خط امامت و طوفانهاي بني عباس

عبدالله اصفهانی

سردار سياه جامگان - برخي «ابو مسلم خراساني» را از موالي و عده‌اي اصلش را مجهول دانسته‌اند؛[1] امّا حقیقت این است كه او ايراني بود و شرايطي برايش پيش آمد كه وي را به سوي كوفه كشاند. او در اين شهر به حمايت از اهل بيت(علیهم السلام) معروف و در دستگاه «عِجْليان» تربيت شد. بعد از چندي در زندان كوفه، در سلك طرفداران عباسيان درآمد و اغلب ميان آبادي «حُمَيْمه» از توابع شام و محل اقامت عباسيان، و منطقة خراسان در تردّد بود. به دليل دوري خراسان از مركز خلافت امويان و نزاع شديد ميان مهاجران عرب و ناخرسندي مردم آن از استيلاي بني اميّه، زمينه مساعدي را براي نشر دعوت وي در حمايت از عباسيان فراهم آورد.[2]

در اين ميان «عبدالله» از نوادگان جناب جعفر بن ابي طالب(علیه السلام)، رهبري جنبش شيعي تازه‌اي را در اختيار گرفت كه در آغاز قيام، مردم را به شعار «الرضا من آل محمد(صلی الله علیه و آله)»‌ فرا مي‌خواند و اين شعار با فراخواني بني عباس قرابت داشت، ‌از آنجا كه دامنة‌دعوت اين علوي به غالب شهرها و نقاطي از ايران رسيده بود، عباسيان از گسترش آن احساس خطر كردند و دربارة ادامه حركت خويش دچار تنگناهايي گرديدند. ناگزير با اين جنبش به طور تاكتيكي هم‌پيمان شدند.

تغییر موضع سیاسی

رفته رفته عبدالله مذكور از توسعة قلمرو تحت نفوذ خود احساس غرور كرد و از دعوت براي شخص مورد رضايت آل محمد(صلی الله علیه و آله) دست برداشت و مردم را به سوي خود فرا خواند. بدين گونه علويان و عباسيان در منطقة خراسان دچار اختلاف و منازعه شدند، عبدالله كه بصيرت لازم را در عرصه‌هاي سياسي و اجتماعي نداشت، به اين شكاف بنيادي و ريشه‌اي پي نبرد و متأسفانه به ابو مسلم كه داعي عباسيان بود، پناه برد؛‌ اما در اين ميان، اين سردار كه خطر عبدالله را براي دعوت بني عباس درك كرده بود، متوجه شد او در قلوب بسياري از خراسانيها نفوذ يافته است، لذا وي را دستگير كرد و به زندان افكند و بعد از چندي اين علوي دلاور را به قتل رساند. از اين زمان بود كه عباسيان دعوت خويش را آشكار ساختند.[3]

ظهور بنی عباس

براي عملي ساختن اين نقشه، هيئتي از خراسان نزد ابراهيم امام (فرزند محمد فرزند علي فرزند عبدالله فرزند عباس و برادر سفّاح و منصور عباسي) در «حُميمه» آمدند و در اين باره با وي و اطرافيان مذاكره كردند كه بعد از بررسيهاي لازم، ابو مسلم به فرماندهي انقلاب عباسيان برگزيده شد. او در اين هنگام جواني نوزده ساله بود. اگر چه وي از آگاهيهاي سياسي و تجارب لازم در اين مورد بي‌بهره بود و منصور عباسي نيز با انتخاب ابومسلم موافق نبود؛ اما ابومسلم براي عباسيان اين ويژگي را داشت كه از هر گونه گرايش علوي و شيعي كه به دعوت عباسيان آسيب برساند، برحذر بود.

ابراهيم امام، راه و رسم كار را برايش تشريح كرد و به وي توصيه نمود هر كس را كه به كارنامه‌اش بدگمان گرديد، به قتل برساند و موانع را از ميان بردارد.[4]

وزیر بنی عباس

ابومسلم هوش سرشار، بلند همتي و شجاعت و خصال خوب را در مسيري خونبار به كار گرفت و براي روي كار آوردن دولتي تلاش كرد كه در شقاوت و شرارت از بني‌ اميّه كم نداشتند، او در اين راه آميخته به فتنه و نيرنگ، در آزار، شكنجه، قتل، غارت و ناامني جامعة مسلمانان راه افراط پيش گرفت، ترحّم را زير پاي خود ذبح كرد، جوانمردي و غيرت ديني را در مسير ارضاي اميالي پوچ و هوس‌آلود، دفن كرد و به اندك بهانه‌اي فرمان كشتارهايي وحشيانه داد، به طوري كه خودش اظهار مي‌كرد كه بالغ بر يكصد هزار نفر از مردم بي‌دفاع را از بين بُرده است و اين عده غير از كساني مي‌باشد كه در ميادين نبرد به دست او و ياورانش كشته شده‌اند.

برخي گفته‌اند: او براي روي كار آوردن بني عباس سيصد هزار نفر را از دم شمشير خود گذراند،‌ حتي رؤساي قيام و همكاران قديمي را ناجوانمردانه و از راه نيرنگ كشت،‌ چنانكه «ابوسلمه خلال» وزير آل محمد(صلی الله علیه و آله) را كشت و نقيب بزرگ بني عباس؛ يعني «سليمان بن كثير خزاعي» را به قتل رساند.

«شريك بن شيخ المهري» مردي مبارز و شيفتة اهل بيت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) بود كه در بخارا زندگي مي‌كرد و مردم را به سوي خاندان طهارت و پيروي از رهبري ائمه هدي(علیهم السلام) فرا مي‌خواند و در فعاليتهاي تبليغي و ترويجي خود اين نكته مورد تأكيدش بود كه: «ما اكنون از ستم و جفاي مروانيان رهايي يافته‌ايم. ديگر نبايد دچار شرارت و ناروايي عباسيان گرديم.» عدة زيادي به سويش گرويدند و حتي اميران و كارگزاران تركستان در بخارا و خوارزم با وي بيعت كردند و پذيرفتند كه دعوتش را علني سازند و با مخالفان ايشان بجنگند. وقتي خبر دعوت مؤثر و تلاش موفقيت‌آميز او به گوش ابو مسلم رسيد «زياد بن صالح» را با ده هزار مرد جنگي به جانب بخارا فرستاد و به اين منطقه يورش بُرد. اهالي شجاعانه مقاومت كردند و سرانجام عدة زيادي توسط فرستادگان ابو مسلم به قتل رسيدند و شهر به تصرف زياد بن صالح درآمد.

حتي در مواردي ابومسلم با افرادي هم پيمان مي‌گرديد؛ ولي به آنان خيانت مي‌كرد و به قتل آنان اقدام مي‌نمود. سفاكي وي حتي اطرافيان را به هراس افكنده بود، به گونه‌اي كه وقتي كسي را احضار مي‌كرد، او در دم كفن خود را مهيا مي‌ساخت؛ زيرا اميدي به زنده ماندن نداشت،‌ او نسبت به علما و بزرگان دانش، معرفت و فضيلت نيز بي‌حرمتي و اهانت روا مي‌داشت.[5]

کانون فعالیت عباسیان

تحركات عباسيان در سه كانون اصلي جهان اسلام پي گرفته شد؛ حميميه (واقع در شراة در سرزمين شام)، كوفه و خراسان. كار اولين منطقه را منصور عباسي و برادر و عمويش پيگيري مي‌كردند. ناگفته نماندكه ابراهيم امام (برادر منصور) بعد از پيروزي عباسيان بر امويان، توسط مروان بن محمد، خليفه اموي، دستگير شد و چندي بعد در زندان حرّان مُرد. كانون دوم (كوفه) توسط ابوسلمه خلال هدايت مي‌شد؛‌ اما كانون اصلي را ابومسلم بر عهده گرفته بود. وي موفق شد لشكري بسيار از هواداران عباسيان مهيا و بسيج كرده،‌ به كمك آن در اندك زماني قواي واپسين فرمانرواي اموي (مروان بن محمد) ‌را در كنار زاب كوچك، در عراق شكست دهد. با هلاكت مروان،‌ كار امويان به پايان رسيد و در دهم محرم 132ق پرچمي سياه به عنوان شعار عباسيان در كوفه به اهتزاز در آمد و اين حركت به منزله اعلان فروپاشي امويان و روي كار آمدن عباسيان بود.[6]

اگر چه مأموران عباسي در نواحي مختلف دنياي اسلام مقدمات انتقال حكومت به اين سلسله را فراهم مي‌ساختند؛ اما ابومسلم براي غلبة عباسيان جنايات زيادي مرتكب گرديد. خود او خطاب به منصور عباسي اعتراف كرده است كه:

«برادرت سفاح به من دستور داد شمشير بكشم،‌ به محض سوء ظن دستگير كنم، به بهانة‌ كوچك‌ترين اتهامي به قتل برسانم، هيچ گونه عذري را نپذيرم، بسياري از حرمتهاي الهي را كه حفظ آنها واجب بوده، هتك كنم و خونهاي بسياري را به ناحق بر زمين ريزم و تمام اينها براي استحكام پايه‌هاي قدرت شما بود.»[7] رفته رفته ابومسلم متوجه شد اين همه شرارت و كشتار را صرفاً براي روي كار آمدن عده‌اي قدرت‌طلب و ستمگر انجام داده و خودش چيزي را به دست نياورده است، لذا با ابراز تأسف و اظهار ندامت و اندوه، اين رنج دروني خود را اين گونه وصف كرد: «من راهنمايي از دودمان رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) داشتم كه مي‌بايست احكام الهي را به من ياد دهد و تصور مي‌كردم دانش راستين نزد اوست؛‌اما او (ابوالعباس سفّاح) به دليل جاه طلبي و دنيا خواهي مرا فريب داد و حتي قرآن را تحريف كرد و فرمان داد من به نام خداوند شمشير بركشم، رحم و دل سوزي را به كنار بگذارم و لغزشها را نبخشم و من چنين كردم و راه فرمانروايي عباسيها را گشودم. اكنون كه آنان را شناخته و به مقاصدشان پي برده‌ام، بر گذشتة خود پشيمان هستم و توبه مي‌كنم و  اميدوارم خداوند ستمهاي مرا كه با جهالت و غفلتي بزرگ توأم بود، ببخشايد و اگر هم مرا مورد عفو قرار ندهد و مجازاتم كند، باز هم او را عادل مي‌دانم.»[8]

ابومسلم به هنگام دعا در صحراي عرفات، گفت: «خدايا! به درگاه تو توبه و انابه مي‌كنم و گمان نمي‌كنم مرا مورد مغفرت و آمرزش قرار بدهي؛ زيرا مرتكب جنايات و ستمهايي شده‌ام تا دولت عباسي استقرار يابد، من هزاران نفر را كشته‌ام، صد هزار نفر را بي‌سرپرست و صد هزار كودك بي‌گناه را يتيم كرده‌ام، هزاران نفر را به آه و ناله و نفرين بر خود واگذاشتم، با اين حال چگونه خداوند مي‌آمرزد جواني را كه اين چنين با مردم رفتار كرده و اين همه خصومت و نفرت را بر خود به جاي نهاده است؟»

ابومسلم و امام صادق(علیه السلام)

برخي منابع خاطرنشان نموده‌اند كه بعد از مرگ ابراهيم امام، ابومسلم براي امام صادق(علیه السلام) نامه‌اي نگاشت و از ايشان اظهار حمايت كرد، در اين نامه آمده بود: «من مردم را به سوي دوستي اهل بيت پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرا مي‌خوانم. اگر تمايل داريد، كسي براي رهبري امت و امر خلافت بهتر از شما نمي‌باشد.» امام با بصيرت ويژه‌اي كه داشت و نيز با توجه به كارنامه سياه اين جاهل ستمگر در پاسخ به وي نوشت: «نه تو مرد مكتب ما خاندان طهارت هستي و نه شرايط سياسي و اجتماعي مناسب اين برنامه مي‌باشد.»

«فضل كاتب» مي‌گويد: خدمت ششمين فروغ امامت حضرت جعفر بن محمد(علیهما السلام) بودم،‌ كه از جانب ابو مسلم مكتوبي خدمت آن حضرت آوردند، آن بزرگوار بعداز ملاحظة متن اين نامه، فرمودند: براي آن جوابي نمي‌باشد و به پيك ابومسلم فرمود: از نزد ما بيرون برو.[9]

ابومسلم در زمان سفاح به عنوان فرمانرواي مطلق خراسان باقي ماند و در دستگاه عباسيان از نفوذ و اقتدار ويژه‌اي برخوردار شد. مشورت با وي دربارة برانداختن داعي عباسيان در كوفه كه شخصيت متنفذي بود، نموداري از مقام مهم او در دستگاه عباسي است. در سيزدهم رجب 136 ق سفاح در شهر انبار از توابع عراق، سفاح مُرد، ابومسلم و منصور در راه بازگشت از سفر حج بودند كه اين خبر را دريافت كردند. منصور با بازگشت اين سردار خراسان به قلمرو قبلي موافق نبود و به وي نوشت: اداره مصر و شام را به تو واگذار مي‌كنم؛ اما ابومسلم نپذيرفت و گفت: خراسان به من تعلق دارد. شكاف و اختلاف بين آن دو رفته رفته شدت يافت؛ اما اطرافيان خليفه مي‌كوشيدند ابومسلم را مطمئن و اميدوار سازند كه منصور درباره اش نظري مساعد دارد، وقتي وي به مقرّ منصور در مدائن رفت و بر حسب ظاهر رفتارهاي مهرآميزي را از اطرافيان وي مشاهده كرد،‌ با وجود فراست ذاتي و هوشمندي فريب خورد و آرام و اميدوار تصميم گرفت به ديدار خليفه برود تا آنكه روز حادثه فرا رسيد. ابومسلم قبل از ورود به كاخ منصور كاملاً خلع سلاح گرديد، قبلاً منصور چهار سركردة پاسبان را حاضر كرده و به آنان دستور داده بود كه پشت رواقها پنهان گردند و با اشاره‌اش براي كشتن ابومسلم جلو بيايند، خليفه در اين ملاقات بناي مذمت از اين سردار را نهاد و خطاهايش را برشمرد.

ابومسلم با حالتي از هراس و يأس هر موضوعي را با نرمي ذلت آلوده و توأم با حقارت روحي جواب مي‌داد و عذر خواهي مي‌كرد. منصور از پاسخهاي او قانع نمي‌گرديد و بر عتابهاي خود درباره‌اش افزود،‌ به طوري كه ابومسلم برافروخته و خشمگين شد و گفت: «بعد از امتحاني كه از وفاداري خود در حق دولت شما داده‌ام و زحماتي را كه در اين مسير تحمل كرده‌ام، سزاوار اين ملامتها نمي‌باشم. در اين حال منصور بر خشم خود افزود و سردار خوش خدمت را دشنامي سخت داد و دست بر هم زده ناگهان افراد مُسلّح از محلهاي خود بيرون آمدند و بر او يورش بردند و با ضربات متوالي شمشير قطعه قطعه‌اش كردند. سپس پيكرش را در بساطي پيچيده و به رودخانة دجله افكندند. اين حادثه در 137 ق رخ داد.[10]

بدين گونه سرنوشت جواني كه جاهلانه و مغرورانه براي فتنه‌اي بزرگ، راه را هموار مي‌ساخت و دولتي ستمگر، عياش و پليد را روي كار آورد، به پايان رسيد، موجب تأسف است كه چنين فردي در برخي محافل فرهنگي و تاريخي، شخصيتش حماسي و ملّي معرفي مي‌گردد و برخي تيمهاي ورزشي، معابر و ميادين به نامش نامگذاري مي‌گردد.

خصومت دو گروه با نظام امامت

فرمانروايان عباسي با بني‌اميه تفاوتي نداشتند. جاه‌ طلبي و خودكامگي آنان موجب گرديد كه با ائمه هدي(علیهم السلام) و جانشينان راستين رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) خصومت بورزند و براي اهداف متعالي و مجاهدتهاي فكري، علمي و معنوي آن ستارگان فروزان آسمان امامت كارشكني و سنگ‌اندازي كنند و شش نفر از امامان عصر خود را كه بهترين شخصيتهاي امت اسلامي به شمار مي‌آيند، از راه حيله و تزوير به شهادت برسانند و قيامهاي سادات و علويان را كه با هدف مبارزه با ستم، نهي از منكر و ترويج فضيلت صورت مي‌گرفت،‌ به شديدترين وجه سركوب نمايند. فرزندان و نوادگان و اصحاب ائمه بزرگوار(علیهم السلام) ‌را در بدترين سياهچالها محبوس ساخته، آنان را با شكنجه و آزارهاي ديگر شهيد نمايند،‌ و بسياري از آنان را نيز تبعيد سازند.

اين سلسله به دليل محبوبيتي كه علويان در ميان مردم داشتند، در آغاز منافقانه شعار حمايت از آن بزرگواران را مطرح كردند در دومين مرحله شعار خود را به «الرضا من آل محمد(صلی الله علیه و آله)» تغيير دادند تا همگان بدان رضايت دهند؛‌اما با طرح اين شعار اغواكننده علويان را از عرصه‌هاي سياسي و حكومتي كنار زدند و عباسيان را روي كار كردند و در سومين مرحله مدعي شايستگي خويش براي خلافت از طريق وراثت شدند و چنين اشاعه دادند كه از طريق  علي بن ابي طالب(علیه السلام) و فرزندش محمد بن حنفيه خلافت را به ارث برده‌اند. ابوالعباس،‌ اولين خليفة عباسي براي تثبيت پايه‌هاي حكومت خود دست به كشتارهاي فراواني زد،‌ به حدّي كه لقب سفّاح (بسيار خونريز) گرفت، حتي «احمد امين مصري»‌ مي‌نويسد: زندگي‌اش با سفّاكي و سركوب خونين مخالفان توأم گرديد.[11] اين روش مذموم حتي موضع‌گيري برخي هوادارانش را نيز برانگيخت، چنانكه در بخارا يكي از داعيان عباسي ضد سفاح قيام كرد و با ابو مسلم به نبرد پرداخت كه جنبش وي به شدت سركوب شد و او به قتل رسيد.[12]

سفّاح و امام صادق(علیه السلام)

سفّاح بعد از كشتن اكثر مدعيان و مخالفان در صدد قلع و قمع علويان برآمد؛‌ امّا قيام محمد بن عبد الله معروف به «نفس زكيه» او را زمينگير كرد. شكل اساسي ديگري كه بر سر راه او قرار داشت، صادق آل محمد(صلی الله علیه و آله) بود كه منكرات خاندان عباسي براي او قابل تحمّل نبود. به علاوه، معنويت و صلابت ملكوتي امام آنچنان پرتوافشاني مي‌كرد كه سفّاح خفّاش صفت را در هاله‌اي از هراس و ذلّت قرار مي‌داد. سفّاح براي تقليل اين نگراني حضرت را از مدينه به «حيره» در حوالي كوفه فرا خواند، تا ايشان را با دسيسه‌ اي به شهادت برساند. با وجود آنكه از امام اقدامات سياسي مشاهده نكرده بود؛‌ ولي در همانجا بر امام سخت گرفت و حضرت را در تنگناهايي ناگوار قرار داد و سرانجام ناگزير شد امام را با احترام به مدينه بازگرداند؛‌ ليكن مهابت معنوي امام همچنان در دل سفّاح امواجي از آشفتگي بوجود آورده بود.

در مرحلة بعد سفاح به جستجوي «محمد و ابراهيم» فرزندان «عبدالله محض» و از نوادگان امام حسن مجتبي(علیه السلام) پرداخت، آن دو كه از ظلم نظام عباسي متواري بودند و هر چه او بيشتر جستجو مي‌كرد، كم تر نام و نشاني از اين دو برادر علوي مي‌يافت. سفّاح براي سركوب شديد علويان فرصت كمتري به دست آورد؛ چرا كه بعد از چهار سال و اندي خلافت توأم با خلاف، او در 136 ق درگذشت.[13]

ادامه دارد...

_______________________________________

[1]. ابو مسلم سردار خراسان، غلامحسين يوسفي، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1378 ش، ص‏29.

[2]. وفايت الاعيان، ابن خلّكان، نشر شریف رضی، قم، 1348 ق، ج‏3، ص‏145؛ تاريخ مختصر الدول، ابن عبري، منابع الثقافة الاسلامیه، قم، ص‏121؛ دايرة‌ المعارف تشيع، تهران، 1373 ش، ج‏1، ص‏439.

[3]. الوزرا و الكتاب، ابو عبد الله محمد بن عبدوس جهشياري، مطبعه حلبي، قاهره، 1357 ق، ص‏98؛ مقاتل الطالبين، ابو الفرج اصفهاني، منشورات مكتبة الحيدرية، نجف اشرف، بي‌تا، ص‏168.

[4]. تاريخ طبري، محمد بن جرير طبري، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1408 ق، ج‏10، ص‏4501؛ الكامل في التاريخ،‌ عز الدين ابن اثير، دار صادر، بيروت، 1399 ق، ج‏7، ص‏3208؛‌ الامامة و السياسیة، ابن قتيبه دينوري، مكتبة‌ المصطفي البالي، قاهره، 1382 ق، ج‏3، ص‏218.

[5]. تاريخ تمدن اسلام، جرجي زيدان،‌ ترجمه علي جواهر كلام، امير كبير، تهران، 1372، ص‏755؛ مجمل التواريخ و القصص، امین گلستانه، تصحيح: ملك الشعراي بهار، كلاله خاور، تهران، بي‌تا، ص‏328 ـ 327؛ تاريخ اسلام، علي اكبر فياض، دانشگاه تهران،‌ تهران، ص‏181.

[6]. تاريخ بغداد، خطيب بغدادي، دار الكتاب العربي، بيروت،‌بي‌تا، ج‏1، ص‏208.

[7]. الامام الصادق(علیه السلام) والمذاهب الاربعه، اسد حيدر، منشورات دار الكتب العربي، بيروت، 1408 ق، ج‏2، ص‏533؛ تاريخ بغداد، ج‏10، ص‏308.

[8]. الامامة و السياسة، ابن قتيبه، ج‏2، ص‏159؛ البداية‌ و النهاية، ابن کثير، دار احیاء التراث العربی، بیروت، بی‏تا ج‏10، ص‏64.

[9]. پرتوي از زندگاني امام صادق(علیه السلام)، نور الله عليدوست خراساني، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، تهران، 1377 ش، ص‏192.

[10]. بحار الانوار، علامه مجلسي، دارالکتب العلمیه، تهران، ج‏47، ص‏297؛‌ روضه كافي، دارالکتب الاسلاميه،‌تهران،‌1350، ص‏247؛‌ ينابيع المودة، قندوزي حنفي،  دارالاسوه، بیروت، ص‏381.

[11]. ضحي الاسلام، احمد امين مصري، مكتبة النهضة المعريه، قاهره، بي‌تا،‌ج 1، ص‏105.

[12]. كامل فی التاریخ، ابن اثير، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1414 ق، ج‏5، ص‏448؛ تاريخ يعقوبي، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1977 م، ج‏2، ص‏354.

[13]. امام صادق(علیه السلام)، علامه مظفر، ترجمه سيد ابراهيم سيد علوي، رسالت قلم، تهران، 1367 ش، ص‏26.

افزودن دیدگاه

لطفا پاسخ سوال را بنویسید.