بمب خنده

  • ازدواج

    دو سالی می گذشت از ازدواجم
    که دیدم مثل سابق هاج و واجم!

    و دخلم اندک و خرجم زیاد است
    و جیبم تنگ و سوراخش گشاد است

    شبی پیش عیال خود نشستم
    به او گفتم: « به فکر پول هستم!

    کشیدم نقشه ی خیلی دقیقی
    و می گویم به تو، زیرا رفیقی!

  • طنز

    یا غصّه ز دل کنار باید بزنی
    یا طعنه به روزگار باید بزنی

    هرگز گله ای نباید از ما بکنی
    از دست خودت هوار باید بزنی

    من تنبک و نی اگر زدم عیبی نیست
    اما تو فقط سه تار باید بزنی !

    یا پای به روی این و آن بگذاری
    یا دست به ابتکار باید بزنی

  • طنز

    به فکر کار باید باشد و نیست
    دلش با یار باید باشد و نیست

    اگرچه شاعر خوبی‌ست، جیبش
    پر از سیگار باید باشد و نیست!

    به دوشش کاور تار است اما
    درونش تار باید باشد و نیست!

    مسیر ازدواج و بچه داری!
    کمی هموار باید باشد و نیست

  • سیزده بدر

    سیزده‌ات به در
    جنگل بی تبر

    محکم و ظریف
    تحریما دمر

    سال پیش رو
    شاد و پرثمر

    ثروتت قدِ
    امیر قطر

    کسی نباشه
    مریض و پکر

    همه داروها
    بکنن اثر

    در سطح جهان
    نباشه تشر

    بشه رعایت
    حقوق بشر

  • طنز

    دلم می خواست دلتنگ تو باشم
    تو میدون کشته ی جنگ تو باشم

    به مامانت بگو شرط ات رو بردار
    می خوام داماد ِ الدنگ تو باشم!

    راشد انصاری

  • طنز

    دلم می خواست انگشت ِ تو باشم
    همیشه داخل ِ مشت تو باشم

    چه هنگام خوشی یا وقت سختی
    تموم زندگی پشت تو باشم!

    راشد انصاری

  • طنز

    دلم می خواست شمشیر تو باشم
    کلیدِ قفل ِ زنجیر تو باشم

    می خوام تو زندگی با هم بمونیم
    تو مو باشی و من “گیر ِ” تو باشم!

    راشد انصاری

  • طنز

    چوب درختان خشک در نظر هوشیار
    برگ کتابی است سبز با هدف انتشار

    گرچه درختی است خشک، میوه ی آن چارفصل
    های بزک جان نمیر! می رسد او با خیار

    گاه نمایش شده، وقت همایش شده
    باز نمایشگه است، جای قرار و مدار

  • طنز

    مواد لازم واسه آش کشکی:
    نیاز داریم به دوغ اصل مَشکی

    البته چون پیدا نمیشه اصلا
    ما میگذریم از این مقوله فعلا

    یه بسته کشک می خوایم که چون گرونه
    برای دفعه های بعد بمونه

    به جاش می ریزیم سه قاشق مایونز
    که می کنه معده باهاش جزّ و وز

  • طنز

    پسر كو ندارد نشان از پدر
    ندارد تن و روح و جان از پدر

    نخستين زبان بشر، مادری است
    بشر پس ندارد زبان از پدر

    ولی هی نباید بگوید که من،
    نه این دارم اصلاً نه آن از پدر

    و مقصود از "آن"، مال دنیا بُود
    چه کس دیده آیا زیان از پدر؟

  • طنز

    خداوندا چرا این گونه شادیم؟
    مخالف با اصول حزب بادیم؟

    چرا این قدر با تدبیر هستیم؟
    چرا ما از خوشی ها سیر هستیم؟

    امید ما چرا این قدر بالاست؟
    سبدهامان پر از انبوه کالاست؟

    چرا رانتی کسی این جا نخورده؟
    کسی دیناری از ما را نبرده؟

  • خوشحال

    یکنفر وقتِ کار، می خندید
    از غم روزگار می خندید

    گریه می کرد مَرد بی مایه
    مرد سرمایه دار می خندید

    خواب دیدم که بعدِ تدفینم
    همسرم بر مزار می خندید!

    آن زمانی که « ریزعلی » شد لخت
    یکنفر در قطار می خندید!

  • کودک

    ساده بگم ساده بگم ، دهاتی ام دهاتی ام »
    اما نه اون نسلِ قدیم ، نسلِ روغن نباتی ام !

    از وقتی نِت اومد تو دهِ ، روحیه ها عوض شدن
    بحران شخصیت که نه ! درگیر بی ثباتی ام !

    مانند آب و روغن ِ ماشینِ مَش مندلی ام
    دَس رو دلم نذار که من امشب یه خورده قاطی ام !

  • نوروز

    «سرسبزترین بهار تقدیم تو باد»
    یک عالمه یونجه‌زار تقدیم تو باد
    امسال بزک! اگر نمیری شاید
    هم کمبزه هم خیار تقدیم تو باد

    ***

    سرسبزترین بهار تقدیم تو باد
    این خلوتیِ قطار تقدیم تو باد
    جز عید، اگر سوار مترو بشوی
    از پنج طرف فشار تقدیم تو باد

  • تنبلی

    در سرِ من خیالِ شعر نبود
    یا اگر بود، حالِ شعر نبود

    گفته چون سردبیر، معذورم
    چون خفن داده گیر، مجبورم

    ***

    شده‌ام کُند مثل یک حلزون
    چون نرفتم ز خانه‌ام بیرون

    آنقدَر «خورد و خواب» کارم شد
    تنبلی آمد و سوارم شد!

  • طنز

    اهل کار صواب، کنکوری
    تیز و حاضرجواب، کنکوری

    توی دفتر همیشه حاضر خورد
    در حضور و غیاب، کنکوری

    فارسی را کمی، ولی می‌خواند
    جبر را بی‌حساب کنکوری

    عوض تختخواب، می‌خوابید
    شب به روی کتاب، کنکوری

    عوض شام، درس خواند، انگار
    هست در اعتصاب، کنکوری

  • طنز

    من ز قار کلاغ می‌ترسم
    از نبود چراغ می‌ترسم

    کله‌ام مثل کبک زیر برف
    از خبرهای داغ می‌ترسم

    توی کفشم چند تا ریگ است
    لاجرم از چماق می‌ترسم

    سرخی این زبان هلاک سر است
    آری از چای داغ می‌ترسم

    زنده بادت بهار اما من
    از گل و سرو و باغ می‌ترسم

  • طنز

    اه و بی گاه، می شود خندید
    داخل چاه، می شود خندید!

    از کلام « فروید » فهمیدم
    ناخودآگاه می شود خندید

    « رهن کامل، اجاره، یکخوابه »
    توی بنگاه می شود خندید!

    گریه می کردم و دماغم ریخت!
    وسط آه می شود خندید!

  • طنز

    بعد تصمیم نهایی، دبه در می آورد
    با کمال بی حیایی، دبه در می آورد

    دلبر ما هم شبیه «موگُرینی» مدتی است
    بعد کلی دلربایی دبه در می آورد

    ما که جای خود، شنیدم واسه‌ی حافظ هنوز
    دلبر فرخ لقایی دبه در می آورد

  • قرائتی

    براى استفاده از معدن چند تا راه هست اول كشف معدن هست بعد معدن را استخراج مى‏كنند بعد قطعات را مى‏سازند بعد اين قطعات را به هم پيوند مى‏دهند بعد به اين قطعات پيوند زده شده را جهت مى‏دهند بعد هم يك ناظر و متخصص براى آن درست مى‏كنند، دين چه مى‏كند؟

  • قرائتی

    دنيا سفره نيست تا بگوييم امروز روز خوشى بود، سفره چربى بود . دنيا خوابگاه نيست تا بگوييم چرا چنين شد، چرا اينطور شد، چرا اين پشه مرا گزيد و مرا از خواب بيدار كرد و چرا ديشب رعد و برق مرا از خواب بيدار كرد . چرا امسال قحطى شد و سفره من كمرنگ شد؟

  • قرائتی

    گروهى از جوانان برنامه‏اى ريختند براى خانواده‏هايى كه محروم و مستضعف هستند من هم يكوقت با آنها رفتم و يك خانه‏اى رفتيم و ديديم كه بچه‏ها روى مقوا نشسته‏اند حتى زيلو و موكت هم ندارند من يك خورده ناراحت شدم رفقايى كه با من بودند گفتند ناراحتى ندارد اين خوب است از اينها بدتر هم داريم.

  • قرائتی

    پدر و مادرها يك بُعدى كار مى‏كنند مثلاً ما را براى نماز بيدار مى‏كنند اما وقتى مى‏خواهيم حرف حقى را بزنيم مى‏گويد تو حرف نزن وقتى بزرگها نشسته‏اند بچه كه حرف نمى‏زند اِه! شما چطور نماز را امر مى‏كنى اما حرف حق زدن را نهى مى‏كنى؟ تو چرا نصف آيه را گرفته‏اى و نصف ديگر آنرا . . .

  • دستگیره

    یک روز در منزل دیدم خانم دستگیره‌هایی دوخته که با آن ظروف داغ غذا را برمی‌دارند تا دست آدم نسوزد. آنها را برداشتم و به جلسه درس بردم. وقتی خواستم به کسی جایزه بدهم، به او گفتم یکی از این 3 جایزه را انتخاب کن:

  • پیرزن

    یک روز رسول خدا به پیرزنی فرمودند چرا اینقدر برای رفتن به بهشت تلاش میکنی؟ مگر نمیدانی که پیرزن‌ها به بهشت نمی‌روند؟

  • هسته خرما

    روزی پیامبر اکرم (ص) و امیرالمومنین (ع) در مجلسی نشسته بودند و خرما می‌خوردند. پیامبر هسته های خرما را مقابل امام علی (ع) می‌گذاشتند؛ به گونه ای که اگر کسی وارد می‌شد فکر می‌کرد همه خرماها را ایشان خورده.

  • عسل

    روزی پیامبر اکرم (ص) با اصحاب در مسجد نشسته بودند که شخصی وارد شد و عرض کرد یا رسول الله هدیه ای برای شما آورده‌ام. همین که آن را تقدیم کرد. حضرت متوجه شدند که عسل است. ایشان با انگشت مقداری از عسل را میل کردند. مرد گفت خوشتان آمد؟

  • چشم

    بانویی خدمت پیامبر رسید حضرت از او پرسیدند همسرت کدامیک از مسلمانان است، زن پاسخ داد فلان کس. پیامبر (ص) پرسیدند، همان که لکه سفیدی در چشمش هست؟

    زن برافروخته پاسخ داد نه. چشم همسر من سالم است. حضرت خندیدند و فرمودند چرا رنجیده شدی؟ مگر کسی هست که در چشمش سفیدی نباشد؟!

  • ن والقلم

    روزی امیرالمومنین (ع) با دو تن از اصحاب که قدشان از حضرت بلندتر بود قدم می‌زد. یکی سمت راست حضرت راه می‌رفت و دیگری در سمت چپ ایشان.

    یکی از آنها به شوخی رو به امام کرد و گفت: «تو در میان ما مانند حرف نون در میان کلمه «لنا» هستی!»

  • پا

    روزی پیامبر اکرم (ص) در حضور اصحاب و یاران در مسجد نشسته بودند.

  • روزی پیامبر همراه بلال از کوچه ای می‌گذشتد. بچه ها مشغول بازی بودند. همین که پیامبر را دیدند، دور ایشان حلقه زدند و دامن‌شان را گرفتند و گفتند همان طوری که حسن و حسین را بر شانه تان سوار می‌کنید، ما را هم برشانه خود سوار کنید. بچه ها هر یک گوشه ای از دامن پیامبر (ص) را گرفته بودند.

  • بازی

    در جبهه جنوب بودم. برادران داشتند بازی می‌کردند. خواستند بازی شان را برای سخنرانی من تعطیل کنند. گفتم نه. لباسم را کندم و با آنها بازی کردم. گفتم این فایده‌اش بیشتر است!

    استاد قرائتی

  • دیوانه

    در کاشان دیوانه ای وقت نماز وارد مسجد شد و با صدای بلند به مردم گفت همه شما دیوانه‌اید! همه به او خندیدند. دیوانه گفت همه شما چه و چه هستید. باز همه خندیدند. آمد صف جلو و رو کرد به پیش نماز و گفت آقا! با تو بودم.

  • نذر

    بعضی ها نذرهایی می‌کنند که به جایی بند نیستند چند وقت پیش کسی گفت من نذر کردم حورالعین را ببوسم! گفتم غلط کردی. حورالعین دست تو نیست که او را ببوسی. تو باید برای چیزهایی که در اختیار توست نذر کنی. مثلا نذر کنی اسب حضرت عباس را نعل کنی! بعضی ها نذرهایی میکنند که آدم حیرت میکند.

  • ساعت

    همه بچه ها داخل چادر جمع شده بودند و یک سره میگفتند و میخندیدند. هر کس جمله جالبی میگفت تا بچه ها را شاد کند. یکی از بچه ها اصلا حواسش به صحبت های ما نبود؛ فکرش جای دیگری بود. ساکت و آرام گوشه ای به کوله پشتی اش تکیه داده بود و با خودش فکر میکرد.

  • رزمندگان اسلام

    بچه ها داخل سنگر بودند و هر کس چیزی می‌گفت. آن قدر داخل سنگر را شلوغ کرده بودیم که صدا به صدا نمی رسید میخواستیم برای یکی از بچه ها که اسمش یوسفی بود جشن پتو بگیریم ناگهان یکی گفت: «آماده باشید! یوسفی الان میرسد». سریع لامپ ها را خاموش کردیم طوری که هیچ چیزی معلوم نبود. صدای پای یوسفی را شنیدیم.

  • یکی از بچه های رزمنده هیکل کوچکی داشت. یکی از خصوصیات اخلاقی اش این بود که زیاد میخندید و خیلی شوخی میکرد، اما این شوخی به شکلی نبود که از حد بگذرد و باعث ناراحتی دیگران شود. یک سره تمام فکر و ذکرش این بود که دل بندگان خدا را شاد کند، آن روزها اتفاقات جالبی داخل اردوگاه افتاد.

  • طنز

    یکی از بچه ها به خیال خودش میخواست با نماینده صلیب سرخ که آن روز در اردوگاه بود شوخی کرده باشد. پشت در مخفی شد و هیمن که صلیب سرخی میخواست وارد آسایشگاه شود جلویش در آمد و بلند گفت: «پخ!»

  • موتور سواری

    فرمانده با شور و حرارت مشغول صحبت بود و تقسیم وظایف میکرد و گروه ها یکی یکی توجیه می شدند. یک دفعه یادش آمد باید خبری را به قرارگاه برساند. سرش را چرخاند و به یک رزمنده نوجوان گفت: «پاشو با آن موتور سریع برو عقب این پیغام را بده».

  • طنز

    یکی از بچه ها با اشتها و میل تمام مشغول خوردن بود و لابه لای لقمه هایی که می گرفت، هر وقت فرصت نفس کشیدن پیدا می کرد، خیلی جدی می گفت:«بزرگان ما میگویند یکی از راههای مبارزه با نفس آن است که هر چه او میگوید بکن، مخالف آن را عمل کنی؛ حتی اگر بگوید عبادت کن.

  • بی المال

    یکی از رزمندگان شوخ طبع در زمان عملیات به سایر رزمندگان گفت: «بچه ها هر چه به دستتان رسید نخورید؛ خصوصاً تیر و ترکش. چون اینها بیت المال است و حساب و کتاب دارد. فردا باید جوابگو باشیم».

  • طنز

    چند ساعت به تحویل سال مانده بود. بچه ها توی حسینیه جمع شده بودند و قرار بود در تاریکی دعای توسل بخوانیم و بعد چراغها را روشن کنیم تا سال تحویل شود مجلس باحالی شده بود و بچه ها هر کدام در حال خودشان بودند و اشک می ریختند.

  • ریش تراش

    جوانی همیشه ریشش را با تیغ می‌تراشید. وقتی علت این کار را از او پرسیدند، گفت: «مادرم میگوید پسرم! اگر تو ریش بگذاری مردم فکر میکنند سنت زیاد است. آن وقت میگویند حتما مادرش هم پیر است پس بهتر است قید ریشت را بزنی!»

  • سنگ قبض سلطان , طنز , طنز حلال

    سلطان محمود غزنوی برای خود قبری ساخت، تا زمانی که مرد آن جا دفنش کنند. وقتی می‌خواست روی سنگ قبرش آیه ای از قرآن را بنویسد از نوکرش پرسید: «چه آیه ای را بنویسم بهتر است؟» نوکر جواب داد: این آیه از قرآن را بنویس: «هذه جهنم التی کنتم توعدون / این جهنمی است که همواره وعده اش به شما داده می‌شد!».

  • علامه حلی

    علامه حلی در سنین کودکی پیش دایی اش که محقق بود می‌رفت و درس میخواند وقتی درسی را یاد نمیگرفت یا شیطنت میکرد، دایی دنبالش می‌کرد تا تنبیه اش کند، علامه کوچک اما سریع یک آیه سجده دار میخواند و دایی اش به سجده می رفت، آن وقت خودش پا به فرار می‌گذاشت و فرار می‌کرد.

  • طنز

    شخصی زیر درخت گردو ایستاده بود و می‌گفت: « خدایا! همه کارهایت درست است. فقط نمی‌فهمم چرا گردوی به این کوچکی را بالای این درخت بزرگ قرار داده‌ای ولی هندوانه به آن بزرگی را لای بته های کوچک!»

  • طنز

    قاضی به یک جیب‌بر گفت؛ خجالت نمی‌کشی که دستت را توی جیب این آقا کرده‌ای؟ دزد گفت؛ قربان! تصور کردم که جیب خودم است! قاضی پرسید؛ پس چرا پول‌ها را درآوردی؟ و جیب‌بر جواب داد؛ یعنی می‌فرمائید اختیار جیب خودم را هم ندارم؟!

  • طنز , فعل نشستن , طنز حلال

    معلم به دانش‌آموزی گفت؛ فعل نشستن را صرف کن. دانش‌آموز گفت؛ من بنشینم، تو بنشینی، او بنشیند، شما بنشینید و ما بنشینیم... معلم پرسید پس آنها بنشینند چی شد؟ و دانش‌آموز جواب داد؛ آقا اجازه! دیگه جا نیست که آنها هم بنشینند!

  • اینه بغل

    یارو در اتوبان با یک ماشین مدل بالا 140 کیلومتر سرعت می‌رفت که ناگهان دید یک موتور گازی سپر به سپر و با همان سرعت در کنارش حرکت می‌کند. زد روی ترمز ولی موتور گازی با سرعت ازش جلو زد! و دوباره با سرعت 140 کیلومتر همراهش حرکت کرد. یارو کنار اتوبان ایستاد و از موتوری پرسید؛ داداش!

  • گاو

    گفت: کلیپ تصویری هواپیمای ایرانی حامل کمک‌های دارویی و غذایی به یمن که به تهدید جنگنده‌های آل‌سعود اعتنایی نکرده بود، در فضای مجازی چند میلیون بیننده داشته است.
    گفتم: خب! منظورت چیه؟!

صفحه‌ها