حبيب بن مظاهر، صحابي فداكار

حسین تربتی
هر انساني در دوران زندگي اش فراز و نشيب و مراحل مختلفي دارد؛ امّا كمتر انساني پيدا مي شود كه با اين فراز و فرودها از اوّل تا آخر بر طريق صحيح و صراط مستقيم باقي بماند. برخي از اوايل زندگي و در دوران جواني در مسير اشتباه يا انحراف بوده اند؛  ولي سرانجام در مسير هدايت قرار گرفته اند. در كربلا مي توان از اين گونه افراد به «حرّ بن يزيد رياحي»  و «زهير بن قين» اشاره كرد.
گروهي نيز از ابتدا و يا در برهه اي از زمان در طريق هدايت بوده اند؛ ولي سرانجام، هوس و دنيا طلبي، آنها را به بيراهه كشاند. در تاريخ كربلا از اين نمونه ها به «شمر بن ذي الجوشن» و «عمر سعد» و... مي توان اشاره كرد.
امّا گروه اندكي نيز بوده اند كه در تمام دوره ها مسير صحيح را تشخيص داده، بر آن طريق ثابت قدم بودند و تا آخرين لحظه، پايداري کردند. يكي از آنان، «حبيب بن مظاهر» است. آنچه پيش رو دارید، نگاهی گذرا به زندگاني اين پير دانا و به قول امام حسين «الرّجل الفقيه» است؛ اميد كه با عنايات خداوند متعال و امام حسين(ع) بهترين مطالب را دربارة اين مرد صالح و روشن ضمير بر زبانِ قلم جاري سازيم.
حبيب در زمان پيامبر اكرم(ص)
در «ابصار العين» مي خوانيم: «حبيب بن مظهّر بن رئاب بن الاشتر بن جخوان بن فقعس بن طريف بن عمرو بن قيس بن الحرث بن ثعلبة بن دودان بن اسد، ابو القاسم الاسدي الفقعسي» و در ادامه مي گويد: «كَانَ صَحابِياً رَأي النَّبِي؛  او از صحابه بود و پيامبر اكرم را ديده بود.»
او را ابوالقاسم گويند؛ چون پسري به نام «قاسم» داشت و همچنين «عميد الانصار» مي گفتند؛ چون ماية قوام انصار بود و سرور ياران امام حسين(ع) به شمار مي آمد. همچنین او را «اسدي» مي گويند؛ چون دهمين جدّ او «اسد» نام داشت و به خاطر نجابت، پاكي طينت و خوش نفسي كه داشت،  او را «حبيب نجيب» نيز مي گفتند.
از «ابن حجر عسقلاني» نقل شده است كه حبيب، زمان جاهليّت را درك كرده است و پس از ظهور اسلام، به اسلام گرايش پيدا كرد و از اصحاب رسول خدا  به شمار مي رفت و با توجه به اينكه در كربلا 75 سال داشت، مي توان گفت كه درست در آغاز جواني، افتخار تشرّف به اسلام را پيدا نموده است.
مرحوم طريحي و... نقل كرده اند: روزي پيامبر  با جمعي از اصحاب عبور مي كردند، در راه ديدند چند نفر از بچّه ها و نوجوانها با هم بازي مي كنند، حضرت به آنها احترام كردند؛ ولي يكي از آنان را بیش تر احترام فرمودند و پيشاني او را بوسيده، مورد لطف خود قرار دادند.
اصحاب از علّت اين قضيّه پرسيدند، فرمود: روزي ديدم اين آقا، خاك زير پاي حسين را برداشت و به صورت و چشمهايش كشيد و نسبت به فرزندم حسين اظهار دوستي كرد. من هم او را دوست مي دارم. جبرئيل به من خبر داد كه اين فرد در جريان كربلا از ياران حسينم خواهد شد.
آن گاه از تقريرات «شيخ جعفر شوشتري» نقل مي كند كه احتمال دارد آن فرد حبيب بن مظاهر بوده باشد.  مقداري اين جريان بعيد به نظر مي رسد؛ زيرا ممكن است حبیب در آن زمان، حدود 14 الي 15 ساله بوده باشد. اگر اين جريان درست باشد، نشان مي دهد كه عشق امام حسين(ع) از دوران كودكي و نوجواني در دل او جا گرفته بوده.
حبيب و اميرمؤمنان(ع)
پس از آغاز فتوحات در زمان خلفا، حبيب از حجاز به كوفه آمد و همانجا ساكن شد. با آمدن اميرمؤمنان علي(ع) او به جمع ياران حضرت پيوست و در تمام سه جنگ آن حضرت با ناكثين، مارقين و قاسطين شركت فعال داشت. همچنين از اميرمؤمنان(ع) علوم فراواني به ويژه علم بلايا و منايا و آگاهي (و پيشگوييهاي علوي) از آينده را فرا گرفت.
در اين باره مي خوانيم: «قَالَ اَهْلَ السِيَر: اِنَّ حَبِيباً نَزَلَ الْكُوفَةَ وَ صَحِبَ عَلِيّاً فِي حُرُوبِهِ كُلِّهَا وَ كَانَ مِنْ خَاصِّةِ وَ حَمَلَةِ عُلُومِهِ؛  اهل سيره گفته اند كه حبیب به كوفه آمد و علي(ع) را در تمامي جنگها همراهي نمود، و هميشه از خواص آن حضرت و حاملان علم او به حساب مي آمد.»
جملة « حَمَلَةِ عُلُومِهِ» خيلي معني دارد. اين جمله مي رساند كه حبيب، فقط يك علم را فرا نگرفته؛ بلكه علوم مختلفي را از آن حضرت فرا گرفته است. شاهد اينكه حبيب از علوم غيبي حضرت نيز بهره داشته، داستاني است كه در منابع فراواني آمده و از آن جمله است اين جريان:
خبر از شهادت خويش
روزي «ميثم تمّار»، سوار بر اسب، بر «حبيب بن مظاهر اسدي» وارد شد؛ در حالي كه حبیب در جمع بني اسد بود و حبيب به استقبال او رفت و با يكديگر سخن گفتند. حبيب گفت: گويا مرد بزرگي كه جلوي سرش مو ندارد، شكم فربهي دارد و در مُقابل «دارُ  الرّزق» خربزه مي فروشد، که او را  به جرم محبّت اهل بيت بر دار مي زنند و شكمش را پاره مي كنند (منظورش از اين سخنان «ميثم» بود).
ميثم گفت:  من هم مرد سرخ چهره اي را مي بينم كه براي ياري فرزند پيامبر خروج مي كند تا اینکه كشته مي شود و سرش را در كوفه مي گردانند (منظورش «حبيب» بود).
اين دو، پس از اين سخنان از همديگر جدا شدند، كساني كه در اطراف ايستاده بودند و سخنان اين دو را مي شنيدند، گفتند: به خدا احدي را دروغگوتر از اينها نديديم.
هنوز اين افراد متفرّق نشده بودند كه «رُشيد هجري» از راه رسيد و سراغ آن دو نفر را گرفت،  مردم هم مطالب آنان را براي او نقل كردند.
رُشيد گفت: خدا رحمت كند ميثم را كه يك مطلب را فراموش كرده بگويد و آن اينكه كسي كه سر حبيب را مي آورد، صد درهم از ديگران بیش تر جايزه مي گيرد. اين سخن را گفت و رفت. اهل مجلس گفتند: اين ديگر از آن دو نفر دروغگوتر بود؛ امّا همان مردم شاهد بودند كه روزها و شبها نگذشت مگر اينكه تمام پيشگوييهاي آنان محقق شد و «ميثم تمار» را جلوي خانة «عمرو بن حريث» به دار زدند و سر «حبيب» را در كوفه گرداندند.
اين جريان را تمام كساني كه دربارة حبيب سخن گفته اند، نوشته اند و نشان از آن دارد كه حبيب و ميثم و رشيد از شاگردان خاص آن حضرت و محرم راز بودند؛ از این رو حضرت، خبرهاي غيبي و سرنوشت آيندة آنان را دقيقاً به آنها فرموده بود.
همراه با امام حسن(ع)
او از جمله كساني بود كه با آن حضرت بيعت كرد و لذا جزء خواص آن امام به شمار مي رود. وقتي حضرت به صلح تحميلي تن مي دهد،  او بر خلاف برخي افراد افراطي، تسليم محض تصميم حضرت مي گردد و به امام اعتراض نمي كند و به فرمودة آن حضرت: منتظر مرگ معاويه و پايان زمان صلح مي ماند.
«خالد برقي» مي گويد: «كَانَ حَبِيب  بن مَظَاهِر، مِن  اَصحَابِ اَبِي مُحَمَّد الحَسَنِ بنِ عَلِي(ع)؛  حبيب از ياران خاص و ويژة امام حسن(ع) بود.» و از امام حسن(ع) نيز علوم فرا گرفته بود. چنان كه شيخ عباس قمي تصريح مي كند:  «حبيب از حاملان علوم اهل بيت(ع) بود.»
حبيب و امام حسين(ع)
با مرگ معاويه، او از اوّلين كساني است كه با سرگروهي «سليمان بن صرد خزاعي»، موج و جريان نامه نگاري را در كوفه ايجاد مي كند. اين اتفاق ابتدا در خانة سليمان بن صرد و با مشاركت فعّال حبيب انجام مي شود و آن گاه به تدريج در كوفه گسترش مي يابد.
متن نامه چنين است: «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، لِلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِي، مِنْ سُلَيْمَانِ بْنِ صُرَد، وَ الْمُسَييب وَ رُفَاعةَ وَ حَبِيبِ بْنِ مُظَاهِر وَ شِيعَتِهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُسْلِمِينَ مِنْ اَهْلِ الْكُوفَةِ، سَلَامٌ عَلَيْكَ، فَاِنَّا نَحْمَدُ اِلَيْكَ الله الَّذِي لَا اِلَهَ اِلَّا هُو، اَمَّا بَعْدُ: فَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي قَصَمَ عَدُوِّكَ الْجَبَّارِ  الْعَنِيد، الَّذِي انْتَزَي عَلَي هَذِهِ الْاُمَّةَ، فَابْتَزَّهَا،  وَ غَضَبَهَا فيْئَهَا وَ تَامَّرَ عَلَيْهَا بِغَيْرِ رَضَيً مِنْهَا ثُمَّ قَتَلَ خِيَارَهَا، وَ اَسْتَبْقَي شِرَارَهَا وَ جَعَلَ مَالَ  اللهِ دُوْلَةَ بَيْنَ جَبَابِرتها وَ اَغْنِيائها، فَبُعْداً لَهُ لَمَا بَعُدَكَ شود. اِنَّهُ لَيْسَ عَلَيْنَا اِمَامٌ، فَاَقْبِلْ لَعَلَّ الله اَنْ يَجْمَعَنَا بِكَ عَلَي الْحَقِّ وَ النمان بن بشير فِي قَصْرِ الْاَمَارَةِ لَسْنَا نَجْتَمِعُ مَعَهُ فِي جُمْعَةِ وَ لَا نَخْرُجُ مَعَهُ اِلَي عِيْدٍ وَلَوْ قَدْ بَلَغْنَا اَنَّكَ قَدْ اَقْبَلْتَ  اِلَيْنَا اَخْرَجْنَا، حَتَّي نَلْحِقْهُ بِالشَّام، اِنْ شَاءَ  الله وَ السَّلَامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ الله؛  به نام خداي رحمان و رحيم، براي حسين بن علي(ع) از طرف سليمان بن صرد، مسيّب، رفاعه و حبيب بن مظاهر، و شيعيانت از مؤمنين و مسلمين كوفه، سلام بر شما! خداي يگانه را سپاس مي گوييم؛ امّا بعد، ستايش خدايي را كه دشمنت (معاويه) را ـ كه ستمكار و كينه توز بود ـ نابود ساخت. همو كه بدون رضايت امت بر گردة آنان سوار و بر آنها چيره شد، و اموال بيت المال را غصب كرد و بر آنها حكومت نمود. آن گاه خوبان آنان را كشت و به نابكاران ميدان داد و بيت المال را به عنوان غنيمت برای ستمگران و پولداران [از خدا بي خبر] قرار داد. پس دور باد از رحمت خدا چنان كه ثمود دور شدند. اکنون ما امام و پيشوايي نداريم. به سوي ما بيا! بدان اميد كه خداوند به بركت وجود تو تمام ما را بر محور حق گرد آورد. نعمان بن بشير (والي كوفه) در دار الاماره است و ما با او در نماز جمعه و اجتماعات عمومي حاضر نمي شويم (و به او اعتنايي نداريم) و ا گر با خبر شويم كه به سوي ما مي آيي، او را از كوفه بيرون مي كنيم و به شام ملحق مي سازيم. ان شاء الله سلام و رحمت خدا بر شما باشد!»
اين نامه هم از نظر دشمن شناسي در حد اعلاست و هم در امام شناسي،  و هم از لحاظ زمان شناسي، كه نشان از آگاهي عميق نامه نگاران ـ  كه يكي از آنها حبيب است ـ دارد.
«سعيد بن عبد الله حنفي» و «هاني بن هاني» نامه را  در ماه مبارك رمضان به خدمت امام حسين(ع) فرستادند. امام در پاسخ نامة فوق،  نامه اي نوشت و همراه آن دو قبل از حضرت مسلم به كوفه فرستاد؛ نامه اين بود:
به نام خداوند! از حسين بن علي(ع) به بزرگان از مؤمنان و مسلمانان! هاني و سعيد، همراه نامه هايتان به سوي من آمدند. محتوي نامه هايتان [به طور فشرده] اين بود كه امام و پيشوايي نداريم، به سوي ما بيا! اميد است كه خداوند به وسيلة تو ما را بر محور و هدايت گرد آورد. اكنون من، برادرم، پسر عمو و شخص مورد اعتماد از خاندانم ـ مسلم بن عقيل ـ  را به سوي شما مي فرستم؛  به او فرمان دادم كه تصميم، برنامه و افكارتان را براي من بنويسد. هرگاه به من اطلاع دهد كه بزرگان و خردمندان شما با آنچه در نامه هايتان ذكر شده همراه و هماهنگ اند؛ به زودي به سوي شما خواهم آمد. ان شاء الله!
همراه با حضرت مسلم
بعد از نامة فوق مسلم بن عقيل روانة كوفه شد. با آمدن آن جناب در اوّلين جلسه خصوصي، در منزل مختار، حبيب بن مظاهر از سران استقبال از حضرت مسلم بود و پس از آن جلسه، با همكاري «مسلم بن عوسجه» دست به كار بيعت گيري براي حضرت مسلم شدند.
هنگامي كه مسلم بن عقيل نامة امام حسين(ع) را براي مردم كوفه خواند، مردم، اشك شوق ريختند و هر كس به نوعي، وفاداري و اعلام بيعت كرد.
«عابس بن بكري» برخاست و بعد از حمد و ثناي الهي و درود بر پيامبر گفت من از باطن و قلب مردم اطلاعي ندارم «وَلَكِنْ اُخْبِرُكَ بِنَفْسِِ اِذَا دَعَوْتُمُونِي اَجَبْتُكُمْ وَ اَضْرِبُ بِسَيْفِي عَدُوَّكُمْ حَتَّي اَلْقَي اللهَ تَعَالَي؛ ولي از طرف خود به شما اطمينان مي دهم كه هر وقت مرا خواستيد، اطاعت كنم و با دشمن شما بجنگم تا اينكه در اين راه كشته شوم!»
وقتي سخنان عابس تمام شد حبيب بن مظاهر برخاست، در حالي كه به عابس نگاه مي كرد گفت: «يَرْحَمَكَ الله تَعَالَي! قَدْ قَضَيْتَ مَا عَلَيْكَ اَنَا وَ اللهِ عَلَي مِثْلُ  مَا اَنْتَ عَلَيْهِ؛  خدا رحمتت كند! آنچه بر تو واجب بود، گفتي! به خدا سوگند من نيز بر آن عقيده ام كه تو هستي.»
بر اثر فعاليت حبيب و امثال او بود كه هجده هزار نفر و طبق سخن شخص امام حسين(ع) چهل هزار نفر در كوفه، بيعت و وفاداري خویش را اعلام کردند.
امام حسين(ع) به «عبد الله بن زبير» فرمود: «اَتَتْنِي بَيْعَةُ اَرْبَعِينَ اَلْفاً يَحْلِفُونَ لِي بِالطَّلَاقِ وَ الْعِتَاقِ مِنْ اَهْلِ الْكُوفَةِ؛  بيعت چهل هزار تن از مردم كوفه كه در وفاداري به طلاق و آزادي بردگان [در صورت تخلّف] سوگند خورده اند، به دستم رسيده است.»
همچنين از تاريخ استفاده مي شود كه پس از استقرار مسلم در كوفه، حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، هميشه ملازم مسلم بودند و از او جدا نمي شدند و از مردم براي امام حسين(ع) بيعت مي گرفتند تا اينكه «ابن زياد» وارد كوفه شد و مردم بي وفاي كوفه، مسلم را تنها گذاشتند و از اطرافش پراكنده شدند. سپس، قبيلة آن دو، آنها را از انظار عمومي مخفي كردند تا به آن دو آسيبي نرسد. وقتي امام حسين(ع) به كربلا رسيد، آنان براي پيوستن به لشكر امام حسين(ع) تلاش مي كردند كه از كوفه خارج شوند.

افزودن دیدگاه

لطفا پاسخ سوال را بنویسید.