بمب خنده

  • طنز

    «بکوشید و خوبی به کار آورید» (1)
    نکوشید خیطی به بار آورید!

    الا ظالمان جهان، از چه روی
    بر این خلق ایران فشار آورید؟!

    چو از هسته گوییم و نیروی آن
    سخن را سوی انفجار آورید!

    چرا در میان سخنهایتان
    دروغی چنین شاخدار آورید!

  • طنز

    ششلیک همیشه می خورَد در شاندیز
    در سفـره نـگـاه او بـه ظــرف سـرریز!

    از خانـــه پـیـاده می رود تـا دم در!
    بـعدَش مـلِـکانــه لم دهد توی رونیز!

    کـلِّ هنــرش گـرفتنِ خودکار است!
    یا مُـهر زنـد به نامـه ها شـیک و تمیز!

  • طنز

    در میانِ غصـــه هایــم گـاه گاه
    می کِـشم از دسـت دانــشگاه آه

    بر سر خود می زنـم از شـهــریه
    گرچه قسطی می شود تا چند ماه

    پاتـوقم بـعد از غذای سلف هست
    تا سحــر در مــستــراح خوابگاه!

    این همه شهـــریه و پـــول زیاد
    ای دریغ از خدمت و قـدری رفاه

  • طنز

    به خــدا فـــازِ تــو مــرا کُشته
    نـازِ من!، گـازِ تـــو مــرا کــشتــه

    چِـقَــدَر لــحظــه ی غذا خوبی
    بهتـر از آب و دوغ و مـــشـروبــی!

    ماه مــرداد و تــیر مــی چسبی
    وقـت نــان و پـنـیــر می چسبـی

  • طنز

    در ایـن ایّـــامِ داغِ آفــــــتـابـــی!
    دلـــم کرده هــوای « مـوجِ آبـــی »

    چه حالی می دهد شــــب در اتاقی
    کــه دارد کــولــرِ گـازی بــــخوابی

    شــدم خستـــه ز شعــرِ طنز گفتن
    نــدارم حس و حالِ ســوژه یــابـی

  • طنز

    دو سالِ مـسـتمــر هـی کـار کردم
    خودم را نفلـــه و بـیــــمار کـردم

    که با پول پــس انـــدازم تـمــامی
    خرم ماشینِ خشــــــکِ ثبتِ نامی

    سپس در یک سکانـــــس عاشقانه
    دهم آن را به کــــــدبانـــوی خانه

  • طنز

    تازگی ها با خودم ور مــی روم
    گاه از دست ِ خودم در مــی روم

    من به جای هرمز و لاوان و کیش
    می روم تا عمق ِ احساسات خویش

    سوژه هایم پیش ِ پا افتاده نیست
    شعر گفتن آن چنان هم ساده نیست

    گرچه گاهــی اختلاسی هم شده ست
    کارهای بــی کلاسی هـم شده ست

  • خلیج فارس

    اگـــــر روزِ روشــن شــود نیــمه شــب
    وَ یا این کـــه « لقمان » شــود بـی ادب !

    درخــتِ تــنومـنـــدِ نخــلِ جـــنـــوب
    دهــد هــندوانــه بــه جــای رطــــب !

    پس از خط « میخی » و « نسخ » و « غبار »
    شـــود خــطِّ رســمی ی ما خـــطِّ لب !

  • طنز

    از دیدن حال بد تو در عجباتم!
    از فرط عجب درد گرفته عضلاتم

    گفتند کمردرد گرفتی دو سه روزی است
    ای مه به فدای تو ستون فقراتم

    هر چند وزیری تو ولی دلبر مایی
    ای یار سخن دان من ای شاخ نباتم

    ای ریش تو هم ریشه ی اخلاق سیاسی
    ای خنده ی اشتون کش تو آب حیاتم

  • طنز

    فیس بوک آن روزها مسدود بود
    پست و اینترنت به کل نابود بود

    در حقیقت عینهو عصر حجر
    ارتباطات از طریق دود بود

    قبض تلفن چون گیاهی بارور
    ریشه اش انگار توی کود بود

    هر کجا اینترنتی می یافتیم
    سرعت لاک‌پشت هم موجود بود

  • رویا

    قصد آن دارم شـــوم جــایی رئیس
    تا نتــــرســم از خـــدا و از پلیس !

    در سیاست گرچـه « چرچیلم » ولی
    روز و شـب لـعـنــت کنم بر انگلیس

    در مکان هایی که مــن دارم حـضور
    گر کسی حرفی زنـد گویم که: « هیس »

  • طنز

    مشتی رجب می خواست بِره پِی کار
    که اومد از اداره شون یه طومار

    داخل نامه با هزار خواهش
    بعد سلام و احترام و کُرنش

    نوشته بودند کجایی مشتی
    نمیشه برگردی بیایی مشتی

    طرز مدیریت تون عالیه
    تو این اداره جایتون خالیه

  • طنز

    من کنـــون در کشــورِ چینـــم ننه!
    خـــوابتان را گـــاه مـــی بـینم ننه!

    گشته این جا کــار و بارم رو بــه راه
    مـن به عمــر مـانده خـوش بینم ننه!

    مَردمِ این جا همه بـی دیــن و مست
    خــوش به حال من کـه با دینم ننه !

  • طنز

    « سال‏ ها دفتر ما در گـــروی صهبا بود »
    زین سبب بین من و همسر خود دعوا بود

    ***

    « دوش در حلقه‏ ی ما قصه‏ ی گیسوی تو بود »
    تا سحرگه سخـن از کـلـه‏ ی بی مــوی تو بود

    ***

    « چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود »
    خدای من! چــه کنم تا زنم به خواب رود

  • طنز

    خواستم سلطان شـوَم، قسمت نشد
    ساکـــن تــهـران شوم، قسمت نشد

    در جـوانــی کلـه را کــردم کـچل
    تا مــگر « زیدان » شوم، قسمت نشد

    آرزو کــردم اگــر یابم « کـوزت »
    مثل « ژان والژان » شوم، قسمت نشد

  • طنز

    گوش کن ای رقیب عشقی من،
    عشق کشک است و عاشقی باد است!

    تا به کی در مثلّث عشقی
    حرف اَضلاع و بحث اَبعاد است؟!

    بنده از عشق منصرف گشتم
    چه نیازی به داد و فریاد است!

    «پای هم پیر شید»هدیۀ من-
    از برای عروس و داماد است!

  • طنز

    چشم خود را باز کن ، چشم انتظاری را ببین
    هر قراری را رها کن ، بی قراری را ببین

    مهره ی ماری اگر او داشت از ما پس گرفت
    ما خمار آلوده ایم و زهر ماری را ببین

    دولت قبلی هر آن کاری که می دانست کرد…
    خوب یا بد را ولش ، اوضاعِ ِ جاری را ببین

  • طنز

    قفل بستم بر لب خود تا نگویم چیست درد
    چهره‌ام را کرده‌ام طوری که گویا نیست درد

    دلخوشی‌ها دائما درگیر با تک‌ماده
    در تمام رشته‌ها اما بگیرد بیست درد

    «ما و ما و نصف ما و نیمه‌ای از نصف ما
    گر تو هم با ما شوی» جمعا شود دیویست درد

  • طنز

    تازگــی ها در حــسـابم پول نیست
    در چراغ نیمه ســوزم غــول نیست

    زیرِ خــط فـــقر یعنــی حــالِ من
    دخل و خرجم در حد معمول نیست

    می دهد زحمت به خود بیهوده گرگ
    توی این خانـه کسی شنگول نیست!

  • طنز

    ” فریاد ِ من از فراق یار است ”
    یاری که همیشه در کنار است !

    بیتی که سروده شد ، نشستم
    گفتم به خودم که این چه کار است

    یک مصرع ِ آن که مال “سعدی” ست
    این مصرع ِ بنده هم شعار است

    تنها نه که من ، که یار ِ من نیز
    امروزه به درد ِ من دچار است

  • حقوق دان

    بحث حقوق آمد و شد پا حقوقدان!
    شد مایۀ امید دل ما حقوقدان!

    گفتند کارمند‌جماعت به پیش خود:
    شاید حقوق اضافه شود با حقوقدان!

    «مچکّریم»ها به هوا خاست بی‌هوا
    شادان شد از تشکّر آنها حقوقدان!

    صدروز چون گذشت به لبخند جانفزا
    سیمای خود نمود به سیما حقوقدان!

  • طنز

    چند روزی جناب «سپ ‌بلاتر»
    آمد و میهمان ایران شد

    وقتی آمد به سوی فدراسیون
    میزبانش رئیسِ خندان شد!

    ***

    شخص «کفاشیان» به استقبال
    رفت فوری به ذوق و شوق تمام

    کاغذی را برون کشید از جیب
    خواند از روی آن:«هِلو، وِلکام!»

    ***

  • بنر

    مايه آرامش روح و روانم ‌اي بنر!
    عقل و تدبير و اميد و آرمانم ‌اي بنر!

    در عروسي و عزا و انتخاب و انتصاب
    بهر مسئولان تو باشي ارمغانم ‌اي بنر!

    بال در مي‌آورم وقتي نگاهت مي‌كنم
    مي‌كشي با خود به‌سوي آسمانم ‌اي بنر!

  • طنز

    گفت عمو نوروز:
    مردمان بر گرد كوه مشكلات آنك
    چهره ها وا رفته، لب خاموش
    ايستاده منتظر تا رادمردي آهنين پيكر
    - يا اقلاّ (!) اين نشد هم يك نفر ديگر-
    دست بفشارد
    وانگهي اين كوه هيكلمند را از جاي بردارد
    ... وضع مردم سخت نا ميزان

  • ابیات سرودهٔ مرا پس بدهید
    مضمون ربودهٔ مرا پس بدهید

    هر واژهٔ آن پاره‌ای از جسم من است
    لطفاً دل و رودهٔ‌ مرا پس بدهید

    محمدرضا ترکی

  • طنز

    تنها نه نگین ز دست جم می‌دزدند
    هر چه برسد ز بیش و کم می‌دزدند

    یک مشت خیال خام و یک مشت دروغ
    چیزی‌ست که شاعران ز هم می‌دزدند

    محمدرضا ترکی

  • حمال

    عمری که نبُد مگر مه و سالی چند
    بگذشت و ز ما نماند جز قالی چند

    کالایی از این گرفته دادیم به آن
    بودیم در این میانه حمّالی چند

    جواد تفویضی

  • طنز

    یک دسته ز دست این و آن می‌گریند
    جمعی ز بد آمد زمان می‌گریند

    لیکن ز شگفتم از کسانی که مدام
    با گرگ خورند و با شبان می‌گریند

    جواد تفویضی

  • طنز

    اینان مگر از عرش فرود آمده‌اند؟
    کآگاه به هر غیب و شهود آمده‌اند

    تب کردم و در زدند، گفتم «خیر است»
    گفتند برای برای یادبود آمده‌اند

    جواد تفویضی

  • طنز

    از راه رسیدیم، توقف کردیم
    هی رفتن را به هم تعارف کردیم

    دل دل کردیم، عاقبت یک‌دفعه
    راه افتادیم... تق! تصادف کردیم

    مصطفی حسن‌زاده

  • طنز

    خیال خام خراب من به دانشگاه سُریدن بود
    و چند سال پس از خواندن، برای کار دویدن بود

    خیالِ خودسرِ مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد
    نمی دانست که استخدام ورای دست رسیدن بود

    به هر اداره که می رفتم جواب رد به گوش آمد
    وکار هر شب من گریه و یکسره آه کشیدن بود

  • طنز

    خش مي گردد خبر در فيس بوك
    شايعاتي معتبر در فيس بوك

    هرچه در دور و بر ما بگذرد
    بي گمان دارد اثر در فيس بوك

    چون خبر هي «شِير» گردد پشت هم
    مي شود گسترده تر در فيس بوك

    يك كلاغش مي شود چل تا كلاغ
    يك خرش لابد سه خر در فيس بوك!

  • طنز

    اندوه سايه هاي هياهو،
    در كوله بار حجم تفكر
    سلوس خنده آور صبحي سياه بود !
    آهسته مي رود صف ناپيدا
    تا خالياي مخزن مرغ آلود !
    با حالتي غم آور و پشم آگين !
    آنسوتر، از راديو صداي تومي آيد:
    « پاشو، بخند، پنجره را وا كن ! »
    ساعت ز ترس حادثه در كوچه،

  • طنز

    تازگی ها شاد و خندانم ، نمی دانم چرا؟
    گر چه از کارم پشیمانم ، نمی دانم چرا؟

    از لبم دایم شکر می ریزد اما در عوض،
    مـن خودم شکل ِ نمکدانم! نمی دانم چرا ؟

    چای سردی را که نوشیدم شب دیدارتان
    آتشی افکنده بر جانم! نمی دانم چـرا؟

  • طنز

    گفتم: دو روز پيش
    رفتم براي سر زدن و پرس و جوي حال
    از مادر عيال
    اول گلايه كرد
    بعداّ به بنده لعنت و نفرين و آيه كرد
    وقتي كمي گذشت
    مشغول شد به ذكر سجايا و فضل من
    از بس كه دم دمي است...

    ***

  • هدیه

    در تن خسته و دلمردۀ من جان ،هدیه!
    شام تاریک مرا چون مه تابان ،هدیه!

    همچو بلبل به نوا آمدم از عشق رخش
    باغ آمال مرا سنبل و ریحان ،هدیه!

    «پدرم روضۀ رضوان به دو گندم بفروخت»
    روز مادر بدهد تا که به مامان ،هدیه!

  • طنز

    تا شد خزانه خالی ، گفتی خدا کریم است
    گفتم چه بی خیالی ، گفتی خدا کریم است

    شایـد شنیده باشی ، اما ندیـده باشی
    سوغات ِ فقر ِ مالی؟! گفتی خدا کریم است

    زن های آن چنانی…،دنبال لقمه نانی
    مردان ِ لاابالی…! گفتی خدا کریم است

  • طنز

    موافق می زند ساز مخالف
    چنان یک صحنه پرداز مخالف

    به هر جا کشمکش ها یافت پایان
    یکی زد زنگ ِ آغاز مخالف

    میانِ جمع ِ یاران خودی نیز
    طرف سر داد آواز مخالف

    من آن چه می زنم داد، ای برادر
    نباشم بنده در فاز مخالف

  • طنز

    یکی را گرفتند در پارتی
    رهایش نمودند با پارتی!

    سه روز دگر باز شد بازداشت
    عمویش رسید و وثیقه گذاشت

    دوهفته دگر داد تشکیل «تور»
    در آن تورِ علمی(!) اُناث و ذُکور!

    همانروز شد جلب در خانه-باغ
    به همراه سی-چل نفر هم‌اَیاغ!

  • طنز

    در تاریکی چراغ‌مان یک گوشی‌ست
    این گوشی بهتر از چراغ موشی‌ست

    گفتیم: «چطور شد که بی‌برق شدیم؟»
    گفتند: «جواب ابلهان خاموشی‌ست»

    خلیل جوادی

  • طنز

    نسبت به تو حس کور میلی دارم
    دور و بر خود هزار لیلی دارم

    من ناز نمی‌خرم، شما هم نفروش
    چون عاشق کشته مرده خیلی دارم

    خلیل جوادی

  • طنز

    با زیر مخالفی، بگو بم بشوم
    لبخند بزن، مقابلت خم بشوم

    تو یک کلمه بگو که حوای منی
    من امضا می‌دهم که آدم بشوم

    خلیل جوادی

  • طنز

    من هنرمند ِ همین خاک و دیارم، چه کنم؟
    لحظه ای فولم و یک عمر خمارم ، چه کنم؟!

    متورم شده اوضاع ِ من و شرمنده….
    مثل ِ “چیز” (۱) از دوطرف تحت فشارم، چه کنم؟

    می شود دود بلند از سر ِ طاسم ، گاهی
    می کشد سوت مُخم ، مثل قطارم چه کنم؟

  • طنز

    مرگ نزد شاعران از بی نوایی بهتر است
    وضع ما از مردم اتیوپیایی بهتر است

    فقر و زن هردو بلا هستند در خانه ولی
    بین این هر دو بلاها زن، خدایی بهتر است

    بچه آوردن هم آری پول می­خواهد داداش
    زیر این درمان نازایی بزایی بهتر است

  • طنز

    پـدر وامی گـرفت و در به در شد
    وَ ایـضاً غـصـه هایــش بـیـشتر شد

    جگر می خورد شب های گذشته!
    غــذایــش نـاگـهان خونِ جگر شد

    عقــب افـتـاد قــسطِ وام هایـش
    از ایــن بابـت پــریـشان و پکر شد

  • طنز

    آب را بـستیــم و دریــا سـاخـتیم
    دیــن فـروشی کـرده دنیا ساختیم

    تا تسـاوی هــرکــجا حاکــم شود
    هی صــف خــانـوم و آقا ساختیم

    ما برای دفع فرعــون های عـــصر
    یک انیمیشن ز مــوسی ساختیـم

    تا بترســد کـــودک مـا از گــناه
    از خــدا گـاهــی هـیولا ساختیم

  • طنز

    شب چلــــه رسیــد و اول دی
    چه حالی می دهد امشب دِلی لی

    چه زیبا می شود امشب سـرودن
    و قر را از کمر خالی نــمــــودن

    نشستن بین جمـع و میوه خوردن
    در آخر مـیـوه هم با خویش بردن!

    دو دستـی داخل بشقـــاب رفتن
    سپس در زیر کرسی خـواب رفتن

  • طنز

    خــداوندا نشستن پـای مـنـقــل
    تــمام فــکـر مــن را کـرده مخـتل

    زنم از حـال و روز من شکار است
    مـرا هـی می کـند جادو و جـــمبـل

    و مـی گــویـد: « بــرو آقا سرِ کار
    به فکـــر پــول بـاش ای مردِ تنبــل

  • طنز

    ای مدیران که در این دنیایید
    «یا از این بعد به دنیا آیید»

    «این که خفته‌ست در این خاک منم»
    از مدیرانِ قدیمِ وطنم!

    یاد آن دورۀ بشکوه، به‌خیر!
    یاد آن لذّت انبوه، به‌خیر!

    جان‌نثاران همگی دورم جمع
    جمله پروانه و من همچون شمع

  • طنز

    در خصوص آن چه پیش آمد ، شما چیزی نگو
    گفته هایت گرچه خوب است و به جا ، چیزی نگو

    کاملا از جیک و پیک ِ ما خبر داری ، ولی
    هموطن! با هیچ کس زین ماجرا چیزی نگو

    پیش از این ها می زدی خود را به کوری و کری
    بعد از این هم می توانی ناقلا!! چیزی نگو

صفحه‌ها