قصه مرد مردانمرد !

طنز

گفت عمو نوروز:
مردمان بر گرد كوه مشكلات آنك
چهره ها وا رفته، لب خاموش
ايستاده منتظر تا رادمردي آهنين پيكر
- يا اقلاّ (!) اين نشد هم يك نفر ديگر-
دست بفشارد
وانگهي اين كوه هيكلمند را از جاي بردارد
... وضع مردم سخت نا ميزان
و سبيل جمله گردن كلفتان سخت آويزان

***

ناگهان آمد برون از بين مردم، مرد مردانمرد
پيلتن مردي پلنگ افسون
بازويش همچين
هيكلش همچون
مردمان در زير لب، آهسته با هم گفتگو كردند
- و نگاهي از سر حيرت به او كردند-
اينچنين آغاز كرد آن مرد:
- اين منم « بنده » !
كوههاي گنده را از بيخ و بن كنده
مي تپد در سينه ام از شوق خدمت، قلب من « تپ تپ »
و قلمبه گشته توي خون من، ايثار
- يا اولوالابصار !-
بنده بر مي دارم اكنون كوه را از راه
ليك اول نان همي بايست خوردن، سير
و پلو بايست خوردن، يك دو تا كفگير
ور كسي از خجلت اين كار مخلص، از عرق خيس است،
اين حساب جاري ام در بانك سوئيس است !

***

گفت عمو نوروز :
مردمان رفتند و نيكو سفره اي چيدند
چيده در آن هر غذا با دقت و وسواس
و نشست ايشان سر آن سفره، با اخلاص

***

... هفت روز و هفت شب طي شد
مردمان پيوسته مي بردند و ايشان گرم خوردن بود...

***

... شصت روز و خرده اي هم رفت
مردمان همواره مي بردند و ايشان همچنان مي خورد...

***

گفت عمو نوروز:
الغرض، بعد از گذشت سيصد و سي روز
بس كه مردم خوردني بردند و ايشان نوش جان فرمود
از جهان، نقل مكان فرمود !

ابوالفضل زرويي نصرآباد

افزودن دیدگاه