آینه ی عبرت!

طنز

ششلیک همیشه می خورَد در شاندیز
در سفـره نـگـاه او بـه ظــرف سـرریز!

از خانـــه پـیـاده می رود تـا دم در!
بـعدَش مـلِـکانــه لم دهد توی رونیز!

کـلِّ هنــرش گـرفتنِ خودکار است!
یا مُـهر زنـد به نامـه ها شـیک و تمیز!

یک گـوشیِ او هـمیشه باشد دستش
یـک گـوشیِ او همـیشه باشد به پریز!

یک ساعت و نیـم می خورد صبحانه
با نـان مـحـلــی و پــنـیـر تـبــریـز!

بعدش بـخورد قهوه و چای و شربت
نــسکافــه و شـیـرِ تـازه و رانـی نـیز!

وزن و قــد او بـرابـر هـم شـده اند!
آنــقـدر که می خــورَد غذاهای لذیذ!

هرچـنـد که تنبل است، هنگام غذا
بــر سفـره هجوم می برد چون چنگیز!

هم قند گرفته جسمش و هم چربی
از بـس کـه فــراخ است و ندارد پرهیز

زد سکته و در دفتر کارش جان داد
شد آینــه ی عـبــرت افــراد مـریض!

در قبر نشد جا و خـریدند سه قبـر!
تا خــاک شــود پـیـکر آن مرد عزیز!

امیرحسین خوش حال

افزودن دیدگاه