شوخی با حافظ

طنز

« سال‏ ها دفتر ما در گـــروی صهبا بود »
زین سبب بین من و همسر خود دعوا بود

***

« دوش در حلقه‏ ی ما قصه‏ ی گیسوی تو بود »
تا سحرگه سخـن از کـلـه‏ ی بی مــوی تو بود

***

« چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود »
خدای من! چــه کنم تا زنم به خواب رود

***

« دوش می‏ آمد و رخساره برافروختــه بــود »
حدسم این است که جاییش ز ما سوخته بود!!

***

« درد عشقی کشیـده ‏ام که مپرس »
نشــود خــوب حـــال من با قرص!

***

« یارب! این نوگل خندان که سپردی به منش »
کــاش مـی‏ شـد بـــزنم مشت و لگد بر دهنش

***

« سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ »
ز بـــــــوی گنـــد زباله بکردم استفراغ!!

***

« ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل »
نســبتی دارد قـــدت بـا دستــــه بیل!!

***

« فاش می‏ گویم و از گفته ‏ی خود دل‏ شادم »

بنـده بـا پـــول پــدر مـهـر زنــم را دادم!!

***

« به تیغم گر کشد دستش نگیرم »
اگــر پـوفــم کـند فـورن بـمیـرم

***

« در خرابات مغان گر گذر افتد بازم »
همـه‏ ی خـلـوتیان را به خلاف اندازم

***

« صنما! با غم عشق تو چه تدبیر کنم؟ »
شکـمـت را نـتـــوانـم به خدا سیر کنم

***

« ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ‏ایم »
بلــکه دنبــــال نــخودهــای سیاه آمده‏ ایم

***

« خرم آن روز کزین منزل ویران بروم »
بی خیال پدر و خواهـر و مــامـان بروم

امیرحسین خوش‌حال

افزودن دیدگاه