حکومت اسلامی و اهداف آن قانون و حکومت چیست؟

ولایت فقیه

دین، هرگز از حکومت و سیاست جدا نمی باشد؛ زیرا همان گونه که گفته شد، دین، موعظه و نصیحت و تعلیم محض مسائل فردی بدون اجتماعی، و مسائل اخلاقی و اعتقادی بدون سیاسی و نظامی و مانند آن نیست، بلکه احکام اجتماعی و سیاسی نیز دارد.

خدای سبحان در یکی از آیات قرآن کریم، هدف ارسال رسولان خود را چنین بیان می فرماید: « کان الناس امة واحدة فبعث الله النبیین مبشرین ومنذرین وانزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه».[1] در این کریمه، مساله رفع اختلاف میان مردم، به عنوان هدف بعثت انبیاء مطرح شده است. اگر اختلاف میان انسان ها امری طبیعی و قطعی است چنانکه در پیش گفته شد و اگر رفع اختلاف ها، امری ضروری برای ایجاد نظم در جامعه بشری و دوری از هرج و مرج است، موعظه و نصیحت و مساله گویی صرف نمی تواند مشکل اجتماعی را حل کند و لذا هیچ پیامبر صاحب شریعتی[2]نیامده است مگر آنکه علاوه بر تبشیر و انذار، مساله حاکمیت را نیز مطرح نموده است. خدای سبحان در این آیه نمی فرماید پیامبران به وسیله تعلیم یا تبشیر و انذار، اختلاف جامعه را رفع می کنند، بلکه می فرماید به وسیله «حکم» اختلافات آن را بر می دارند؛ زیرا حل اختلاف، بدون حکم و حکومت امکان پذیر نیست.

اکنون نیز که انسان ها نسبت به امم گذشته، از علم و تمدن بهره بیشتری دارند، هرگز نمی توان اختلافات آنان را با مساله گویی و صرف نصیحت از میان برد؛ بلکه نظام و حکومتی لازم است تا احکام قضایی و جزایی و کیفری را به اجرا درآورد و حدود و قصاص و دیات و مجازات های مالی و اقتصادی را محقق سازد و اساسا قضاء و داوری، بدون حکومت امکان پذیر نیست و این دو، متلازم یکدیگرند و حکومت، مجری احکام قضایی است.

بنابراین، هر مکتبی که پیام آور شریعتی برای بشر باشد، به یقین، احکام فردی و اجتماعی را با خود آورده است و این احکام، در صورتی مفید و کارساز خواهند بود، که به اجرا درآیند و اجرای قانون و احکام الهی نیز ضرورتا نیازمند حکومتی است که ضامن آن باشد. در غیر این صورت، یا اساسا احکام دینی به اجرا درنمی آید و یا اگر اجرایش به دست همگان باشد، لازمه اش هرج و مرجی است که بدتر از نبودن احکام در جامعه است.

صرف قانون که وجود لفظی یا کتبی تفکر خاصی است، توان تاثیر در روابط خارجی را ندارد و حتما یک موجود مرتبط با غیب و توانمند می خواهد که مسؤول تعلیم و حفظ و اعمال آن باشد و از اینرو، حضرت مولی الموحدین، علی بن ابی طالب (علیه السلام)، برای رفع مغالطه خوارج که قانون را کافی می دانستند و جامعه را بی نیاز از رهبر و حاکم و حکومت می پنداشتند و شعارشان این بود که: «لا حکم الا لله» فرمودند: «کلمة حق یراد بها الباطل؛ نعم انه لا حکم الا لله ولکن هؤلاء یقولون لا امرة الا لله وانه لابد للناس من امیر بر او فاجر»[3] یعنی این سخن: «لا حکم الا لله»، سخن حق و گفته قرآن است، ولی اراده باطل و نادرست از آن شده است؛ بله هیچ حکم و قانونی حق نیست مگر حکم و قانون خداوند؛ ولی این افراد، از این کلام درست، چیز دیگری اراده کرده اند و مقصودشان آن است که هیچ امارت و حکومتی نیست مگر امارت و حکومت خداوند و این در حالی است که مردم، بدون امیر و حاکم نمی توانند زندگی کنند وحتی در نبود امیر نیکوکار، امیر فاجر غیرظالمی نیاز دارند تا جامعه به هرج و مرج و انهدام کشیده نشود.

پی نوشت ها

[1] سوره بقره، آیه 213.

[2] برخی از پیامبران از خود شریعتی نداشته اند و پیرو شریعت پیامبر اولوالعزم پیش از خود شده اند؛ مانند لوط (علیه السلام) که به شریعت ابراهیم (سلام الله علیه) ایمان آورد: «فامن له لوط»؛ (سوره عنکبوت، آیه 26) و بر اساس دستور او عمل می نمود و هر پیامبر اولوالعزمی باذن الله حاکم بود و کارهای شریعت را تقسیم می نمود؛ به برخی سمت فرماندهی جنگ می داد، به بعضی سمت تدریس، و به دیگری هدایت و ارشاد و مانند اینها.

[3] نهج البلاغه، خطبه 40، بند 1.

منبع: حوزه

افزودن دیدگاه جدید

.