلة شرعی آمده بود تا زن و شوهری که در پی اختلافات خانوادگی خویش، برای چاره جویی نزد استاد آمده بودند و پیرمردی که از بی مهری فرزندش گله داشت و تقاضا می کرد که علاّمه فرزندش را نصیحت کند. علاّمه همه را با آغوش باز می پذیرفت و می گفت: «این بندگان خدا وقتی می بینند که ما لباس پیامبر(صلی الله علیه و آله) را به تن داریم، برای گره‌گشایی به ما مراجعه می کنند ... علم و حکمت نیز از جانب همان خدایی است که اینان را به خانة ما می فرستد.»[9]

روحانی بی ریا

 ایشان دربارة اوّلین سفر حج واجب خود، خاطرة آموزنده ای را نقل می کند که: «در این سفر که با تعدادی از دوستان و فضلا همسفر بودم، در فرودگاه جدّه متوجه شدم که تعدادی از اهالیِ روستایی از اطراف مراغه به علت نداشتن روحانی کاروان، ناراحت و مضطرب هستند. از همراهان خود پوزش طلبیدم و جهت انجام مناسک حج به جمع روستاییان پیوستم. در این سفر، بیش از دیگر سفرها لذّت بردم؛ چون آنها عنوان خاصی برایم قائل نبودند و مرا به صورت دانشمند و استاد و این چیزها نمی شناختند. آنان خیلی ساده و بی پیرایه دور من جمع می‌شدند و ضمن طرح مسائل شرعیِ خود، حمد و سورة خود را نیز می‌خواندند. حتی برای صدا زدن من،  عنوان شيخ را به كار مي‌بردند و پيوسته دستور مي‌دادند: شيخ! چنين كن و چنان كن. براي من بسيار شيرين بود كه در ميان آنها باشم و بدون تشريفات و بي‌ريا، با آنها دعا بخوانم و برخي از مسائل حج را براي آنها بگويم.»[10]

روضه‌خواني در روستا

علاّمه جعفري گفته است: «براي شركت در محفلي علمي به تبريز رفتم. مجلس در يك مسجد برگزار شده بود. علما، طلاّب و دانشجويان فراواني حضور پيدا كرده بودند. وقتي به سوي منبر مي‌رفتم، مردي روستايي سر راهم قرار گرفت و به من گفت: طبق سالهاي گذشته در روستايمان يك دهه مجلس روضه‌خواني داريم؛ ولي براي آن واعظ نيافته‌ايم. مي‌توانم از شما براي سخنراني دعوت كنم؟ به او پاسخ دادم: فرصت اين كار را ندارم و به دنبال اين سخن، بر فراز منبر قرار گرفتم. در همان اوايل منبر، شروع به تلاوت سوره قدر كردم. آية اوّل را خواندم؛ ولي هر چه فكر كردم، ادامة سوره به خاطرم نيامد. مجدداً از بسم الله شروع كردم و آية اوّل را تكرار نمودم؛ ولي هر چه به ذهنم فشار آوردم، نتوانستم سوره را ادامه بدهم. در اين هنگام، صداي مرد روستايي را شنيدم كه آية دوم را خواند و من توانستم با يادآوري او سوره را تمام كنم. بعد از خاتمه سخنراني بلافاصله مرد روستايي را صدا كردم و به او گفتم: حتماً يك دهه در مجلس روضه‌خواني روستاي شما خواهم آمد و پيروِ آن، ده روز به طور كامل در روستاي آن مرد اقامت گزيدم.»[11]

ساده‌زيستي و تحمّل بي‌مهريها

در سال 1342 ش كه مناظرة معروف علاّمه با فيلسوف بزرگ غرب «برتراند راسل» در جريان بود، روزنامة اطّلاعات تصميم گرفت مطلبي را در مورد اين مناظرة مكتوب، با تصوير هر دو طرف به چاپ رساند. به همين منظور، طيّ تماسي از استاد درخواست مي‌كند كه عكس خويش را براي آن روزنامه، توسط يكي از اطرافيان بفرستد. روز بعد، استاد شخصاً دو قطعه عكس برداشته، به سوي ساختمان روزنامة اطّلاعات به راه مي‌افتد. در بدو ورود به دفتر روزنامه، با توجه به ظاهر بسيار ساده‌اش و نيز عناد و ذهنيّت منفي كه عناصر وابسته به ساواك در روزنامه‌ها نسبت به روحانيت ايجاد كرده بودند، مورد بي‌توجهي و بي‌اعتنايي كاركنان روزنامه واقع مي‌شود. سرانجام پس از مدتي سرگرداني به اتاق رئيس راهنمايي مي‌شود. وي نيز پس از نزديك به سه ربع ساعت صحبت با فرد ديگر و بي‌توجهي عمدي، با لحني سبك به ايشان مي‌گويد: بله، آقا چه مي‌خواهيد؟ آقا با سادگي خاصي پاسخ مي‌دهد؛ عكسهاي محمّدتقي جعفري را آورده‌ام. وي ضمن استقبال از اينكه عكسهاي استاد جعفري را به دست آورده است، به آقا مي‌گويد: عكس را بدهيد و بفرماييد بيرون. در همين حين كه استاد در حال بيرون رفتن بود، چشم رئيس به عكسها مي‌افتد و با تعجب مي‌پرسد: شما خودتان آقاي جعفري هستيد؟ استاد پاسخ مثبت مي‌دهد و آن مرد نيز خجل از رفتار خويش، دستور مي‌دهد تا از ايشان پذيرايي شود.[12]

تبليغ، بدون چشم‌داشت مادّي

در خاطرة ‌ديگري از ايشان آمده است: علاّمه محمّدتقي جعفري تنها يك منبع درآمد داشت و آن حقّ التأليف كتابهايش بود. استاد تا آخر عمر حاضر نشد حقوق‌بگير جايي بشود و همواره مي‌گفت: «بگذاريد من با همين حقّ‌ التأليفهاي ناچيزِ آثارم بسازم و وقتم آزاد باشد تا به شما جوانها و نيازهاي فكري‌تان برسم.» علاّمه براي هيچ كدام از سخنرانيها و كنفرانسهايش پول قبول نكرد، جز يك مورد كه در سال 59 پس از يك سخنراني، چكي به مبلغ 2500 تومان براي ايشان ارسال شد كه استاد ناچار شد آن را بپذيرد كه البته علامه علت آن را اين چنين بيان مي‌دارد: «در سال 58 يا 59 كه از شدّت بي‌پولي نسخة خانم روي دستم مانده بود و نمي‌توانستم دارو بگيرم، يك چك دو هزار و پانصد توماني برايم فرستادند و من قبول كردم. غير از اين يك مورد، من از هيچ سخنراني يا تدريس، چه در تلويزيون يا راديو يا دانشگاه، چيزي نگرفته‌ام.»

تواضع

مرحوم علاّمه جعفري، دربارة يكي از ملاقاتهايش با علاّمه طباطبايي(رحمه الله) خاطره‌اي شيرين دارد: «روزي به قصد ديدار علاّمه طباطبايي(رحمه الله) به منزلشان رفتم و درِ‌ خانه را زدم. پيرمردي در را باز كرد. گفتم: آقا تشريف دارند؟ گفتند: بله. گفتم: به ايشان عرض كنيد اگر حالشان مساعد باشد، به خدمت ايشان برسم. آن شخص رفت و پس از بازگشت مرا به يك  اتاق راهنمايي كرد. پس از لحظاتي مرحوم علاّمه آمدند و پس از سلام و احوال‌پرسي گفتند: چون در حال تشرّف به مشهد مقّدس هستم، فرشهاي اتاق را جمع كرده‌ايم. صبر كنيد بروم و قاليچه‌اي بياورم تا روي آن بنشينيم. من دست ايشان را گرفتم و گفتم: نيازي نيست و عبا را از دوش خود برداشتم و پهن كردم و گفتم: بفرماييد. آن انسان وارسته با يك قيافة ملكوتي كه هرگز از ياد نمي‌برم، فرمود:‌ در اين موقع عمرم، درس آموزنده‌اي به من آموختي. من عرض كردم: اين جملة هشداردهندة شما، خيلي آموزنده‌تر و سازنده‌تر از سخن من بود.

پياده به كربلا همراه شهيد نواب

استاد كه مدتي در نجف اشرف با شهيد نواب صفوي همراه بوده است، در مورد شجاعت و شهامت بي‌نظير اين شهيد چنين مي‌گويد: «هر دو جوان بوديم و هر دو به نوعي، تهجّد و شب‌زنده‌داري و زيارت را دوست داشتيم. در حوزة نجف در خدمت مرحوم شیخ مرتضی طالقاني(رحمه الله) شاگردي مي‌كرديم و از علاّمه شيخ عبد الحسين اميني(رحمه الله) (صاحب الغدير) درس ايمان و ولايت مي‌آموختيم.

روزي شهيد نواب صفوي(رحمه الله) پيشنهاد كرد كه از نجف تا كربلا براي زيارت حضرت ابا عبد الله الحسين(علیه السلام) با ما هم برويم. موافقت كردم و بعد از ظهر يكي از روزهاي پاييزي به راه افتادیم. هوا تقريباً تاريك شده بود كه ما در راه نجف به كربلا قرار گرفتيم و هنوز بيش از چند كيلومتر از شهر دور نشده بوديم كه مردي تنومند و قوي هيكل از اعراب بيابان‌نشين جلوي ما را گرفت و با صدايي خشن به ما فرمان ايست داد.

در زير نور مهتاب، خنجر آذين‌شده‌اي را كه مرد عرب بر كمر داشت، ديدم و يكّه خوردم؛ امّا سيّد، آرام ايستاد. مرد عرب با خشونت گفت: هر چه دينار داريد از جيب‌هايتان بيرون آورده، تحويل دهيد. من ترسيده بودم و مي‌خواستم آنچه دارم تحويل دهم كه يك مرتبه متوجه شدم شهيد نواب صفوي با چالاكي،‌ خنجر مرد عرب را از كمرش بيرون كشيده، برق آن را جلوي چشمان آن مرد مهاجم قرار داد، و با قدرت، نوك خنجر را نزديك گلويش قرار داده و با كمال شهامت به او گفت: اي مرد! با خدا باش و از خدا بترس و دست از زشتيها بردار!

من از سرعت عمل و شجاعت بي‌نظير سيّد متحيّر شده بودم و مات و مبهوت به هر دوي آنان نگاه مي‌كردم. با ديدن اين وضعيت،‌ مرد عرب با كمال شرمندگي ما را به چادرش جهت استراحت دعوت كرد. نواب صفوي فوراً دعوت او را پذيرفت. براي من  تعجب‌آور بود، به سيّد گفتم: چگونه دعوت كسي را مي‌پذيري كه تا چند لحظه قبل مي‌خواست اموال ما را غارت كند؟ سيّد گفت: اينها عرب هستند و به ميهمان ارج مي‌نهند و محال است خطري متوجه ما باشد.

آن شب من و نواب به چادر مرد عرب رفتيم و سيّد آرام خوابيد؛ امّا من تا صبح نگران و بيدار بودم و تمام شب در اين انديشه بودم كه ممكن است مرد عرب هر دوي ما را نابود كند. سيّد، نيمه شب براي نماز برخاست و با آوايي ملكوتي با خداي خويش به راز و نياز پرداخت و فرداي آن روز با هم عازم كربلا شديم ... .

اين خاطره، در طول پنجاه سالي كه از آن بزرگ‌مرد به خاطر دارم، هميشه نوازشگر روح و روان من بوده است. هنگام شهادتش، اشك بي‌‌اختيار بر ديدگانم جاري گشت و با تمام وجود فراق ياري وفادار و مردي الهي را حس مي‌كردم.»[13]

در انديشه نيازمندان

از استاد جعفري براي ايراد سخنراني در يك جلسه دعوت شده بود. پس از پايان سخنراني، شخصيّت مهمي كه در آن جلسه حضور داشت، به جهت قدرداني از ايشان، با احترام تمام خواست مبلغ يك ميليون تومان به ايشان اهدا نمايد؛ امّا در قبال تقاضاي او فرمودند: من نيازي به اين پول ندارم. اين مبلغ نزد شما باشد و اگر احياناً افرادي به جهت گرفتاري مالي به من مراجعه نمودند، نامه مي‌دهم و شما مبلغ تعيين شده را به آنها بپردازيد. بعد از آن، افرادي با يادداشتهايي از استاد جعفري، به محلي كه پول در آنجا سپرده شده بود، مراجعه نموده، مبالغي را دريافت مي‌كردند. فردي كه مبلغ يك ميليون تومان را به اين كار اختصاص داده بود، با مشاهدة اين عمل استاد، مبلغ پنج ميليون تومان ديگر نيز به پول اضافه كرد. بدين ترتيب، تمام مبالغ مزبور، طيّ‌ مدتي با يادداشتهاي ايشان به افراد نيازمند پرداخت شد.

صبر و وفاي به عهد

امام علي(علیه السلام) فرمود: «الكَرِيمُ إِذَا وَعَدَ وَفَى وَ إِذَا تَوَعَّدَ عَفَى؛[14] بحث تعهد در افكار و اعمال او بسيار مهم بود. ايشان معتقد بود: اساسي‌ترين عامل شكست انسان در دوران ما، بي‌اعتنايي به موضوع تعهّد است. فرزند علاّمه جعفري مي‌گويد: ما يك خواهري داشتيم در سنّ 38 سالگي سرطان گرفت و در پاييز 72 به رحمت خدا رفت. در حال انجام مقدّمات كفن و دفن ايشان بوديم. تصميم بر اين شد كه مراسم تشييع را يك روز به تأخير بيندازيم تا بستگان و آشناياني كه در شهرستان هستند، بتوانند حضور داشته باشند. علاّمه همان روز 10 صبح در دانشگاه امام صادق(علیه السلام) سخنراني داشتند و چيزي به ساعت سخنراني‌شان نمانده بود، گفتند: حالا كه تشييع براي فردا موكول شده است، تا شما مشغول كار مقدمات هستيد، من بروم سخنراني را انجام بدهم و برگردم. اين در حالي بود كه پدر بين فرزندانش اين خواهرمان را بيش‌تر از همه دوست داشت و با اينكه از مرگ ايشان خيلي متأثّر بودند، جلسة سخنراني‌شان را ترك نكردند و پس از پايان جلسه در پاسخ به اصرار دانشجويان براي ادامة جلسه، اظهار كرده بودند كه مصيبتي برايشان پيش آمده و دخترشان وفات كرده است. اين مصداق بارز تعهّد و نظم ايشان است.[15]

بوسيدن دست همسر

روزي بين استاد و همسرش اختلافي جزيي پيش آمد و عبارات نسبتاً تندي در اين ميان ردّ و بدل شد. پس از گذشت لحظاتي چند، هنگامي كه استاد عازم رفتن به بيرون از منزل بود، با نهايت تواضع آمد و دست همسرش را بوسيد و عذرخواهي كرد.[16]

قدرداني از همسر فداكار

وقتي استاد جعفري در سال 1372 ش همسرش را از دست داد، با نهايت تأثّر اعلام كرد: «همه چيز من از دست رفت.» پس از آنكه پيكر همسرش به خاك سپرده شد، در جمع بستگان، آشنايان و ارادتمندان، از آن بانوي بزرگ و فداكار چنين تجليل كرد: «دوراني كه در نجف گذرانديم، ايشان با كمال آرامش و تحمّل با ما همكاري مي‌كرد و بعد دوران مشهد بود و بعد هم دوران تهران. در اينجا از ايشان تشكر و طلب عفو مي‌كنم؛ چون خيلي خيلي گذشت كرد. من اينجا از خداوند متعال براي همة گذشتگان‌مان، براي همة آن زنها كه در پروراندن علاّمه حلّيها، شيخ انصاريها و ابن سيناها نقش داشته‌اند، تشكر مي‌كنم.

پروردگارا! اين بانو را با فاطمة زهرا(علیها السلام) محشور بفرما! اين شب، اوّلين شب ورود او به خاك است. او را به ملاقات ائمّه اطهار(علیهم السلام) و مخصوصاً فاطمة زهرا(علیها السلام) مشرّف بگردان.»[17]

كرامات معنوي

علاّمه جعفري در عرصة توحيد، توكّل و خداشناسي با تمام وجود به اين جملة امام حسين(علیه السلام) باور داشت كه: «اِلهِی مَا ذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ وَ مَا الَّذِي فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ لَقَدْ خَابَ مَنْ رَضِيَ دُونَكَ بَدَلًا وَ لَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغَى عَنْكَ مُتَحَوَّلا؛[18] خدایا چه دارد آنکه تو را ندارد و چه ندارد آنکه تو را دارد! به راستی محروم است آنکه به جای تو به دیگری راضی شود و به طور حتم زیانکار است کسی که از تو به دیگری روی کند.»

و طبق همان باور عمل مي‌كرد. روزي علاّمه جعفري سوار تاكسي شده بودند. در مسير راه نفس عميقي كشيده و از ته دل و عمق وجودش كه ريشه در ايمان راستين به لطف حضرت حق داشت، مي‌گويد: اي خداي من!

رانندة تاكسي با اعتراض گفت: مگر خدا فقط خداي شماست!! ايشان در جواب فوراً دو بيت ناب توحيدي از سعدي مي‌خواند كه:

چنان لطف او شامل هر تن است

كه هر بنده گويد خداي من  است

چنان كار هر كس به هم ساخته

كه گويا به غيري نپرداخته[19]

غذاي ناپاك و بوي عفونت

به گواهي تاريخ و تجربة دانشمندان علوم اسلامي، غذاي پاك و حلال زمينة رشد و تعالي را به دنبال دارد و در مقابل، غذاي ناپاك و حرام، بستر فساد و خلاف را در وجود افراد فراهم مي‌آورد.

در كشور نروژ ماجراي جالبي روي داد:‌ شبي يكي از دوستان دكتر غلامرضا جعفري (فرزند استاد) او و استاد را براي شام به منزل خود دعوت كرد. استاد و فرزندش در موقع مقرّر به آنجا رفتند. هنگام شام، استاد ناراحت شد و گفت: بوي تعفّن مي‌آيد! هر چه به او گفته شد كه تعفّني در كار نيست،‌ نپذيرفت. سرانجام دكتر غلامرضا جعفري برخاست و همراه پدر، شام‌نخورده از آنجا خارج شدند. صبح روز بعد دكتر جعفري با آن دوست تماس گرفت تا عذرخواهي كند؛ امّا با كمال تعجب دوستش گفت: برای شام شب گذشته نتوانستم مرغ ذبح اسلامي تهيه كنم، به ناچار از مرغهاي معمولي استفاده كردم. از اينكه داشتم مرغ نجس به استاد مي‌دادم، بسيار ناراحت بودم و خيلي خوشحال شدم كه ايشان شام نخوردند!

راز اين همه توفيق

علاّمه جعفري راز توفيقات خود را با ذكر خاطره‌اي از دوران طلبگي بازگو كرده است. او مي‌گويد: ما در نجف در مدرسة صدر اقامت داشتيم. خيلي مقيّد بوديم كه در جشنها و ايّام سرور، مجالس جشن بگيريم و ايّام سوگواري را نيز مجلس سوگواري مي‌گرفتيم.

شبي با ولادت حضرت فاطمة زهرا(علیها السلام) مصادف شده بود. اوّل شب نماز مغرب و عشا مي‌خوانديم و شربتي مي‌‌خورديم. آن‌گاه با فكاهياتي مجلس جشن و سرور ترتيب مي‌داديم. آن ايّام مصادف شده بود با ايّام قلب الاسد و خرماپزان (10 تا 21 مرداد) كه در نجف هوا خيلي گرم مي‌شد. گرما واقعاً كشنده بود. وقتي مي‌خواستم بروم تا از حجره كتاب بردارم، مثل اين بود كه با دست نان را از داخل تنور برمي‌‌دارم. در اقل وقت و سريع!

ما بعد از شب نشستيم، شربت هم درست شد، مدير مدرسه‌مان، به آقا شيخ حيدر ـ كه معدن ذوق بود ـ گفت: آقا شب نمي‌گذره، حرفي داري، بگو! ايشان يك تكه كاغذ روزنامه در آورد. عكس يك دختر بود كه زيرش نوشته بود «اجمل بنات عصرها؛ زيباترين دختر روزگار». گفت: آقايان! من دربارة اين عكس از شما سؤالي مي‌كنم. اگر شما را در اين شرايط تجرّد طلبگي و غربت، مخيّر كنند بين اينكه با اين دختر به طور مشروع و قانوني ازدواج كنيد (از همان اولّين لحظه ملاقات عقد جاري شد و حتي يك لحظه هم خلاف شرع نباشد)، يا اينكه جمال امام علي(علیه السلام) را مستحباً ‌زيارت و ملاقات كنيد، كدام را انتخاب مي‌‌كنيد؟ سؤال، خيلي حساب‌شده بود. ازدواج با دختر حلال بود و زيارت امام علي(علیه السلام) هم مستحبي. گفت: آقايان! واقعيت را بگوييد. جانماز آب نكشيد. عجله نكنيد. درست جواب دهيد.

اوّل كاغذ را مدير مدرسه گرفت و نگاه كرد و خطاب به پسرش كه در كنارش نشسته بود، با لهجة اصفهاني گفت: سيّد محمّد! ما يك چيزي بگوييم نري به مادرت بگوييها؟ معلوم شد نظر آقا چيست. شاگرد اوّل ما نمره‌اش را گرفت! همه زدند زير خنده. كاغذ را به دومي دادند. نگاهي به عكس كرد و گفت: آقا شيخ حيدر!‌ اختيار داري،‌ وقتي مدير مدرسه اين‌طور فرمودند، مگر ما قدرت داريم كه خلافش را بگوييم؟ آقا فرمودند: ديگه! خوب در هر تكّه خنده راه مي‌افتاد.

نفر سوم گفت: آقا اين روايت از امام علي(علیه السلام) معروف است كه فرموده‌اند: «يَا حَارِث هَمْدَانَ مَنْ يَمُتْ يَرَنِي؛[20] اي حارث همداني! هر كي بميرد، مرا ملاقات مي‌كند.» پس ما ان‌شاء الله در موقعش جمال امام علي(علیه السلام) را ملاقات مي‌كنيم! باز هم همه زدند زير خنده. خوب اهل ذوق بودند. واقعاً‌ سؤال مشكلي بود. يكي از آقايان گفت:‌ آقا شيخ حيدر! گفتي زيارت آقا مستحبي است؟ گفتي آن هم شرعي صد در صد؟ آقا شيخ حيدر گفت: بلي. گفت: والله چه عرض كنم. (باز هم خندة حضار).

نفر پنجم من بودم. اين كاغذ را دادند دست من. ديدم كه نمي‌‌توانم نگاه كنم، به خود لرزيدم و با خويشتن زمزمه كردم: چه آزمون حسّاس و بزرگي است! آيا به راستي سزاوار است لحظه‌اي ديدار با نخستين امام معصوم شيعيان را با آن حالت فناپذير و آلوده مبادله كنيم؟!

بدون اينكه تصوير را از نظرم بگذرانم، از جا برخاستم و جلسه را ترك كردم و مورد اعتراض آن جمع واقع شدم؛ ولي اعتنايي نكردم و خود را با ناراحتي به حجره رساندم. به دليل گرماي خشن و هواي خفه‌كننده در حجره را گشودم؛ ولي داخل نشدم. روي پله نشستم،‌ در حالي كه سرم را به ديوار تكيه داده بودم، به خواب رفتم. ناگهان در عالم رؤيا خود را در سالني بزرگ يافتم كه عدّه‌اي از علماي سلف در آن حضور داشتند و در صدر جلسه يك كرسي ديده مي‌شد و حضرت علي(علیه السلام) بر روي آن نشسته بودند و قنبر غلام آن حضرت، مالك اشتر و ... نيز همراه آن مولاي پرهيزكاران بودند. امام مرا مورد خطاب قرار داد و با نام به محضر خويش فرا خواند. ديدم آن حضرت مرا مورد لطف و محبّت قرار دادند. من نيز امام را با همان ويژگيهايي كه در روايات خوانده بودم، ديدم و محظوظ گشتم. در همين حال بيدار شدم و متوجه شدم از لحظة قرار گرفتن كنار درب حجره تا ملاقات و بيدار شدن حدود هشت دقيقه طول كشيده است. با حالتي وصف‌ناپذير خود را به جلسة آقايان رساندم و ديدم هنوز سرگرم آن تصويرند. كاغذ رسيده دست نفر نهم يا دهم. رنگم پريده بود. نمي‌خواستم ماجرا را بگويم. اصرار كردند و من بالاخره ماجرا را شرح دادم. خيلي منقلب شدند. خدا رحمت كند آقا سيّد اسماعيل (مدير) را! خطاب به آقا شيخ حيدر گفت: آقا ديگر از اين شوخيها نكن. ما را بد آزمايش كردي. اين از خاطرات بزرگ زندگي من است.[21]

ايشان گفته است: بعد از جريان ديدار با امام علي(علیه السلام)، كتابها را كه باز مي‌كردم، فكر مي‌كردم اينها را قبلاً خوانده‌ام و همة اينها به خاطر خلوص نيّت و تهذيب نفس بوده است. همچنانكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «مَا أَخْلَصَ عَبْدٌ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً إِلَّا جَرَتْ يَنَابِيعُ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَى لِسَانِهِ؛[22] هیچ بنده ای چهل روز را با اخلاص بسر نیاورد جز آنکه چشم های حکمت از قلب او به زبانش جاری می شود.»

وفات

استاد محمّدتقي جعفري، فيلسوف و انديشمند بزرگ دنياي اسلام، پيش از ظهر دوشنبه 25 آبان 1377 در سنّ 73 سالگي، در اثر سكتة مغزي در بيمارستان «ليستر» لندن به ديار باقي شتافت. پيكر اين عالم فرزانه در جوار امام رضا(علیه السلام) به خاك سپرده شد.

آثار علمي و فكري

علاّمه جعفري با اشراف به فقه، فلسفه، هنر و زيبايي‌شناسي در اسلام و نيم قرن فعاليت علمي و پژوهشي، بيش از 100 جلد كتاب و رسالة‌ علمي تحرير كرد.[23] آثار علاّمه جعفري حوزه‌هاي گوناگوني را در برمي‌گيرد كه برخي از آنها عبارت‌اند از: اخلاق، فلسفه و كلام، فقه (رسائل فقهي)، انسان‌شناسي، فلسفة علم،‌ قرآن‌پژوهي (حركت و تحوّل از ديدگاه قرآن، شناخت از ديدگاه علمي و از ديدگاه قرآن، انسان در افق قرآن، عرفان،‌ ادبيات، بررسي آثار متفكران غربي، ائمّه(علیهم السلام) (نيايش امام حسين(علیه السلام) در عرفات، امام حسين(علیه السلام) شهيد فرهنگ پيشرو انسانيّت، ترجمه و تفسير نهج البلاغه، 27 جلد و ... .

پيامي از عالم برزخ

يكي از بستگان نزديك استاد در خواب ديد كه در برابر علاّمه عبد الحسين اميني (1320 ـ 1390 ق) ـ صاحب الغدير ـ نشسته است. علاّمه اميني پرسيد: آيا شما جعفري را مي‌شناسيد؟ گفت: آري. علاّمه گفت: نامه‌اي مي‌دهم، به ايشان بدهيد. پرسيد: اجازه دارم نامه را باز كنم و بخوانم؟ وقتي پاسخ مثبت شنيد، در نامه نظر انداخت، ديد خيلي معنوي و ملكوتي است. به قدري نوراني بود كه حالي خاصّ پيدا كرد. علاّمه اميني با تأكيد گفت: اين نامه را بدهيد به جعفري و به ايشان بگوييد: ما اكنون در عالم (برزخ) ديگر نمي‌توانيم كاري بكنيم؛ ولي شما در آن دنيا در ميدان كار هستيد و مي‌توانيد دربارة امير المؤمنين(علیه السلام) كار كنيد.[24] به اين ترتيب، كار «ترجمه و تفسير نهج البلاغه» آغاز شد و تا پايان عمر استاد 27 جلد از آن منتشر شد. ايشان در اين اثر، برتري معارف اهل بيت(علیهم السلام) را بر علوم رايج غرب اثبات كرده است.

و معروف‌ترين اثر ايشان «تفسير، نقد و تحليل مثنوي» است كه علاّمه آن را در طول شش سال تلاش بي‌وقفه (1348 ـ 1353 ش) به سامان رساند و اصول جهان‌بيني جلال الدين مولوي در مثنوي را تبيين كرده است. علاّمه با اعتقاد و تصريح به اينكه مثنوي يكي از درخشان‌ترين تجلي‌گاه‌هاي فرهنگ اسلامي است، اين ويژگي را در شرح خود باز نموده و در عين حال، از نقد اظهارات و آراي مولوي غفلت نورزيده است. ايشان در عين حالي كه انديشه‌هاي مفيد مثنوي را ـ كه تجلي عميق فرهنگ اسلامي با استشهاد به دو هزار و دويست آيه و پانصد حديث است ـ شرح و تحليل نموده و از افراط و تفريط در مورد مثنوي جلوگيري كرده، بيش از يكصد انتقاد جدّي نيز به مثنوي وارد كرده است.

علاّمه از منظر اهل نظر

علاّمه اميني: صفا و خلوص علاّمه محمّدتقي جعفري نكتة بارز شخصيّت وي محسوب مي‌شد. آنان كه با او محشور بودند، نمي‌توانند صفا، خوش‌قلبي، خوش‌ذوقي و شوخ‌طبعي او را فراموش كنند. هر كسي از هر گروه و قشري كه بود، خواه باسواد و خواه بي‌سواد، در اوّلين برخوردش از صفا و روحيّة بالاي وي لذت مي‌برد. علاّمه اميني(رحمه الله) كه علاّمه جعفري در نجف با او ارتباط نزديك و صميمي داشت ـ دربارة صفاي دروني و نشاط روحي علاّمه جعفري مي‌فرمايند: «مي‌دانيد چرا من علاّمه جعفري را بسيار دوست دارم؟ براي اينكه با اين وضع علمي، از نظر صفاي باطن، گويي تازه به دنيا آمده است.»[25]

آيت الله ميلاني: آيت الله محمّدهادي ميلاني در اجازه‌نامة اجتهادِ علاّمه، وي را چنين ستوده است: «نور چشم من، علاّمة گران‌قدر، حجّت الاسلام والمسلمين حاج ميرزا محمّدتقي جعفري ـ دامت تأييداته ـ مدّت زيادي از عمرش را در تحصيل معارف حقّة‌ الهي صرف نمود و كوشش و اجتهاد در بالا بردن علوم ديني كرد و در دروس فقه و اصول من محقّقانه و موشكافانه حضور يافت،‌ سپس بحمدالله تعالي از علوم اسلامي به مرتبه‌اي بالا و در اجتهاد به مقامي رفيع دست يافت ... .»[26]

از منظر رهبر انقلاب: مقام معظّم رهبري> در مورد علاّمه جعفري مي‌فرمود: «علاّمة فرزانه و متفكّر و فيلسوف و اديب نامدار، آيت الله آقاي حاج شيخ محمّدتقي جعفري تبريزي(رحمه الله) عالم بزرگ و متعهّد در طول بيش از 45 سال ـ از هنگامي كه پس از تكميل تحصيلات عالي و ممتاز خود قدم در وادي تأليف و تحقيق و تعليم نهاد ـ آثار علمي باارزشي پديد آورد و تفكّر فلسفي را در دايره‌اي وسيع از مستفيدان و تحسين‌كنندگان جهاني خود، ارتقا بخشيد. پس از پيروزي انقلاب نيز همواره افكار سازندة او در زمينة معارف ديني و نگاه فلسفي به مسائل اسلامي، با استقبال فرزانگان و تشنگان علم و معرفت روبه‌رو مي‌گشت. سخنرانيهاي پرمغز اين دانشمند عالي‌قدر كه سرشار از نكته‌هاي عميق و درسهاي به ياد ماندني براي نسل جوان و دانش‌پژوه كشور بود، در شمار حسنات علمي و فكري دوران حاضر محسوب مي‌گردد.»[27]

ايشان همچنين فرمود: «من وقتي تشييع جنازة ايشان و اين هيجان مردم و كارهاي گوناگون ديگر را ديدم، گفتم واقعاً اين اثر اخلاص بود و اثر اخلاص همين است. وقتي كسي كاري را محض رضاي خدا و به خاطر اهدافي مقدّس انجام مي‌دهد، خداي متعال هم نمي‌گذارد كه بار او بر زمين بماند و ضايع بشود و بلافاصله پاداش آن را مي‌دهد.»[28]

آيت الله شهيد سيّد محمّدباقر صدر: شهيد صدر در نامه‌اي به علاّمه جعفري چنين نوشت: «به پيشگاه برادر بزرگوار و پناهگاه آرزوها، فقيه اصولي، فيلسوف متكلّم، حجّت الاسلام والمسلمين علاّمه شيخ محمّدتقي جعفري! با شادماني، نامة ارجمند شما را زيارت و با تمام انديشه و عواطفم آن را قرائت كردم. چگونه آن را مشتاقانه نخوانم، در حالي كه آن شعاعي است از نور كسي كه بر جهان اسلام با علم و فضل و نظريات و تحقيقاتش نورافشاني مي‌كند؟ جانم به فداي شما اي برادرم!»[29]

پروفسور ولقاريس، رئيس دانشگاه الهيات آتن

«روي هم رفته بايستي گفت: علاّمه جعفري از شخصيتهايي بوده كه در جهان بسيار نادرند. او مرجعي بود پيامبرگونه. با وجود گرايش شديد مذهبي‌اش و رسوم و اصول حاصل از آن، نداي استاد جعفري، ندايي بود در دل جهان وحشي امروز، هشداري بدين مضمون كه «جهان از مسير انسان‌دوستي و ارزشهاي مذهبي كه برادري و دلسوزي را تبليغ مي‌كنند و جهاني مي‌سازند كه فطرت راستين انسان را پرورش مي‌دهد، منحرف شده است.» علاّمه جعفري هرگز كسي را محكوم نمي‌كرد. او قاضي نبود؛ بلكه يك معلّم بود. به خاطر دارم كه يك بار از ايشان خواستم نظر خود را دربارة جوامع غرب برايم بگويند. سؤال براي ايشان غيرمنتظره بود؛ امّا در پاسخ گفتند: انسان غربي در تلاش براي فوق بشر شدن، نتيجه‌اي به جز غير بشر شدن نگرفته است؛ زيرا از خدا دور شده و صرفاً بر منطق و تواناييهاي خودش تكيه دارد. استاد جعفري ايمان به خدا را با منطق بشري در هم‌ آميخته بود.[30]

______________________________________________________

[1]. خبرگزاری فارس 22/8/90، سیزدهمین سالگرد علامه.

[2]. چراغ فروزان، استاد علامه آیت‏اللّه محمّدتقی جعفری تبریزی، وزارت اطلاعات، مرکز بررسی اسناد تاریخی، تهران، 1377 ش، ص‏34 و 126 و 165.

[3]. فروغ دانایی، جسن مدرس، انتشارات کشمر، کاشمر،1390 ش، ص7.

[4]. سایت پژوهشکده باقرالعلوم(علیه السلام)،به آدرس:www.rbo.ir، بخش فرهیختگان تمدن شیعه.

[5]. روزنامه کیهان، 28/8/1377

[6]. کیهان فرهنگی، ش 147، آبان 1377، تو گویی پر گوهر دریاستی، ص‏7 و مصاحبه فرزند علاّمه جعفری.

[7]. همان، ص‏4.

[8]. أعلام الدین فی صفات المؤمنین، حسن بن ابی‏الحسن دیلمی، مؤسسه آل‏البیت(علیه السلام)،قم، ص‏298.

[9]. مجلة گلبرگ، آبان 1381، شماره 35.

[10]. زندگي، تفكّرات و آراي علاّمه محمّدتقي جعفري، مؤسسه نشر آثار علاّمه جعفري، تهران، ص‏17.

[11]. كيهان فرهنگي، ش 147، آبان 1377. تو گويي پرگهر درياستي، ص‏5.

[12]. علامه جعفری(رحمه الله)، محمد رضا غیاثی کرمانی، نشر پارسیان، قم، 1379 ش، ابن سيناي زمان، ص‏78.

[13]. همان، ص‏86.

[14]. تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، عبد الواحد تمیمی آمدی، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، 1366ش ص‏252.

[15]. به نقل از علی جعفری فرزند علامه جعفری.

[16]. همان/ 54.

[17]. پایگاه اطلاع رسانی استاد محمد تقی جعفری(رحمه الله).

[18]. اقبال الأعمال، سيّد بن طاووس، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1409 ق، ج‏1، ص‏349، دعاي عرفه.

[19]. قصص الشعرا اسماعیل شاکر اردکانی، انتشارات فرهنگ اهل بیت(علیهم السلام)، قم، 1388 ش، ص‏114.

[20]. بحار الأنوار، محمد باقر مجلسی، دارالکتب الاسلامیه، تهران، ج‏6، ص‏180، باب 7.

[21]. ره‌توشه راهيان نور، (ويژه ماه مبارك رمضان، 1419ق)، گروهي از نويسندگان، ج‏دوم، صص 113 ـ 115.

[22]. عيون أخبار الرضا(علیه السلام)، ابن بابویه، نشر جهان، تهران، 1378 ق، ج‏2، ص‏69.

[23]. علاّمه محمّدتقي جعفري داراي ابعاد مختلفي بود و آثار او هم از يك سو حاكي از پشتكار و اشتغال دائم علمي و از سوي ديگر حاكي از وسعت مشرب،‌ خردگرايي و پرهيز از تقليد، تعلقات ديني عميق و علاقه او به علوم و معارف بشري به معناي عام كلمه است، چنانكه او از سويي به فلسفه (بيش‌تر فلسفه مشايي) علاقه داشت و از سوي ديگر اهل ذوق و شعر بود، از سويي به عرفان دلبستگي داشت و از سوي ديگر متوجه علوم نو و حقوق و اجتماعيات و فلسفه جديد بود. رويكرد او مجموعاً رويكردي استدلالي و منطق باور بود، و لذا چه در فلسفه اسلامي، چه در فلسفه جديد و چه در پرداختن به ديگر علوم و معارف، مي‌كوشيد از مسير بحث استدلالي خارج نشود. همين علاقه به منطق و استدلال مبناي داوري او درباره آثار و آراي اشخاص بود.

[24]. علامه جعفری(رحمه الله)، ابن سيناي زمان، ص‏40.

[25]. علامه جعفری(رحمه الله)، ابن سيناي زمان، ص‏98.

[26]. كيهان فرهنگي، ش 7، مهر 1363، ص‏3.

[27]. پايگاه اطلاع‌رساني مقام معظّم رهبري، پيام به مناسبت درگذشت علاّمه آيت الله محمّدتقي جعفري، 25/8/1377.

[28]. مجله: ديدار آشنا، آذر 1381، شماره 30، علاّمه محمّدتقي جعفري مشعل‌دار بزرگ فرهنگ و انديشه اسلامي، ص‏16.

[29]. كيهان فرهنگي، ش 147، آبان 1377، ص‏4.

[30]. پايگاه اطلاع‌رساني استاد محمّدتقي جعفري.

برچسب‌ها: 

افزودن دیدگاه

لطفا پاسخ سوال را بنویسید.