شاعری به سَبک من...

طنز

گاه بـا یـک سوژه‏ ی با حال، شاعـر می‏ شـوم
با شکـستِ تـیـمِ « استـقلال »، شاعر می ‏شوم

گفت بابایم: پسر پس کِی تو شاعر می ‏شوی؟
گفتـمــش تـا آخـــرِ امـســال شاعر می ‏شوم

یادم آمـد تـوی بـقالی بـه من بقــال گفت:
« عـصرها پشـتِ هـمـین پـاچال، شاعر می ‏شوم »

عده ‏ای با قرص و با تریاک شاعر گـشتـه ‏اند!
مـن بـدونِ هــیـچ اسـتـعـمال، شاعر می ‏شوم

نیست مِـیلِ شاعری هر لحظه در بنده ولی
با فــراخــوان ‏هـای فـستیـوال، شاعر می ‏شوم

گاه از شــوق غـذا و از فـشـار گشنـه گـی
بـا صــدای قـاشـق و چــنگال، شاعر می ‏شوم

یا زبانـم لال اگـر کـه سـوژه‏ هایم تَه کشید
با صـــدای وِزوزِ یــخــچــال، شاعر می‏ شوم

می ‏شود شاعـر کـسـی بـا دیدنِ خالِ لبی
مـن ولــی بـا دیــدنِ تب خال، شاعر می‏ شوم

بـرخـلاف عـده ‏ای پـاچــه بگیر و پاچه‏ خار
فــارغ از هـر جـبـهـه و جنجال، شاعر می ‏شوم

عاقبـت گـر مال مردم ‏خواری و دزدی نشد
گــوش شـیـطان کـر، زبانم لال، شاعر می‏ شوم

آدمِ پیری مرا در « باغِ ملی » دید و گفت:
هم زمان با دیدنِ « خوشحال »، شاعر می ‏شوم!!

امیرحسین خوش‌حال

 

افزودن دیدگاه