استعداد بر باد رفته !

طنز

اندوه سايه هاي هياهو،
در كوله بار حجم تفكر
سلوس خنده آور صبحي سياه بود !
آهسته مي رود صف ناپيدا
تا خالياي مخزن مرغ آلود !
با حالتي غم آور و پشم آگين !
آنسوتر، از راديو صداي تومي آيد:
« پاشو، بخند، پنجره را وا كن ! »
ساعت ز ترس حادثه در كوچه،
در سينه مي تپد.

***

اينجا صفي دراز و هماهنگ است
اينجا دلم گشاد و فضا تنگ است
آنجا كنار مدخل قصابي،
در التهاب روشن مهتابي
گويا براي « گوشت يخي » جنگ است !

***

اي واي من، خداي من اينجا عجب جدال تب آلوديست !
من دادخواه خون كلاغانم
دردا ! اسير تنگي تنبانم
من اهل يزد و ساكن تهرانم
حيرانم !...

***

شعر و نهنگ و قاطر و تنهايي
در كوچه اي به وسعت دستان سبز رنگرزان،
ابري
غوغاي پشم و شيشه شيريني است
پشمك، ولي، به خاطر، چون، زيرا
اما، چرا، مگر،ولي آخر، هيچ !
در خامشاي كوچه پيچاپيچ
مردي ستبر و غمزده مي آيد
حسرت خريده با كوپني باطل !
با قبر صد هزار هوس در دل
پيراهني دريده و پايي لنگ
با جاي پاي مشتي بر چشمش !
زنبيل پر ز باد هوا در دست !

***

مرد ستبر غمزده من بودم ! !

ابوالفضل زرويي نصرآباد

افزودن دیدگاه