بنا به فرموده قرآن،زن مایه آرامش خاطر مرد است و بر حسب خلقت به زن علاقه مند می باشد.پس چرا عده ای از دیدن زن ناراحت شده و درون متلاطم آنان از بودن در کنار زنان آرامش پیدا نمی کند؟

0 5

برادر عزیز و گرامی! درود بر شما از این که با مامکاتبه کرده و پرسش های خود را با ما در میان گذاشته اید سپاس گذاریم.

در قرآن آمده که زن مایه تسکین و آرامش خاطر مرد است:

و مِن آیاته أنْ خلق لکم مِن أنفسکم أزواجاً لتسکنوا إلیها؛از نشانه های خدا این است که از جنس خودتان همسرانی برای شما آفرید تا در کنار آن ها آرامش بیابید[۱] .

از آن جا که ادامه پیوند زن و شوهر نیاز به جاذبه و کشش قلبی دارد،به دنبال آیه می فرماید:ودر میان شما مودت و رحمت آفرید(و جعل بینکم مودهًْْ و رحمهًْْ).

در آیه دیگر می فرماید:وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجها لیسکن إلیها؛همسر انسان را از جنس از قرار داد تا در کنار او بیاساید[۲] .

در این دو آیه هدف ازدواج،آرامش معرفی شده است.

آرامش هم شامل جسمی میشود و هم روحی-روانی.

بیماری هایی که برای جسم به خاطر ترک ازدواج پبش می آید،غیر قابل انکار است.

همین طورعد م تعا د ل روحی ونا آرا می های روانی که افراد مجرّد با آن دست به گر یبا نند .

آرامش زن و مرد در اثر ازدواج از این جا ناشی میشود که این دو جنس مکمل یکدیگر و مایه شکوفایی و نشاط و پرورش یکدیگرند و هر یک بدون دیگری ناقص است.

طبیعی است که باید میان یک موجود و مکمل وجود او چنین جاذبه نیرومندی وجود داشته باشد[۳].

به قول مفسر بزرگ علامه طباطبایی.هر یک از مرد و زن از جهاز تناسل دستگاهی دارند که این دستگاه به کار نمی افتد مگر وقتی که با دستگاه طرف مقابل جمع شود،که از مجموع آن توالد و تناسل صورت میگیرد.پس هر یک از آن دو در حد خود ناقص و محتاج دیگری است.از مجموع آن دو واحدی تمام درست میشود.به خاطر همین نقص و احتیاج است که هر یک به سوی دیگری حرکت می کند و چون بدان رسید،آرامش می یابد،چون هر ناقصی،مشتاق کمال است و هر محتاجی مایل به زوال حاجت و فقر خویش است.این حالت شبقی[۴] است که در هر یک از این دو به ودیعت نهاده شده است[۵].

هنگامی که انسان از مرحله تجرّد،گام به مرحله زندگی خانوادگی می گذارد،شخصیت تازه ای در خود مییابد و احساس مسئولیت بیش تری می کند.معنای احساس آرامش در سایه ازدواج غیر از این نیست[۶].

در قرآن سه چیز مایه آرامش شمرده شده است:

۱-تاریکی شب:و خداوند شب را مایه سکونت شما قرار داد(و جعل الیل سکناً)[۷] .

۲-خانه های مسکونی:و خداوند خانه های مسکونی شما را مایه آرامشتان قرار داد(و الله جعل لکم من بیوتکم سکناً)[۸] .

۳-ازدواج و همسران یکدل[۹].

ازدواج یک حکم فطری و هماهنگ با قانون آفرینش است که انسان برای بقای نسل و آرامش جسم و روح و حل مشکلات زندگی،احتیاج به ازدواج دارد.اسلامی که هماهنگ قانون آفرینش گام برمی دارد،در خصوص ازدواج تعبیرات جالبی دارد،از جمله پیامبر اکرم(ص)فرمود:ازدواج کنید و فرزندان زیادی به وجود بیاورید که فردای قیامت از وجود شما به سایر امت ها مباهات می کنم،اگر چه بچه سقط شده باشد[۱۰].

در بیان دیگری ازدواج را معادل احراز نصف دین معرّفی می کند:کسی که ازدواج کند،نصف دینش را بیمه کرده و از دست برد شیطان حفظ نموده است.نصف دیگرش را با تقوا و پروا داشتن حفظ نماید[۱۱].

غریزه جنسی نیرومند ترین و سرکش ترین غرایز است که با دیگر غرایز برابری می کند،به حدی که انحراف از آن نیمی از دین و ایمان انسان را به خطر خواهد انداخت[۱۲].

ازدواج و علاقه به زن،امری طبیعی و فطری و هماهنگ با قانون آفرینش است.زن و مرد در اثر ازدواج به آرامش جسمی و روحی دست می یازند.

بنابراین عده ای که تن به ازدواج نمی دهند و از دیدن زن یا مرد چهره عبوس می کنند و اظهار تنفر مینمایند،بر خلاف فطرت و سرشت خود گام برداشته و از مسیر سالم منحرف می شوند.شاید بتوان عوامل زیر را از علل عدم تمایل شمرد:

۱-مریضی؛ممکن است شخص مریض باشد،منتها خودش نمی داند،که خوب است به پزشک مراجعه کند.

۲-عقده روانی؛ممکن است در برهه ای از زندگی اش از ناحیه زنی(نامادری یا زن دیگری)ضربه خورده باشد که از جنس زن متنفر شده باشد.

۳ -دلهره و اضطراب؛احتمال دارد دوستش،یا یکی از اعضای خانواده اش در ازدواج نا موفق بوده،از تجسم آن اضطراب پیدا می کند.

۴-غفلت از امر فطری؛گر چه ازدواج و نیاز به زن امری فطری است،امّا توجه بیش از حدّ به بعضی امور فطری انسان را از امر فطری دیگر غافل می کند.

۵-عدم شناخت؛نمی دانند که وجود زن و مرد هر کدام مکمل وجود دیگری است،به گونه ای که وجود یکی بدون وجود دیگری نقص است.

۶-احتمال دارد به خاطر ابتلا به خود ارضایی از جنس مخالف متنفر باشد.

[۱] روم،(۳۰)آیه ۲۱٫

[۲] اعراف(۷)آیه ۱۸۹٫

[۳] جمعی از محققین و نویسندگان ،تفسیر نمونه،ج۱۶،ص۳۹۱-۳۹۴٫

[۴] شبق:آرزومند گشتن به جماع،آزمندی به آرامش شدت شهوت،دکترمحمد معین،ج۲٫

[۵] علامه طباطبائی،تفسیر المیزان،ج۱۶،ص۲۶۳،با تلخیص.

[۶] تفسیر نمونه،ج۱۶،ص۳۹۱-۳۹۴٫

[۷] انعام(۶)آیه۹۶٫

[۸] نحل (۱۶)آیه ۸۰٫

[۹] اعراف(۷)آیه۱۸۹وروم(۳۰)آیه۲۱٫

[۱۰] محدث قمی،سفینهْْ البحار،ماده زوج.

[۱۱] همان.

[۱۲] تفسیر نمونه،ج۱۴،ص۴۶۳٫

پرسش:دل دادگان به حضرت حق به چه واقعیتی رسیده بودند که تربت پاک شان امروز ملجأ بی پناهان و دارالشفای دل بیماران شده است؟

پاسخ:در این که حقایق و واقعیات هستی به چه وسیله و ابزاری درک میشود،فرهیختگان و عالمان نظریات گوناگونی دارند:

۱-حواس؛مادیون معتقدند که ابزار شناخت تنها حواس پنجگانه می باشد.غیر از این راهی برای درک حقیقت وجود ندارد و چون از طریق حواس فقط محسوسات قابل درک است، نتیجهمی گیرند:عالم مساوی با ماده؛یعنی چیزی غیر از موجود مادی وجود ندارد.به همین خاطر منکر وجود خدا و موجودات ماوراءالطبیعی هستند.

۲-عقل؛فلاسفه علاوه بر حواس،عقل را ابزار شناخت می دانند،چون عقل تنها مفاهیم کلیه را درک میکند.لذا بدون کمک حواس از درک جزئیات مادی عاجز است.عقل مفاهیم کلی را درک می کند،چه طبیعی و چه ماورای طبیعی.

۳-شهود قلبی؛عارفان و دل دادگان به حضرت حق معتقدند بهترین و ارزش مندترین راه رسیدن به کمال و درک واقعیت،دیدن ملکوت و چهره باطنی عالم و شهود قلبی و طریق مکاشفه است.

عرفا برای عقل نیز در رسیدن به هدف و درک حقایق ارزش قائلند،اما نه در حدّ شهود قلبی.آنان استدلال عقلی را به منزله پای مصنوعی و چوبین می دانند که قابل قیاس با پای طبیعی نیست:

پای استدلالیون چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود

به قول استاد شهید مطهری،به عقیده آن ها استدلال عقلی به منزله رفتن،شنیدن و فهمیدن و درک نمودن است،در صورتی که شهود قلبی به منزله رسیدن،دیدن و چشیدن است.چه بسیار فاصله است بین این موضوعات!در ضرب المثل هم آمده:شنیدن کی بود مانند دیدن؟!

از دیدگاه قرآن علاوه بر راه های سه گانه،دو راه دیگر برای شناخت واقعیات وجود دارد:

الف)تقوا:یا اَیُّهَاالذّین ََامَنوا إنْ تتقوا الله یجعل لکم فرقاناً،

ای گروندگان به خدا!اگر از خداوند متعال پروا کرده و تقوا پیشه کنید،وسیله تشخیص حق و باطل را به شما عنایت می کند[۱۳] .

ب)تاریخ؛مطالعه سرگذشت پیشینیان،راه شناخت حقایق است.قرآن ی فرماید:روی زمین سیر کنید و ببینید سرانجام دروغگویان چه شده[۱۴] یاسر انجام مجرمان چه شد[۱۵]

دلدادگان به حضرت حق در اثر مجاهده با تمایلات نفسانی و انجام واجبات وترک محرّمات به جایی میرسندکه ملکوت عالم را می بینند و واقعیت بر آنان مکشوف می گردد.

آنان با تلاش و کوشش به قدری به خدا نزدیک می شوند که در هستی جز او کسی را نمی بینند.

قرآن می فرماید:فأینما تولّوا فثم وّجه الله؛پس به هر جا رو کنید،همان جا رو به خدا است[۱۶] .

بابا طاهر،آن عارف دل سوخته می گوید:

به دریــا بنـــگرم دریـا تـو وینــم به صحرا بنگرم صحرا تو وینم

به هرجا بنگرم کوه و در و دشت نشــان از قامـت رعنـا تو وینم

وقتی ملکوت را دیدند،یقین پیدا می کنند که هیچ مؤثری جز خدا نیست و همه موجودات نیازمند و متعلق به خدایند و عین نیاز و تعلق به حضرت حقّند.لذا غیر از او از اصل چیزی نمی خواهند.

حضرت خلیل الرّحمان را هنگامی که در منجنیق نهادند که به آتش افکنند،حضرت روح الأمین به او گفت:حاجتی داری؟

گفت:با تو،نه! گفت: پس از که حاجت داری بخواه و نجات خود را از او طلب کن.

گفت: حَسبی مِن سؤالی علمه بحالی،یاگفت:علمهُ بالحال یکفی عن مقال.

همان طور که گفتیم:حضرت ابراهیم در اثر قرارگرفتن در متن واقع یقین کرد همه موجودات از سر تا پا غرق نیازند و شایسته است به در خانه غنی و بی نیاز مطلق رفته و با اجازه او دَرِ خانه محتاج را بزنند.

نیاز به گفتن نیست که :وقتی کسی تمام هستی و وجود خود را فدای خدا کند و چیزی از غیر او نخواهد و به احدی جز او نظر استقلالی نکند و همه هَمّ و غمش جلب رضایت او باشد،خداوند او را مورد لطف و مهر خویش قرار می دهد و در عقل و روح و تمام قوایش تصرف کرده و کارهایش را آن گونه که دوست دارد و رضایت می دهد،تد بیر می کند.در نتیجه خداوند گوش و زبان و چشمو دست او میشود.

رسول خدا(ص)فرمود: خداوند فرمود:هر کسی به ولی ام توهین کند،خود را آماده جنگ با من کرده است.برای بنده هیچ راهی محبوب تر و نزدیک تر به من از عمل به چیزهایی که بر او واجب کرده ام نیست؛یعنی بهترین راهِ نزدیک شدن به من عمل به واجبات و ترک محرمات است.

البته از طریق اعمال مستحبی هم خود را به حدی به من نزدیک می کند که به او علاقه مند میشوم.هرگاه به او علاقه مند شدم و او را محبوب خود قرار دادم،خودم گوشش می شوم که بشنود؛ چشمش می شوم که با آن ببیند؛ زبانش میشوم که با آن حرف بزند؛ دستش می شوم که با آن به طرف هر چیز می رود و بر آن فایق میآید[مشکلات خود را باآن بر طرف می کند] هر وقت مرا بخواند،جوابش می دهم و هرگاه چیزی بخواهد، عطایش می کنم[۱۷].

در حدیث قدسی آمده هر کس مرا طلب کند، مرا پیدا می کند. هر کس مرا پیدا کند، مرا می شناسد.

هر کسی مرا شناخت، دوستم می دارد. هر که مرا دوست داشته باشد، عاشقم میشود. هر که عاشقم شد، عاشقش می شوم. هر کسی را که عاشقش شدم، می کشمش و هر کسی را که کشتمش، خون بها و دیه اش به گردن من خواهد بود و هر کسی که دیه اش با من باشد، خودم خون بهای او هستم[۱۸] .

پیدا است وقتی کسی به گونه ای به خداوند بزرگ نزدیک شود که خداوند در تمام اعضا و جوارحش تصرف کند، کارهایش را آن گونه که خود دوست دارد، تدبیر می کند.وقتی با خداوند انس داشته باشد و همه چیز را فدای او کند تا محبوب و معشوق خداوند قرار بگیرد، در حیات و ممات یقیناً قبله گاه عاشقان و ملجأ بیپناهان و دارالشفای دل بیماران خواهد بود.

گفتنی است: محبوبیت و مورد توجه قرار گرفتن مراتب و درجات دارد. هر کسی بیش تر او را بشناسد و با او مأنوس باشد و او را مورد توجه قرار دهد و در همه جا و همه حال به یاد او باشد و همه چیز را، حال و جان و فرزند و عیال و خاندان فدای او کند، قهری است که بیش از دیگران مورد توجه حضرت حق قرار می گیرد.

عشق بازی کار هر شیّاد نیست

این شکار دام هر صیّاد نیست

عاشقی را عاشقیت لازم است

طالب حق را حقیقت لازم است

عشق از معشوقه اوّل سرزند

تا به عاشق جلوه دیگر کند

شاهد این مدعا خواهی اگر

بر حسین و حالت او کن نظر

روز عاشورا در آن صحرای عشق

کرد رو را جانب سلطان عشق

بار الها! این من و این ذکر یا رب یا ربم

این من و این ناله های زینبم

[۱۳] انفال(۸)آیه۲۹٫

[۱۴] ال عمران(۳)آیه۱۳۷٫

[۱۵] اعراف(۷)آیه۸۴٫

[۱۶] بقره(۲)آیه۱۱۵٫

[۱۷] کلینی، اصول کافی، ج۲، ص۳۵۳، حدیث ۷و۸، چ بیروت.

[۱۸] محمد معصوم شیرازی( معصوم علی شاه ) طرایق الحقایق، ج۱، ص۴۰۲، طبق نقل فلسفه عرفان، دکتر یحیی یثربی، ص۳۵۲٫

ارسال یک پاسخ

توجه داشته باشید: آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر شما پس از تایید مدیر منتشر خواهد شد.