بمب خنده

رﻓﺘﻢ ﻧﻮﻧﻮﺍﯾﯽ سنگکی

رﻓﺘﻢ ﻧﻮﻧﻮﺍﯾﯽ سنگکی

ﮔﻔﺘﻢ؛ ﺁﻗﺎ ﯾﻪ ﻧﻮﻥ ﺑﺪﻩ ..

اون مانکنه بیا بیرون

یه بارم یه مغازه آتیش گرفته بود

 پریدم تو عمق آتیش یه دختررو نجات بدم

 آتش نشانه گفت بیا بیرون 

بزرگوار پاشد مثه کاکرو شوتم کرد تو کوچه

یه بار به بابام ذل زده بودم یهو برگشت گفت چته مثه بز منو نیگا میکنی حیفه نون ؟؟؟ 

هنر نزد ایرانیان است و بس

ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﯿﺎﺩ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﭘﯿﺶ ﭘﺴﺮﺵ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﺑﺸﻪ !

دیشب جاتون خالی داشتم یه لواشک ترش وخوشمزه میخوردم...

دیشب جاتون خالی داشتم یه لواشک ترش وخوشمزه میخوردم انداختمش تو رب انار اینقد ملچ ملوچ کردم

گوشیه دوس دخترمو گرفتم رفتم تو مخاطبینش گفتم رضا کیه...

گوشیه دوس دخترمو گرفتم رفتم تو مخاطبینش گفتم رضا کیه گفت دوست اجتماعی، گفتم جواد کیه گفت همکلاسی کلاس زبانم، گفتم علی

ﻫﻢ ﺑﻪ ﺭﯾﺶ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﻫﻢ ﮔﻨﺪ ﺯﺩ ﺑﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺁﻣﻮﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎ!

ﻣﺮﺩﯼ ﺗﺨﻢ ﻋﻘﺎﺑﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻻﻧﻪ ﻣﺮﻍ ﻫﺎﯾﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻋﻘﺎﺏ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺷﺪ

به مامیم میگم :شام چی داریم؟

به مامیم میگم :شام چی داریم؟ میگه :آنچه گذشت…! میگم :غذای جدیده؟ میگه :عارع…

بهلول و دنبه

روزی بهلول نزد هارون الرشید رفت و درخواست مقداری پیه کرد تا با آن پیه پیاز، که نوعی غذای ارزان قیمت برای مردم فقیر بو

بهلول و مرد شیاد

بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می‌نمود.

بهلول و جمع خرها

روزی بهلول، پیش خلیفه هارون الرشید نشسته بود. جمع زیادی از بزرگان خدمت خلیفه بودند.

دوست بهلول

شخصی که سابقه دوستی با بهلول داشت روزی مقداری گندم به آسیاب برد.