داستان ولادت پر برکت حضرت فاطمه چیست؟

فاطمه زهرا(س)

این ماجرا، داستان یک معجزه الهی و هدیه ربانی است که از قبل از تولد و پیش از انعقاد نطفه شروع میشود.

رسول خدا در سن بیست و پنج سالگی با بانوی بزرگوار و عظیم الشان جامعه مکه که بسیار نیکو، صاحب مال بسیار و دارای معلم و ادب و از نظر زیبایی و کمال روحی و جسمی به حد تمام بود، حضرت خدیجه و بنت خویلد که رضوان الهی بر او باد، ازدواج کرد.

این زناشویی با آن بانوی مجلله ادامه یافت تا پیامبر از ایشان صاحب چند پسر گردید اما آن کودکان همگی در کودکی یا اندکی پس از تولد از دنیا رفتند تا این که عمر پیامبر به چهل سالگی رسید و وحی پر برکت بر او نازل گشت و او را ابتدا مأمور به ابلاغ رسالت به خویشاوندان و اقربا و سپس ابلاغ و انذار همه مردم نمود.

آن گاه ایشان امر رسالت را آشکار کرد و خویشان را آگاه نمود. اولین کسانی که او را اجابت کردند، علی و خدیجه بودند که تا مدتها خداوند یکتا را عبادت میکردند و به تنهایی پشت سر رسول خدا نماز میخواندند در حالی که هیچ کس به دین آنها اعتقاد نداشت و با آنها نماز نمیگزارد.

تا مدتها رسول خدا در کنار آنها به تبلیغ رسالت و عبادت اشتغال داشت و بر آزار و اذیت قریش و مانع شدن آنها از گسترش اسلام صبر کرد تا این که به تدریج اسلام در میان قلبها راه خود را گشود و گسترش یافت و روز به روز تعداد مسلمانان و یاوران ایشان افزون گشت

روزی جبرئیل بر رسول خدا نازل شد و گفت: «خداوند تو را سلام میرساند و فرمان میدهد که تا چهل روز از خدیجه کناره گیری نمایی

رسول خدا فرمان الهی را اجرا کرد و از خدیجه کناره گیری نمود و در خانه عمویش ابوطالب یا خانه فاطمه بنت اسد - مطابق بعضی از روایات - اقامت نمود و عمار یاسر را نزد خدیجه فرستاد تا او را از ماجرا با خبر نماید. پس عمار به سرعت نزد خدیجه شتافت و درب خانه او را گوبید.

خدیجه (س) از پشت در گفت: «چه کسی در را میکوبد؟».

عمار سلام کرد و پاسخ داد: «همانا رسول خدا شما را سلام میرساند و می فرماید: از شما دور نشده ام و قهر و هجران نگزیده ام بلکه پروردگارم مرا فرمان به این جدایی داده است، پس ای خدیجه جز گمان خیر نداشته باش که همانا خداوند به تو هر روز چندین بار به فرشتگان مباهات مینماید. پس چون شب فرا رسید، در خانه را ببند و در بستر خود بیارام. من در منزل مادرم، فاطمه بنت اسد هستم[۱]در عمل، پیامبر چهل شبانه روز در آن جا باقی ماند. روزها روزه دار بود و شبها عبادت مینمود در حالی که خدیجه از دوری پیامبر بسیار اندوهگین و مشتاق دیدار ایشان بود.

وقتی چهل روز تمام شد، جبرئیل نازل شد و گفت: «خداوند بلند مرتبه تو را سلام میرساند و فرمان میدهد که آماده دریافت هدیه و تحیت او باشی»

رسول خدا فرمود: ای جبرئیل! تحیت و هدیه خداوند علی اعلی چیست؟ *

جبرئیل گفت: «من نمی دانم چون خداوند تعالی هیچ یک از مخلوقات خود را از این مطلب آگاه نکرده است».

هنگامی که این گفتگوی مقدس جریان داشت، ناگهان میکائیل همراه اسرافیل نازل شدند و طبقی پوشیده شده با دستمالی از جنس سبز که بر آن نقوشی از خطوط استبرق و ریشه های طلایی و دانه های مروارید غلطان داشت، در برابر پیامیر قرار داده و با ادب و احترام بسیار زیاد گفتند: «سلام بر تو ای رسول خدا! همانا فرشتگان آسمان مشتاق زیارت تو هستند و هیچ یک از آنها نیست جز این که طالب دیدار توست و برتو سلام و درود می فرستد. این هدیه پروردگارت و تحفه او برای توست

رسول خدا فرمود: «سلام بر شما ای میکائیل و ای اسرافیل و سلام بر تمام برادران شما از ملائکه مقرب درگاه الهی، سپس فرمود: «درون این طبق پوشیده شده،چیست؟.

میکائیل گفت: این طبقی از بهشت است که در آن شاخه ای از خرما و خوشه ای از انگور و کاسه ای آب آمیخته با طعم کافور از چشمه تسنیم قرار دارد که هر دوی آنها از نوشیدنیهای مقربین درگاه الهی هستند. خداوند تو را به این اطعام اختصاص داد و غیر تو از جن و انس و ملائکه در آن سهمی ندارند و این حلال و گوارای توست و به غیر تو، حرام است و پروردگارت تو را فرمان داده که افطار امشب خود را از این خوراک، قرار بدهی

رسول خدا از این هدیه ربانی، خیر و بشارت دریافت نمود و قلب ایشان سرشار از سرور و شادی شد و سینه اش گشایش یافت و از ورای این تحیت پر برکت و هدیه مقدس رازی بزرگ و امری خیر را احساس نمود

سپس با حمد و شکر و ستایش نیکو به جانب پروردگار توجه نمود و دعای خود را به سجده ای طولانی متصل نمود تا نزدیک غروب آفتاب شد.

امیرالمؤمنین دراین مورد می فرمایند: هرگاه رسول خدا اراده افطار میکرد مرا فرمان میداد تا در خانه را باز کنم تا هر کس میخواهد وارد شده و همراه ایشان افطار کند اما چون آن شب فرا رسید، پیامبر مرا بر در خانه مأمور کرد تا نگذارم کسی داخل شود و فرمود: «ای پسر ابوطالب این غذا بر هر کس به جز من حرام است.»..

پس من بر در خانه نشستم تا رسول خدا به تنهایی افطار کند. آنگاه دیدم که آن حضرت او که جانم فدایش باشد با آن طبق پوشیده پیش آمد و از آن خرما و انگور به حد کفایت، خود را سیر نمود. در حالی که پیش از این هرگز چنین نمی کرد. سپس آنچنان که شایسته کرامت و فضل و جلال وجه پروردگار و عظمت سلطه او بود، شکر و ستایش خداوند را بجای آورد.

پس از آن جبرئیل و میکائیل و اسرافیل، ایشان را در بر گرفتند. جبرئیل آب طهور را بر دست ایشان ریخت و میکائیل آن را با مشک و عنبر معطر کرد و اسرافیل با دستمالی، دستهای رسول خدا او را خشک نمود و از نسیم بهشتی بر دستان ایشان دمید. سپس هر سه اجازه مرخصی گرفته و خداحافظی نمودند و به سوی آسمان بالا رفتند و آنچه از طعام و شراب بهشتی باقی مانده بود را نیز با خود به آسمان بردند.

رسول خدا برخاست تا طبق عادت خود نماز بجا آورد و قصد داشت بیشتر به عبادت بپردازد چون آن هدیه، لازمه اش شکر و سپاس بیشتر بود اما جبرئیل بازگشت و گفت: «ای محمد! همانا خداوند علی اعلی تو را سلام میرساند و فرمانت می دهد که نماز را ترک کنی و به سرعت به سوی خانه و همسرت خدیجه بشتابی چون خداوند تعالی بر خود واجب نموده که امشب از صلب تو نسلی پاکیزه و مبارک ایجاد فرماید

پس رسول خدا و به فرمان الهی عمل کرد و با شوقی که به همسرش خدیجه داشت راهی منزل شد و درب خانه را مطابق عادت کوبید.

خدیجه چون صدای در را شنید. گفت: «این کیست که حلقه دری را میکوبد که جز رسول خدا و هیچکس آن را نمیگوبد؟

رسول خدا با کلام و لحنی شیرین و جذاب فرمود: «خدیجه در را بگشا! من محمد هستم».

در این وقت خدیجه با شتاب به سوی در رفت و آن را با خوشحالی گشود، در حالی که التهاب و شوقی تمام داشت و سرور و شادی چهره اش را فرا گرفته و قلبش از شوق دیدار می تپید، به جهت این دیدار فرخنده اشک شادی از چشمانش جاری بود

سرانجام رسول خدا به داخل خانه شد و برخلاف همیشه که هرگاه وارد منزل میشد ظرف آبی درخواست می نمود و برای نماز وضو میگرفت و پس از بجای آوردن دو رکعت نماز مختصر به بستر می رفت، لیکن این بار آب نخواست و آماده نماز نشد بلکه بلافاصله خدیجه را فراخواند و آن چه میان زن و شوهرش واقع میشود، میان ایشان واقع شد و حضرت خدیجه با سوگند فرمود: «پس قسم به آن که آسمان را برافراشت و آبها را جاری نمود، رسول خدا از من جدا نشد جز این که سنگینی فاطمه را در شکم خود احساس کردم»،

در سیره نبویه شریف از این حمل میگوید: زمانی این اتفاق واقع شد، زنان مکه که مشرک بودند، همگی از خدیجه دوری گزیده و با او قهر کردند و به خانه او رفت و آمد نمی کردند و بر او سلام نمیدادند و نمیگذاشتند هیچ زنی به سوی او رفته یا نزد او برود و این جریان، جزئی از قرارداد و تحریمی بود که قریش پس از بعثت مبارک رسول خدا بر ایشان تحمیل کرده بود.

معمولا یک زن به همنشینی و صحبت با همجنسان خود تمایل دارد و از شنیدن سخنان آنان احساس آرامش میکند لذا وقتی زنان، خدیجه او را ترک کردند و تنها گذاشتند، تاثیر بدی روی او گذاشت و از این تحریم ظالمانه احساس تنهایی و وحشت میکرد و بیشترین ترس او از بابت همسرش بود که میدانست دشمنان در کمین او هستند

روزی رسول خدا وارد اتاق شد و شنید که خدیجه با کسی سخن میگوید. از او پرسید: «ای خدیجه! با چه کسی صحبت می کنی؟

خدیجه فرمود: «کودکی که در شکم دارم با من سخن میگوید و با من انس گرفته و مرا آرام میکند».

رسول خدا فرمود: «ای خدیجه جبرئیل مرا بشارت داد که این کودک دختر است و از او نسلی مبارک و پاکیزه به ظهور میرسد و خداوند تبارک و تعالی به زودی نسل مرا از وجود او قرار میدهد و از او فرزندانی به ظهور میرسند که امامان و خلیفه های خدا بعد از انقطاع وحی در زمین هستند»...[۲]

روزها در پس یکدیگر میگذشتند و هنگام تولد این کودک فرخنده نزدیکتر میشد آن هم در حالی که هیچ یک از زنان مکه در این موعد سخت و دشوار عهده دار امور تولد نوزاد نشدند، و نزد خدیجه بسیار ناراحت و غمگین بود که ناگهان چهار زن گندمگون بلند قد که شبیه زنان هاشمی بودند، وارد شدند. خدیجه با دیدن آنها ترسید. یکی از آنان گفت: «ای خدیجه! اندوهگین مباش. ما فرستادگان پروردگارت به سوی تو هستیم. ما خواهران تو هستیم، من ساره هستم. این زن که همنشین تو در بهشت خواهد بود، آسیه بنت مزاحم است و این یکی مریم دختر عمران دیگری کلثوم خواهر موسی بن عمران است. خداوند ما را به سوی تو گسیل داشته تا عهده دار اموری باشیم که معمولا زنان در این مواقع انجام می دهند.[۳]

پس یکی از آنان سمت راست او و دیگری سمت چپ او و سومی مقابلش و چهارمی پشت سر تو نشست، تا این که فاطمه زهرای طاهره مطهر را به دنیا آورد.

وقتی فاطمه بر زمین قرار گرفت، نوری از وجود او شروع به تابیدن کرد که تمام خانه های مکه را منور نمود و هیچ خانه ای در شرق و غرب عالم نبود جز این که این نور وارد آن خانه شد. سپس بیست حوریه بهشتی از آسمان نازل شدند که در دست هر یک تشت و ابریقی[۴] مملو از آبهای بهشتی بود.

زنی که در مقابل خدیجه بود، فاطمه را گرفت و او را با آن آبهای بهشتی شستشو داد و در دور پارچه سفید که سفیدتر از شیر و خوشبوتر از مشک و عنبر بودند پیچید و قنداق نمود. سپس از کودک خواست که سخن بگوید.

فاطمه به سخن آمد و ابتدا شهادتین را بر زبان خود جاری ساخت و فرمود: شهادت میدهم که هیچ معبودی جز الله نیست و این که پدرم محمد فرستاده خدا، سید انبیاست و شوهرم سید اوصیا است و فرزندان من بهترین جانشینان او هستند، و سپس بر همه آن زنان سلام کرد و هر کدام را به نام خود خواند. آنها پیش آمده و او را در آغوش گرفته و بر روی او خندیدند و حوریان نیز مسرور گشته و به اهل آسمان ولادت فاطمه زهرا را بشارت دادند.

نوری درخشان در آسمان ظاهر شد که فرشتگان قبل از این نظیر آن را ندیده بودند و آن زنان گفتند: «خدیجه کودک خود را برگیر در حالی که پاک و مطهره و پاکیزه و مبارک است و خداوند در او و نسل او برکت قرار داده است. خدیجه با خوشحالی او را در آغوش گرفت و از سینه خود شیر داد و همان لحظه شیر جوشیدن گرفت. فاطمه که درود خدا بر او باد در یک روز آن چنان رشد میکرد که دیگر کودکان در یک ماه رشد می یابند و در یک ماه به اندازه یک سال دیگر کودکان رشد می نمود.

پی نوشت ها

[۱] ایشان مادر على هستند ولی از روی احترام و بزرگداشت منزلت ایشان در نزد پیامبر و أن حضرت وی را مادر خطاب میکردند. مدتی از دوران کودکی پیامبر در خانه ابوطالب گذرانده شده است.

[۲] الزهرا المثل الأعلى صفحه ۳۱

[۳] حدیثی است که شیخ صدوق از امام صادق ما نقل نموده است.

[۴] پارچ دسته دار و لوله بند برای ریختن مایعات (مترجم).

منبع: حوزه

افزودن دیدگاه