بمب خنده

  • طفیلی را پرسیدند: دو در دو چند می شود؟

    گفت: چهار تا نان.

    علی صفی، لطائف الطوائف، ص353.

  • طفیلی به مجلسی درآمد. دید که جمعی به عسل خوردن مشغول اند.

    چون چشمش به عسل افتاد حال برو بگشت (دستپاچه شد) خواست که گوید: السلام علیکم. گفت: عَسَّلَیکُم.

  • طفیلی را گفتند: از دوستان چه کسی را بیشتر دوست داری؟

    گفت: ما تَرَکَ حُبُّ الطَّعامِ مَوضِعًا لِاَحَدٍ. (یعنی دوستی طعام و غذا برای هیچ کس جایی نگذاشته است.)

  • روزی ملانصر الدین بدون دعوت به مجلس جشنی رفت.

    یکی از مهمانها پرسید: تو که دعوت نداشتی چرا آمدی؟

  • جمعی کثیر جایی نشسته بودند.

    طفیلی آن جا حاضر شد به گمان آن که مگر طعامی در راه است.

  • می گویند علت مشهور شدن قالب الصخره (به معنای برگرداننده سنگ) به این نام این بوده است که روزی در صحرایی صخره سفید و بزرگی را دید که بر روی آن نوشته بود: لَو قَلَّبتَنی أُصیبُ بِکَ فائِدَةٌ.

  • قالب الصخره مردی از قبیله بنی معد و از طامعان مشهور است.

    از او پرسیدند که در مدت عمر خود هیچ کس را از خود طمع کار تر دیده ای؟

  • طمع کاری روستایی ای را بر خری سوار دید و گفت: مرا نیز بر خر خود بنشان!

    چون نشست، گفت: خر تو چه زرنگ و شاد است!

  • یکی از بزرگان که اموال بسیار زیادی داشت به مرگ نزدیک شد.

  • درویشی نزد خواجه ای بخیل رفت و گفت: پدر من و تو آدم است و مادر ما حوا. پس ما با هم برادریم. تو این همه مال داری می خواهم که سهم برادری را به من بدهی.

  • دزدی جامه کسی را دزدید و به بازار برد و به دست دلال داد تا بفروشد.

    جامه را از دلال دزدیدند و دزد دست تهی نزد یاران آمد.

  • دزدی به خانه ای رفت هیچ نیافت. ناگاه در گوشه خانه قدری آهک دید. پنداشت که آرد است.

    دستار خود را در میان خانه پهن کرد و رفت که دامنی آرد بیاورد و در دستار ریزد.

  • دزدی جامه کسی را دزدید و به بازار برد و به دست دلال داد تا بفروشد.

    جامه را از دلال دزدیدند و دزد دست تهی نزد یاران آمد.

  • دزدی به خانه ای رفت. جوانی را خفته دید.

    پرده ای که بر دوش داشت بگسترد تا هر چه باید در وی نهاده بر دوش کشد.جوان بغلتید و در میان پرده بخفت.

  • در یکی از شهرها قاضی عالم، متدین و متقی وفات یافت و از او پسری امی و عامی باقی ماند.

  • ابلهی در زمان نزدیک به مرگ به سر می برد. گفت: بگردید و کفن کهنه ای بیابید.

    گفتند: برای چه؟

  • یکی حکایت کرد که شخصی ده تخم ماکیان (مرغ) به دامن داشت.

    به احمقی گفت: اگر گفتی چه در دامن دارم تخم ها از آن تو و اگر چند است هر ده تای آن برای تو.

  • ابلهی سوزنی در خانه گم کرده بود و در کوچه می طلبید.

     

    گفتند: دنبال چه می گردی؟

  • مردی خرش را گم کرده بود. گرد شهر می گشت و خدا را شکر می کرد.

    گفتند: چرا شکر می کنی؟

  • پرنده باز شکاری از دست بکار بن عبدالملک مروان -از احمقان مشهور- پرواز کرد.

  • از ابلهی پرسیدند: تو بزرگتری یا برادرت؟

    گفت: من بزرگترم اما اگر یکسال دیگر بگذرد با من برابر خواهد شد.

  • مردی با سپری بزرگ به جنگ رفته بود.

    از قلعه سنگی بر سرش زدند و بشکستند.

  • در زمان یکی از خلفای بغداد شخصی دعوی پیغمبری کرد که از غایت افلاس، خبط دماغ شده بود. (یعنی از شدت فقر، روان پریش شده بود.)

  • شخصی را که دعوی نبوت می‌کرد پیش مأمون آوردند.

    به او گفت آیا علامتی یا معجزه‌ای داری؟

  • شخصی نزد خلیفه بغداد رفت که من پیغمبرم.

    خلیفه گفت: معجزه تو چیست؟

    گفت: هرچه اراده کنی.

  • شخصی نزد پادشاهی رفت و گفت که من پیغمبر خدایم به من ایمان آر.

    گفت: معجزه تو چیست؟

  • طبیبی را دیدند که هرگاه به گورستان می رسید ردای خویش را بر سر می کشید.

  • در روزگار دیوژن، نقاشی، حرفه خویش را رها کرد و به پزشکی پرداخت.
  • سعدي مي‌گويد: مردكي را چشم درد خاست. پيش بيطار(دامپزشک) رفت تا دوا كند.

    بيطار از آنچه در چشم چهارپايان مي‌كند در چشم وي كشيد و كور شد.

  • پادشاهی به سفر می رفت و زنی زیبا داشت که بسیار به او علاقمند بود.

  • جوانی را به دزدی گرفتند و پیش هارون الرشید بردند. بعد از اثبات دزدی، هارون حکم کرد که دستش را ببرند.

  • یکی از افاضل و بزرگان عرب، زن فصیحه و بلیغه ای داشت. روزی بر سبیل طیبت (شوخی) در مذمت و نکوهش زنان این بیت را گفت:
        إنَّ النّساء شیاطینٌ خُلِقنَ لنا                نَعوذُ بالله من شرّ الشّیاطینِ

  • یکی از بزرگان عرب که مشهور به قباحت و جه و کراهت منظر بود. زنی داشته به غایت صاحب جمال و حمیده خصال.

    روزی زن به او گفت: یقین دارم که من و تو اهل بهشتیم.

  • پادشاهی به سفر می رفت و زنی زیبا داشت که بسیار به او علاقمند بود.

  • مردی بزرگ بینی، زنی را خواستگاری کرد و در تعریف خود گفت: من مردی ام متحمل و بارکش.

    زن گفت: راست می گویی اگر متحمل و بارکش نبودی این بینی را چهل سال نمی کشیدی.

  • پیرزنی پشت خمیده را گفتند: آن خواهی که خدای تعالی، پشت خمیده تو را راست گرداند، یا آن که زنان دیگر را نیز مانند تو خمیده پشت گرداند؟

  • در ايام صدارت ميرزا تقي خان امیرکبیر (1222-1268 ق) ، روزي احتشام الدوله عموي ناصرالدين شاه كه والي بروجرد بود به تهران آمد و به حضور ميرزا تقي خان رسيد.

  • مترجم امیرکبیر (1222-1268 ق) می گوید: در يكي از ملاقاتهاي بين اميركبير و سفير روس حادثه جالبي اتفاق افتاد. وزير مختار روس در يك موضوع سرمرزي تقاضاي بي‌موردي داشت.
  • وزیر نظام شبی فرمان داد بامداد حلاجی بیاورند تا پنبه زند. سپس شکایت از نانوایی به او آوردند که به سنگ کم فروخته است. گفت: او را هم فردا صبح بیاورید. فردا گماشته بیامد و گفت: کسی را که دیشب احضار فرموده اید بر در است.
  • شخصي مي‌خواست وكيل مجلس شود قبل از آن كه در انتخابات به پيروزي رسد مردم با او سخن مي‌گفتند و سؤال مي‌كردند.

  • روزی حجاج بن یوسف (40-95 ق) -والی حجاز و عراق در عهد بنی امیه- در صحرایی با گروهی از خاصان خود می گشت.

  • ملک علاء الدین از فرمانروای سلسله غوریان (544-556 ق) قصد بهرامشاه کرد و بهرامشاه با او در کنار آب باران مصاف داد.

  • مردی را نزد خلیفه آوردند که او کافر است.

    خلیفه او را نزد خود طلبید و گفت: به من رسیده که تو زندیقی.

  • روزی شاعری بنام بنائی به درگاه امیر علیشیر شاعر، دانشمند و وزیر سلطان حسین بایقرای گورکانی(۸۷۵ – ۹۱۱ ق) آمد و نشست.

  • روزی هارون الرشید عباسی و وزیر او، جعفر برمکی در بیرون بغداد به راهی سواره می رفتند. 

    در این بین قافله ای از دور نمایان شد.

  • روزی حکیم انوری در بازار بلخ می گذشت. هنگامه ای دید. پیش رفت و سری در میان کرد.

  • پادشاهی شیفته کبوتر بازی بود. وقتی با یکی از خدمتگذاران خویش در یکی از روستاها مسابقه گذاشت.

  • گويند سر سعدي شيرازی، طاس و بدون مو بود.
    روزي او با يكي از دانشمندان زمان خود سرگرم بحث بود. آن دانشمند كه خود را در برابر سعدي مغلوب و شكست خورده مي‌ديد و در برابر دلايل او درمانده بود با لحني پرخاشگرانه گفت:

  • یکی از دیوانگان فرزانه نزدیک معاویه شد.

     معاویه به او گفت: از قرآن چیزی می دانی؟

  • کاروانی از شهری که به ترسویی مشهورند به حاکم شکایت بردند که: دو راهزن، کاروان صد نفری ما را غارت کردند.

    حاکم با تعجب پرسید: چگونه صد کس با دو تن برنیامده اند؟

صفحه‌ها