من عاشق خدا هستم؛ ولی نمی توانم خدا را پیدا کنم.

الله

من عاشق خدا هستم؛ ولی نمی توانم خدا را پیدا کنم. مدت ها فلسفه خواندم تا بتوانم خدا را برای خودم به حدی اثبات کنم که شیدایش باشم؛ ولی باز هم، گاهی شک به سراغم می آید چه کنم که بدونه دغدغه خدا را داشته باشم؟ من می خواهم خدا را ببینم و این درخواست من که بدتر از درخواست حضرت موسی که نیست. ایشان هم با آن همه عظمت از خدا خواست تا او را ببیند تا بتواند یقین کند.

 

پاسخ

 

 

خداوند متعال جایی مخفی نشده و یا گم نشده است که بشر بخواهد؛ او را پیدا کند. خداوند متعال در همه جا حضور دارد و هیج جایی از عالم از وجود خدا خالی نیست. این انسان است که در این دنیای فانی گم شده است که باید اول خودش را پیدا کند. کودکی که در وسط بازار، دستش از دست مادر، جدا شده؛ مادرش گم نشده؛ بلکه این کودک است که گم شده است. مادر حضور دارد. کودک باید با جیغ و داد، تلاش کند تا مادرش را پیدا نماید.

آری چه زیبا فرموده است؛ پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه؛ هر کس خود را شناخت، خدا را شناخته است»(بحارالأنوار، ج 2، ص 32)

شناخت خدا با علم به تنهایی به دست نمی آید. شاید کسی در مقام سخن و استدلال بهترین دلیل ها را برای اثبات وجود خداوند، ارائه کند؛ ولی خدا را باور نداشته باشد. راننده ای که با سرعت غیر مطمئنه حرکت می کند؛ علم دارد که حادثه در کمین اوست؛ ولی چون باور ندارد به حرکتش ادامه می دهد. حضرت ابراهیم علیه السلام علم داشت به حیات مردگان؛ ولی از خداوند متعال خواست؛ که کیفیت زنده شدن مردگان را از نزدیک ببیند. تا به مرحله بالاتری از علم که اطمینان و آرامش خاطر است؛ برسد. پس صرف این که کسی درس بخواند یا بر علم کلام مسلط باشد؛ نمی تواند ادعا کند که عاشق خدا است. به خدا ایمان داشته و او را باور دارد.

رسول خدا در مدینه با تعدادی از اصحاب، از محلی عبور می کردند. دیدند پیرزنی بی سواد، با دستگاه دستی نخ ریسی، در حال ریسیدن نخ است. فرمودند: مادر! خدا را چگونه شناختی؟ دست از کار کشید و دستگاه دستی خوابید. گفت: من خدا را از طریق دستگاه نخ ریسی ام شناختم. چرخ به این کوچکی نیاز به گرداننده دارد. اگر من آن را نچرخانم؛ از کار می افتد. مگر می شود؛ دنیا با این همه بزرگی و عظمتش، با ستارگان و ماه و خورشید، خود به خود اداره شود! حتما یک گرداننده ای دارد که همان خدا است.

خداوند در همه جا هست. تمام عالم آیینه نما و جلوه نمای خدایند. وجود من و شما خود مظهری از قدرت خداست. ماه وخورشید، ستارگان و سیارات، کوه و دشت و صحرا همه مظهر قدرت و وجود خدایند. چه کسی ما و عالم را آفریده است؟ کدام موجودی قدرت اداره کرات زمینی و آسمانی را دارد؟ در کار کدام موجودی این قدر نظم و هماهنگی می بینید؟ چرا راه دور می رویم؛ چه کسی موتور قلب ما را به گردش در می آورد؟ چه کسی بین اعضای ما هماهنگی ایجاد می کند؟ وظیفه کلیه، کبد، ریه و... را چه کسی تعیین و به کارشان نظارت دارد؟ چشم شما با قدرت چه کسی می بیند؟ دست و پای شما با عنایت چه کسی حرکت می کند؟ چه کسی به شما مغز داده تا جسم و جان خود را اداره کنی؟ و هزاران سؤال دیگر که در وجود خودمان هست. ما هنوز نتوانستیم خودمان را بشناسیم. چگونه توقع داریم خدا را بشناسیم؟ ما قدرت دیدن روح را در وجودمان نداریم! قدرت مشاهده عقل در وجودمان را نداریم! چگونه توقع دیدن خالق روح و عقل را داریم؟ ما از دیدن مخلوقش(روح و عقل، جن و ملک) عاجزیم؛ چگونه خودش را ببینیم؟

 حضرت موسی علیه السلام می دانست که خداوند هرگز دیده نمی شود و به این موضوع هم، باور داشت. هر مسلمانی می داند که چشم ما قدرت دیدن خدا را ندارد. ولی حضرت موسی(ع) با اصرار قومش و اجازه خداوند چنین تقاضایی را کرد. قوم بنی اسرائیل اصرار بر تقاضای دیدن داشتند و حضرتش فرمود: چنین چیزی ممکن نیست. اصرار کردند و خداوند به موسی اجازه داد که خواسته آن ها را از خداوند بخواهد.

«در جلسه ای مأمون به امام رضا علیه السلام گفت: مگر شما نمی گویید انبیا معصوم هستند. پس چرا موسی رؤیت الاهی را از خداوند درخواست کرد؟ «أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیک» آیا موسی نمی دانست که خداوند قابل دیدن نیست؟ امام علیه السلام در جواب او فرمودند: حضرت موسی علیه السلام می دانست که خداوند قابل دیدن با چشم نیست، امّا هنگامی که خدا با موسی سخن گفت و آن حضرت به مردم اعلام نمود؛ مردم گفتند: ما به تو ایمان نمی آوریم؛ مگر این که کلام الهی را بشنویم.

هفتاد نفر از بنی اسرائیل برگزیده شدند و به میعادگاه کوه طور آمدند. حضرت موسی علیه السلام سؤال آنان را از خدا درخواست نمود. در این هنگام آنان کلام الاهی را از تمام جهات شنیدند. ولی گفتند ایمان نمی آوریم مگر این که سخن گفتن خدا را خود ببینیم. صاعقه ای از آسمان آمد و همه ی آنان هلاک شدند. حضرت موسی گفت: اگر با چنین وضعی برگردم؛ مردم خواهند گفت: تو در ادّعایت راستگو نیستی که دیگران را به قتل رساندی. به اذن الاهی دوباره همه زنده شدند. این بار گفتند: اگر تنها خودت نیز خدا را ببینی؛ ما به تو ایمان می آوریم.

موسی گفت: «ان الله لا یری بالابصار و لا کیفیة له و انما یعرف بآیاته و یکلم باعلامه؛ خدا را تنها با نشانه ها و آیاتش می توان درک کرد» امّا آنان لجاجت کردند. خطاب آمد: موسی بپرس؛ آنچه می پرسند و تو را به خاطر جهالت آنان مؤاخذه نمی کنم. حضرت موسی علیه السلام گفت: «رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیک» خطاب آمد: «لَنْ تَرانِی» هرگز، امّا نگاه کن به کوه، اگر پایدار ماند؛ تو نیز خواهی دید.

با اشاره ی الاهی کوه متلاشی و به زمینی صاف تبدیل شد و موسی پس از به هوش آمدن گفت: «سُبْحانَک تُبْتُ إِلَیک؛ خدایا! از جهل و غفلت مردم، به شناخت و معرفتی که داشتم بازگشتم و من اوّلین کسی هستم که اعتراف می کنم خدا را نمی توان با چشم سر دید» مأمون با این پاسخ شرمنده شد»(تفاسیر نورالثقلین و فرقان)

اگر به خداوند ایمان داشته باشیم و باور قلبی داشته باشیم که هر کجا هستیم؛ خداوند نظاره گر اعمال و افکار ماست؛ دیگر در محضرش گناه نمی کنیم و از عبادت و مکالمه با او خسته نمی شویم

منبع: حوزه

افزودن دیدگاه جدید

.