آیا مهریه بالا صحیح می باشد یا خیر؟

با سلام اگر پسري از دختري خوشش آيد و آن دختر هم به او دل ببندد و هنگامي که براي مراسم خواستگاري مراجعه نمايد خانواده دختر مهر دختر تعداد بسيار زيادي سکه طلاي تمام بهار و چند طبقه خانه و زمين قرار دهند که پسر و خانواده نتوانند هيچ تغييري در ميزان مهر قرار دهند و پسر پيش خود صلاحي نمايد که اگر تمام عمر کار کند و پول حاصل از کسب و کار را به زنش دهد نمي تواند از زير دين مهريه بيرون آيد تکليف اين پسر و دختر و خانواده سخت گير چيست؟

آنچه مسلم است از نظر دين اسلام ازدواج مقدسترين بنياني است که انسانها در زندگي خود بنا مي کنند و هدف اصلي ازدواج حفظ و صيانت از گوهر خدادادي انسان و سلامت روح و روان اوست تا او بتواند در فراز و نشيب هاي زندگي دنيا, خود را به سلامت به ساحل نجات ابدي برساند.کسانيکه در اين امر مقدس سختگيري هاي بي موردي را روا مي دارند در واقع تيشه بر اين بنيان مقدس گذارده اند که پشيماني زود هنگام آن, نصيب خودشان خواهد شد. اما آنچه مهم است اين است که هر فرد, در قضيه ازدواج قبل از اينکه نگران ديگران باشد بايد به فکر سلامت آينده خويش باشد. و معيار ها و ملاک هاي عقلاني و تناسب هاي فردي و خانوادگي را عاقلانه بنگرد و از تصميم هاي احساسي بر حذر باشد .به نظر شما اگر دو خانواده از لحاظ وضع اقتصادي تناسبي نداشته باشند شايسته است اقدام به وصلت نمود ؟ و آيا ديگر شرايط بهتري پيدا نخواهد شد؟ دوست بزرگوار اجازه دهيد داستان طنزگونه زير را با هم بخوانيم و بعد جدي تر با هم صحبت کنيم. اين داستان طنزگونه در حقيقت, حکايت واقعيت روزگار ماست اميدوارم قبل از پايان, در مورد آن قضاوت نکنيد که گاهي در بيان طنز, حقايقي نهفته که در نگاه روزمره به آنها توجه نمي کنيم:«...بعد از اين که مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم که هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي کرد.وقتي پرسيدم از کجا مي داند اين دختر همان کسي است که من مي خواهم، گفت:راستش توي تاکسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است که تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش کردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم که داشت با يکي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد که آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره که حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي کنم. ما وقتي حرف هاي محکم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي کنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد که رفتيم به خواستگاري آن دختر. پدر دختر پرسيد: آقازاده چه کاره اند؟ -دانشجو هستند. -مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟ -ما هم شغلشان را عرض کرديم. -يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند؟ -نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند: به اندازه ي هيکلشان پول مي دهند. -پس بيکار هستند؟ -اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند پدر دختر بدون اين که بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي کرد. عمه خانم که مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت کرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اکتفا کنند، به شرط آن که تعهد کتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سرکار، اين طوري شد که ما دوباره رفتيم خواستگاري. پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سکه طلا. . . تا اسم«هزار تا سکه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد که برود؛اما فک و فاميل جلويش را گرفتند که: بابا هزار تا سکه که چيزي نيست؛ مهريه را کي داده کي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يک خانواده ي ديگر. بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم. -اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟ بابام که ديگر حسابي کفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم کمربندم را سفت کنم، شما امرتان را بفرماييد. پدر دختر گفت:بله، هزار تا سکه ي طلا، دو دانگ خانه... بابا دوباره بلند شد که از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش کردند که اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد که فرقي نمي کند.هر دو مي خواهند با هم زندگي کنند ديگر. و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد کمربندتان را سفت کنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا کشيده بودم داشتم ميزانش مي کردم! پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يک حج.مبارک است ان شاء الله بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارک است؟مگر در دنيا فقط همين يک دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،کفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط کوچه پرواز کردند و ما هم وسط کوچه کفش هايمان را جفت کرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان. مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي کرد که فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يک فکري بکنند. پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد... بعد زير چشمي نگاه کرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل. بابام حرف او را قطع کرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟ پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، کمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است. بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست. پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، کلاس ما زير سؤال مي رود. و بعد از کمي گفتمان و فحشمان، کفش هاي ما رفت وسط کوچه. دوباره عمه خانم دست به کار شد.انگار نذر کرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بکشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم. بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بکشد و سنگ تمام بگذارد تا بلکه گوشه اي از کلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود که تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... ! پدر دختر حرف او را قطع کرد و گفت:البته بايد عرض کنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست. بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما که نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟ - شيربها که ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است که خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به کام دختري ريخته که مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيرکاکائو به دخترتان داده که پولش دو ميليون تومان شده است؟! پدر دختر گفت: دختر ما کلفت هم مي خواهد. بابام گفت:چه بهتر.يک کلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم. - نه خير کلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من که نمي تواند آن جا حمالي کند. - حالا کي گفته دخترتان مي خواهد حمالي کند؟ مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد کارخانه ي گچ و سيمان؟کفش هاي ما طبق معمول وسط کوچه!!! در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است که سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يک باشگاه مجهز و عالي. بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل کنيم؟ کفش ها طبق معمول وسط کوچه!!! ديگر از بس کفش هايمان را پرت کرده بودند وسط کوچه، اگر يک روز هم اين کار را نمي کردند، خودمان کفش هايمان را مي برديم وسط کوچه مي پوشيديم.باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يک خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي کنم.يک اتاق و يک آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يک واحد کامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يک دفعه عمه خانم جوش کرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس کنيد ديگر، اين کارها چيست؟مگر توي دنيا همين يک دختر است که اين قدر حلوا حلوايش مي کنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يک دانشجو مي تواند معجزه کند که اين همه خرج برايش مي تراشيد؟اين دفعه قبل از اين که کفش هايمان برود وسط کوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.و اين طوري شد که ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم که رفتيم.يک سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاک آن را فراموش کرده بودم و اصلاً به فکرش نبودم.يک روز صبح، وقتي در را باز کردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد که پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين که مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.کمي که دقت کردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو. پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم که چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.من که خيلي تعجب کرده بودم، گفتم:ولي ما که همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم که ديديد وضعيت ما طوري بود که نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش کنيم. پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .کدام بريز و بپاش؟. . . يک حرفي بود زده شد، رفت پي کارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله کي خدمت برسيم،داماد گُلم؟ من که از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي کشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . . -اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يک مهندس تمام عيار است. -آخه هزار تا سکه هم. . . -اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سکه ي بيست و پنج توماني بود. ولي دو دانگ خانه. . . پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود که دو دانگ خانه به اسمتان کنم. -سفر حج هم. . . -راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم. -دو ميليون تومان شيربها هم که. . . -چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط کردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما کمک کنم. -خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . . -اي بابا. . . خانم من کلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشک داده که آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد -در مورد جهيزيه گفتيد. . . -گفتم که. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه کرده ام.بياييد ببينيد.اگر کم بود، بگوييد باز هم بخرم. -اما قضيه ي آن کلفت. . . -آي قربون دهنت. . . دختر من کلفت شماست.خودم هم که نوکر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . . وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت کنم.اما. . . پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارک است ان شاء الله. گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فکر نکنم خانمم اجازه بدهد. تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يک متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا که ديد لبخندي زد و گفت: وقتي که از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم کيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم. با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟ -نه، فقط مواظب باش. -تو هم همين طور. خانمم رفت پايين، رو کردم به پدر و مادر دختر که هنوز دهانشان باز بود و خشکشان زده بود و گفتم: ببخشيد من کلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.و راه افتادم به طرف دانشگاه.» دوست عزيز حال چه قضاوتي از اين داستان داريد؟ به نظر شما عزت و شخصيت انسان ها چقدر ارزش دارد؟ هرچند علاقه اي که نسبت به آن خانم داريد براي شما دست کشيدن از ايشان را بسي مشکل نموده اما به ظاهر شرايط خانوادگي طرفين تناسبي با هم ندارند و تجربه نشان داده که اينگونه زندگي ها آينده خوشايندي ندارد . اما شايد بگوييد « من فقط او را مي خواستم..» و يا« ديگر قصد ازدواج ندارم!» و ... اما اجازه بدهيد به نه باور غير منطقي درباره انتخاب همسر را از نظر روان شناسان را با هم مرور نمائيم .موضوعي که به طور وسيع در پيشينه‌ي تجربي که در زمينه‌ي انتخاب همسر ناديده گرفته شده است مربوط به نقش و تأثير باورهاي شخصي در فرايند انتخاب همسر مي‌باشد. از بررسي سوابق موجود در زمينه‌ي نقش باورها در انتخاب همسر: روانشناسان نُه باور غير منطقي که افراد اغلب درباره انتخاب همسر دارند را بيان کرده اند. 1 - اعتقاد به اينکه من فقط مي‌توانم عاشق يک نفر باشم: شخصي که داراي اين عقيده است گمان مي‌کند که تنها يک نفر در دنيا براي ازدواج با او مناسب است. اين تفکر بسيار شبيه اين عقيده است که ما جايي در دنيا همزاد و يا نيمه‌ي دومي ‌داريم که با ازدواج با او همه چيز به تکامل مي‌رسد.اين افکار غالباً غيرمنطقي هستند، چرا که بايد به هنگام روبرو شدن با تنها فرد به خصوص، او را شناخت. البته چگونه اين ديدگاه به سرانجام مي‌رسد روشن نيست. همچنين شايد اين عقيده دعوت به انتظار غير فعالي باشد براي رسيدن به دقيقه اعجاز برانگيزي که چشم‌انداز يک ازدواج خوب را نويد مي‌دهد. 2 - همسر کامل:اعتقاد به تفکر که «تا زماني که فردي کامل براي زندگي پيدا نکنم، نبايد ازدواج کنم». کسي که اين اعتقاد را داشته باشد شايد براي تصميم گرفتن براي ازدواج دچار محدوديت شود چرا که هيچ فردي کامل نيست و شايد براي پيدا کردن چنين فردي بايد زماني طولاني صرف شود. 3 - تکامل خود:کسي که اينگونه فکر مي‌کند و مي‌گويد:«تا زماني که نتوانم به خودم به عنوان يک همسر اعتماد کنم، نبايد ازدواج کنم». اين اعتقاد نيز محدود کننده و غير منطقي است از آن جهت که هيچ کس کامل نيست و احساس کامل بودن به عنوان يک همسر را نخواهد داشت. احساس آمادگي براي ازدواج ضروريست، اما شايد اشخاصي را براي تصميم گيري درباره ازدواج دچار اضطراب کند. 4 - ارتباط کامل: صاحب اين عقيده اين چنين مي‌انديشد:«ما بايد قبل از ازدواج ثابت کنيم که ارتباط مؤثري خواهيم داشت».توجه به فاکتورهاي پيش بيني کننده‌ي پيش از ازدواج بسيار عاقلانه است.مانند ارتباط خوب و مهارت‌هاي حل مشکل و تشابه و همانندي ارزش‌ها و عقايد. جستجوي چنين ارتباطي و چنين همسري که اين مهارت‌ها و قابليت‌ها را داشته باشد عاقلانه است.با اين وجود ، از آنجا که موفقيت در ازدواج را نمي‌توان تضمين کرد، براي کم کردن محدوديت اين تفکر مي‌توان اينگونه انديشيد که هيچ راهي براي تضمين خوشبختي پيش از ازدواج ميسر نمي‌باشد. 5 - تلاش بيشتر:اين اعتقاد با اين تفکر شکل مي‌گيرد که من با هرکسي که براي ازدواج انتخاب کنم( فرقي هم نمي کند از چه خانواده اي باشد) خوشبخت خواهم شد به شرط آن که به قدر کافي تلاش کنم.روان شناسان تأکيد مي‌کنند که تلاش دو همسر براي حل مشکلات و مؤثر ساختن يک ازدواج ، دو فرد بالغ و متفکر را مي‌طلبد. از آنجا که هر کسي آنقدر متمايل به حل مشکلات نخواهد بود. بنابراين کمي‌دقت در انتخاب همسر در ابتداي ضروري به نظر مي‌رسد. 6 - عشق کافي است:فرد داراي اين عقيده شايد چنين بگويد:«عاشق کسي شدن براي من دليل کافي براي ازدواج است». جامعه‌ي غربي عشق رمانتيک را به عنوان شرطي لازم براي ازدواج ارزشمند مي‌شمارد.در واقع، اشخاص کمي‌هستند که ازدواج را بدون عشق تصور کنند. اگر عشق به عنوان تنها معيار در نظر گرفته شود، ساير توانايي‌هاي اساسي فردي و بين فردي از نظر دور خواهد ماند. 7 – همزيستي:اين عقيده چنين است: «اگر من و همسر آينده ام قبل از ازدواج با هم زندگي کنيم، شانس وخوشبختي مان را افزايش خواهيم داد».مرور سوابق همزيستي و موفقيت‌هاي بعدي در ازدواج نشان داده است که افرادي که قبل از ازدواج با هم زندگي مي‌کنند آمادگي بيشتري را براي نارضايتي از زندگي وجدايي دارا مي‌باشند در مقايسه با کساني که با هم همزيستي نکرده اند.اين ارتباط معمولاً با خصوصيات کساني که همزيستي مي‌کنند به نسبت کساني که همزيستي نمي‌کنند مشکلات بيشتري در رابطه با تعهد دارند و تمايل کمتري براي ارزشمند شمردن ازدواج ونگرش مثبت تري نسبت به طلاق دارند. 8 - فرد مکمل و تضاد:در اين نگرش شخص اينگونه مي‌انديشد: «من بايد با کسي ازدواج کنم که خصوصيات شخصيتي او متضاد با خصوصيات من باشد». اگر چه تفکر رايج مبني بر آنکه افراد با خصوصيات کاملاً متفاوت مي‌توانند کامل کننده‌ي ضعف‌ها و قوت‌هاي يکديگر باشند، اما فاکتورهاي پيش‌بيني کننده‌ي موفقيت در ازدواج نشان مي‌دهند که قويترين عامل خوشبختي ، همانندي در ارزش‌ها، نگرش‌ها و خصوصيات شخصي است. 9 - انتخاب بايد آسان باشد:اين عقيده که انتخاب يک همسر بايد ساده باشد و اين انتخاب حامل يک شانس و يا اتفاق است. بنابراين فرد شايد تصور کند که براي انتخاب همسر به جاي عمل کردن بايد در انتظار يک اتفاق بماند.چنين فردي در انتظار شانسي براي ديدار و عشق در اولين نگاه است بدون آنکه از تفکر محتاطانه آمادگي لازم، يا انجام عملي براي نزديک تر شدن به هدف ازدواج کمک گرفته شود.مواردي که عنوان شدند فقط تعدادي از نگرش‌ها و باورهاي غير منطقي افراد نسبت به انتخاب همسر مي‌باشند.نحوه‌ي نگرش افراد نسبت به فرايند انتخاب همسر امري بسيار حياتي است و همچنين با درک شيوع باورهاي غيرمنطقي و محدود کننده درباره انتخاب همسر در ميان افراد مجرد زن و مرد، در صورتي که اين نگرش‌ها و عقايد نادرست و غير منطقي افراد تغيير يابند و در جهت صحيح هدايت شوند، شاهد افزايش ازدواج‌هاي مؤفق در جامعه خواهيم بود. دوست بزرگوار با توجه به مطالب بالا توجه شما را به نکات زير جلب مي نمايم: -مطمئن باشيد کسي که در امر ازدواج از «تصميم گيري عقلاني» استفاده نمايد کمترين پشيماني در آينده را خواهد شد. -با خود, نُه باور غير منطقي را مرور کنيد و ببينيد با کداميک خو گرفته ايد براي منطقي نمودن آن تلاش نماييد. -اگر عزت و شخصيت خود را از اول زندگي به ديگران اثبات کنيد؛ لذت آقائي يک عمر زندگي را خواهيد برد. -شما تنهاترين شخصي نيستيد که با اين مشکل روبرو شده ايد پس با برخورد هاي احساسي, تنهاترين شخصي نباشيد که ناتوان از حل مشکل است. - اگر تصميم گرفتيد که از فکر اين خانواده بيرون بياييد تا چند ماه, اقدام جدي براي ازدواج و خواستگاري ديگر نکنيد چرا که اقدام زود هنگام بعد از يک شکست از لحاظ روان شناختي در واقع جبران خلا ايجاد شده است و نه يک تصميم عاقلانه و در اين حالت ممکن است شخص از خيلي از ملاکهاي اصلي ازدواج دست بکشد و فقط بدنبال يک آرامش موقت باشد در حالي که اين خسارت جبران ناپذيري به آينده شخص وارد مي نمايد. -يکبار ديگر ملاکهاي اصلي ازدواج را مرور مي کنيم: در انتخاب همسر عجله و شتاب نکنيد. اين امر را با بررسي و تحقيق انجام دهيد./-در همسر گزيني وسواس به خرج ندهيد؛ سعي کنيد با ديده اغماض عوامل مختلف را بررسي و تصميم گيري کنيد./-از ازدواج تحميلي خودداري کنيد./-خانواده هر دو نفراز نظر فرهنگي و سنت هاي رايج نزديک به هم باشند./-تا سر حد امکان، تمکن مالي دو خانواده متناسب با يکديگر باشد./-تناسب جسمي – شکل – قيافه و اندام هر دو نفر به هم نزديک باشد تا حدي که تفاوت هاي موجود خيلي چشمگير نباشد./-از نظر سن و سال متناسب باشند و به اصطلاع عامه«به هم بيايند»/-از نظر ميزان تحصيلات، اختلاف فاحش نداشته باشند./-از نظر تفکرات مذهبي در دو قطب مخالف هم نباشند که اين مورد بسيار مسئله ساز است. - از دعا و توسل مأيوس نشويد. امام صادق(ع) در اين زمينه به ابوبصير مي فرمايند: هرگاه خواستي ازدواج کني ابتدا دو رکعت نماز بجا بياور سپس حمد و سپاس خداوند نما و بعد بخوان: ((اللهم اني اريد ان تزوج، اللهم فاقدر لي من النساء اعفهن فرجا، و احفظهن لي في نفسها و في مالي، و اوسعهن رزقا و اعظمهن برکه، و اقدر لي منها ولدا طيبا تجعله خلفا صالحا في حيوتي و بعد موتي))؛ خداوندا! من مي خواهم ازدواج کنم، خداوندا! براي من پاکدامن ترين زنان را مقرر فرما و کسي که خويشتن دار از همه نسبت به خود و نگهداري کننده ترين فرد در مالم باشد، که به واسطه آن, نفسم (حالم) و مالم محفوظ بماند، کسي که فراخ ترين روزي و بيشترين برکت را در زندگي داشته باشد، و از وي براي من فرزندي طيب در نظر بگير که جانشيني شايسته در حيات و ممات من باشد -در پايان با هديه اي از گلشن گلستان نبوي پرده اي را از راز زندگي شما بر مي داريم«آنچه از دنيا نصيب تو باشد، اگر ناتوان هم باشى، به تو مى رسد و آنچه به زيان تو باشد، به زور نمى توانى آن را از خود دور کنى. هرکس به آنچه از دستش رفته اميد نداشته باشد، آسوده است و هر کس به آنچه خداوند روزى اش کرده، خرسند باشد، شادمان مى گردد.» (شيخ صدوق، الامالى، ص 225 و 393.)

 

افزودن دیدگاه جدید

.