استاد حق التدریسی

طنز

بیا ای بچه‌ی همواره شاکی
تو را گویم حدیثِ سوزناکی

حدیث اوستاد حقّ تدریس
که عمرش را به دانش داده تخصیص

هم‌او که وضع و اوضاعش خراب است
دل سنگ از برای او کباب است

همیشه همنشینش وایت‌برد است
دماغش را بگیری زود مرده‌ست

نه دست او به جایی بند باشد
نه روی صورتش لبخند باشد

همان شخصی که بی مزد و مواجب
زند هی مشت محکم بر اجانب

به هر هفته، چهل ساعت دهد درس
ولی باشد ز بیکاری ورا ترس

بلی تا بوق سگ تدریس کرده
دهان علم را سرویس کرده

فلاک دور او احساس گردد
چک او سال دیگر پاس گردد

اگر روزی نماید اعتراضی
دیپورتش می‌کند آقای قاضی:

«نمی‌خواهی؟ برو، هرّی! بفرما!
به سیستم می‌کنی توهین؟ چه حرفا!

نه استادی نه دانشیار هستی
بری جای دگر، بیکار هستی

بحمدلله استادان زیادند
و برخی چون تو شوت و بی‌سوادند

نشد این را یکی دیگر بیاریم
و دو زاری کف دستش بذاریم

دو تا استاد از چین خواهم آورد
نشد این، بهتر از این خواهم آورد

همین دیشب ز دانشگاه گنبد
گرفته باجناق بنده ارشد

و یا نه، آن مدیر شهرداری
به منظور پرستیژ اداری،

می‌آید با وقار و با کلاسی
به ما هم می‌دهد حالی اساسی

مدرس، خوب فرمان می‌پذیرد
اگر لازم شود، چایی بریزد»

افزودن دیدگاه