آیا ما شیعیان اهل حدیث را قبول داریم یا خیر؟ اگر قبول نداریم به چه دلیل؟ و آیا وهابیت هم جزو اهل حدیث هستند؟

اهل حدیث

فقهای اهل تسنن از لحاظ شیوه استدلال بر دو قسم تقسیم می شوند:

1- اهل رأی که قیاس را معتبر دانسته و  رئیسشان ابوحنیفه است. در هر مسئله شرعی که آیه و یا روایتی نیافتند؛ آن را با مسائل مشابه، مقایسه کرده و حکم جاری می کنند.

2- اهل حدیث که تنها بر ظواهر قرآن و حدیث تکیه و نقش عقل را در فقه به طور مطلق انکار می کنند. مالک بن انس، محمدبن ادریس شافعی و شاگردش احمدبن حنبل جزو پیروان این نظریه اند.  عمده ویژگی‌های این مکتب اخذ به ظواهر آیات و روایات و نفی هر گونه تفسیر و تأویل، می باشد. اصحاب حدیث فقط به حدیث عمل می کردند و هیچ دلیلی را برحدیث ترجیح نمی دادند. یکی از مهم ترین عوامل شکل گیری این جریان فکری، دسترسی نداشتن علما به گنجینه نورانی احادیث پیامبر و اهل بیت علیهم السلام بعد از منع کتابت و نقل حدیث توسط عمر و جعل حدیث توسط معاندان و مخالفان دین و اهل بیت(ع) بود.

به برخی از عقاید اهل حدیث که بر اساس ظواهر قرآن حکم کرده اند؛ اشاره می شود:

1- خداوند بر عرش(تخت) خود استقرار دارد. چنان که فرموده است: «الرحمن علی العرش استوی»[1]

2- خدا چهره ای دارد؛ ولی بدون کیفیت(بلا کیف). چنان که فرموده است: «و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام؛ روی پروردگارت باقی می ماند که صاحب جلال و احترام است.»[2] به عقیده اهل حدیث، خدا صورت دارد؛ ولی ما نمی دانیم، چگونه هست.

3-  خدا دارای «دو دست» است بدون کیفیت. چنان که می فرماید: «خلقت بیدی؛ آدم را با دو دستم آفریدم»[3] و نیز می فرماید:«بل یداه مبسوطتان؛ دست های خدا باز است»[4]

4- خدا چشم دارد، اما بدون کیفیت. چنان که فرمود:«تجری بأعیننا؛ زیر نظر ما (چشم ما) حرکت می کرد»[5]

5- خداوند، به مؤمنان توفیق اطاعت داده و آنان را مشمول لطف خود قرار داده و اصلاح و هدایت کرده است و نیز، او، کافران را گمراه کرده و آنان را از هدایت خود محروم ساخته و نعمت ایمان را به آنان عطا نفرموده است و اگر چنین لطف و اصلاحی در حق آنان انجام می داد، آنان از صالحان بودند و اگر هدایتشان می کرد؛ هدایت یافته بودند. چنان که می فرماید :«من یهد الله فهو المهتدی و من یضلل فأولئک هم الخاسرون؛ هر کس را که خدا هدایت کند، او هدایت یافته و هر کس را گمراه کند، زیان کار است»[6]

یعنی خدا می تواند کافران را اصلاح کند و ایمان را به آنان لطف بفرماید تا از مؤمنان گردند، ولی او خواسته است که آنان کافر باشند، چنان که دانسته و آنان را کمک نکرده و بر دل های آنان مهر زده است (تا نور هدایت در آن وارد نشود). این عقیده نوعی جبر گرایی است.

در حالی که افراد، خود اسباب گمراهی خویش را فراهم می کنند. شخص مجرم و مشرک با ارتکاب معاصی، مقدمات بدبختی خویش را فراهم می کند و خداوند عنایتش را از این گونه افراد بر می دارد. وقتی لطف خداوند از فردی برگشت؛ گمراهی او قطعی است. وقتی پدری در بازار، دست فرزند خردسالش را رها کرد؛ قطعا گم می شود.

6- خیر و شر و قضا و قدر، همه از خدا است و ما به قضا و قدر و خیر و شر، و شیرین و تلخ، هر دو ایمان می آوریم و می دانیم، آنچه که به ما نرسیده، مقدر نبوده که برسد و آنچه به ما رسیده، ممکن نبوده که خطا برود و بندگان خدا برای خود زیان و سودی جز آنچه او بخواهد؛ مالک نیستند. چنان که می فرماید:«قل لا املک لنفسی نفعا و لا ضرا الا ما شاء الله؛ بگو، من برای خود سود و زیانی را مالک نمی شوم، جز آنچه را که خدا خواهد»[7]

پرچمداران اهل حدیث بعد از ابن تیمه و طرفدارانش، امروز محمد بن عبد الوهاب و هوادارانش(وهابیت) هستند. هر چه که از روایات استفاده می شود؛ هر چند که با اصول اسلام مخالف باشد؛ آن را می پذیرند. بر اساس ظواهر روایات و آیات حکم می کنند و به تفسیر و تأویل آن نمی پردازند.

علمای شیعه نوع استنباط اهل حدیث را قبول ندارند؛ زیرا بسیار ی از ظواهر قرآن و احادیث باید با توجیه عقلی و منطقی تفسیر شود. اگر برخی از ظواهر قرآن توجیه نشود؛ منجر به عقیده تجسیم و تشبیه می شود؛ یعنی خدا جسم فرض شده و به مخلوقات تشبیه می شود.

این که در آیات گذشته آمده است؛ که خدا مثلا دست یا چشم دارد و یا بر کرسی می نشنید؛ اگر تفسیر و تأویل نشود؛ یعنی خدا جسم است. موجودی که جسم باشد، محدود بوده و نیاز به مکان، گرما، سرما و ...دارد. پس این موجود با سایر مخلوقات فرقی ندارد تا بر دیگران برتری داشته باشد.

 در حالی که شیعیان کلمه «عرش» را کنایه از تدبیر  و کلمه «استوی» را کنایه از  تسلط بر امور، تفسیر کرده اند. آیه «الرحمن علی العرش استوی» کنایه از احاطه و سلطه خداوند بر جهان هستی است. نه این که خدا روی تختی نشسته است؛ مثلًا وقتی در فارسی می‏گویند: فلانی بر تخت نشست، و یا فلانی را از تخت به پایین کشیدند؛ یعنی او حاکم شد و یا قدرت و حکومت را از او گرفتند. و کلمه «مبسوطتان» را به قدرت خدا و «باعیننا» را به نظارت، حمایت و لطف الهی تفسیر نموده اند نه دست و چشم مادی که عضوی از بدن است. در زبان عربی کلمه‏ «یَدُ» و در فارسی کلمه‏ «دست»، کنایه از قدرت و نفوذ است؛ مثلًا می‏گوییم: فلانی در منطقه یا ادارات دست دارد. دست فلانی قطع شد. دست ما به فلانی نمی‏رسد.

بعضی از روایات مشکل سندی دارند و بعضی جعلی هستند. برخی عام و برخی خاص، بعضی مطلق و بعضی مقید هستند. لذا باید با یک تحلیل دقیق عقلی و علمی، جمع بین روایات صورت پذیرد.    

 

پی نوشت ها:
[1] طه، 5.

[2] رحمن، 26.

[3] ص، 75.

[4] مائده، 64.

[5] قمر، 14.

[6] اعراف، 178.

[7]اعراف، 188.

منبع: حوزه

افزودن دیدگاه جدید

.